خاطره از سرهنگ خلبان محمد زارع نژاد
پرواز غرور آفرین (نبردهوایی نابرابر)
خاطره از سرهنگ خلبان محمد زارع نژاد
خاطره از سرهنگ خلبان محمد زارع نژاد
بعد از ظهر روز 12 تیر ماه سال 1365، درحالی که گردان پروازی را ترک می کردم، بر روی تابلوی مخصوص برنامه های پروازی، نام خود را دیدم که طبق آن، می بایستی از طلوع آفتاب فردا، به عنوان فرمانده دسته 2 فروندی، در آماده باش باشم تا در صورت تجاوز هوایی دشمن، به سرعت به پرواز درآییم.
آن روز کمی دیرتر گردان را ترک کردیم؛ زیرا جلسه خاصی جهت توجیه نحوه عملیات درگیری هوایی 2 فروند از هواپیماهای خودی با هواپیماهای متجاوز دشمن که در چند ساعت قبل اتفاق افتاده بود تشکیل شده بود و خلبانان آن دو، رویدادهای این نبرد هوایی را تشریح می کردند. آرزو می کردم جای آنها بودم. اصولا بالاترین افتخار برای یک خلبان شکاری، سرنگون کردن هواپیمای شکاری دشمن در نبردهای هوایی می باشد.
با این افکار، به خانه رسیدم و همچنان تا پاسی از شب را در جست وجوی راه حل های عملی برای کسب برتری در یک نبرد هوایی به سر بردم. همسرم به تصور این که برای همکارانم اتفاقی افتاده، مرتبا سوال پیچم می کرد. ساعت شماطه دار را برای ساعت 4 بامداد تنظیم کردم و در خیال پرواز فردا، خواب چشمانم را در ربود.
لباس پرواز گرفتم و به اتاق خلبانان آماده رفتم
سحرگاه روز بعد با شنیدن صدای خودروی مخصوص خلبانان "آماده" از خانه خارج شدم و پس از چند دقیقه، با دریافت چتر نجات و کلاه پرواز، خود را به اتاق خلبانان آماده رساندم. پس از انجام توجیه و هماهنگی پرواز با خلبان همراه، آمادگی خود را به پست فرماندهی اطلاع دادم. هنوز لحظاتی نگذشته بود که صدای آژیر مخصوص اعلان "اسکرامبل" برای پرواز فوری هواپیماهای آماده، در فضای اتاق طنین افکند. به سرعت خود را به هواپیما رساندم و با کمک پرسنل فنی آماده پرواز شدم. پس از روشن کردن سریع هواپیما و آزمایش دستگاه های الکترونیکی متوجه شدم یکی از دستگاه ها شرایط استاندارد را ندارد. ناچار بودم هواپیما را تعویض کنم؛ لذا مجددا پس از چند دقیقه برای پرواز آماده شدم. اکنون از زمان اعلام آژیر 9 دقیقه گذشته بود و بیم آن داشتم که نتوانم به موقع با هواپیماهای دشمن برخورد کنم، لذا سریعا با کسب اجازه پرواز از برج مراقبت، لحظاتی بعد در دل آسمان کبود غوطه ور گشتیم.
برج مراقبت ما را به فرکانس رادار هدایت کرد. افسر مسئول رادار پرسید که آیا آمادگی کامل را برای اجرای ماموریت داریم؟ پاسخ طبیعتا مثبت بود. با صدای هیجان زده و غیر عادی افسر کنترل کننده رادار، احساس عجیبی در من بوجود آمد و حدس زدم که هواپیماهای دشمن در حوزه دفاعی ما نفوذ کرده اند و احتمال درگیری زیاد است. از خلبان شماره 2 خواستم موشک ها و مسلسل های هواپیمای خود را سریعا آزمایش و نتیجه را اعلام کند و خود نیز چنین کردم و کلید مسلسل را در حالت آماده شلیک قرار دادم. با یک نگاه سریع، آلات دقیق و نشان دهنده های سوخت هواپیما را بازرسی کردم. همه چیز در حالت عادی کار می کرد. تنها تعجب من از این بود که چرا کنترلر رادار، ما را به ارتفاع 12000 پایی راهنمایی کرد، زیرا معمولا برای مقابله با تجاوز هوایی دشمن، همیشه در ارتفاعات پایین تر پرواز می کردیم.
هواپیمای دشمن یک میگ 25 عراقی بود
به هر حال، قبل از آن که به ارتفاع مورد نظر برسیم، کنترلر مجددا اوج گیری به ارتفاع 15000 پا و سپس 18000 پا را مجاز کرد. آفتاب هنوز کاملا در آسمان نتابیده بود. غرق در افکار درگیری با دشمن بودم که کنترلر اعلام کرد به سمت شمال پرواز کنیم. با یک گردش سریع تاکتیکی، خود را در موقعیت رو به شمال قرار دادیم. لحظه ای نگذشته بود که مجددا دستور داده شد از سمت چپ به جنوب گردش کنیم. این کار، با انجام دو گردش 90 درجه ای تاخیری، امکان پذیر بود. هنوز 90 درجه اولی تمام نشده بود که اعلام شد:
- هدف در 13 مایلی مقابل شما و در ارتفاع بالا درحال پرواز است.
به خلبان شماره 2 گفتم که به محض دیدن هدف اطلاع دهد و سپس با استفاده از پس سوز شروع به اوج گیری کردیم.
به خلبان شماره 2 تاکید کردم که از من جدا نشود و کاملا مراقب باشد. در همین لحظه، هواپیمای دشمن را مشاهده کردم. به علت فاصله زیاد نمی توانستم از او چشم بردارم. فورا شماره 2 را در جریان موقعیت هدف قرار دادم و دستورالعمل های درگیری هوایی را به دقت انجام داده، باک سوخت خارجی هواپیما را رها کردم تا قابلیت مانور بیشتری کسب کنم. تمام افکارم بر انهدام هواپیمای دشمن متمرکز شده بود. کنترلر رادار مرتبا با صدای هیجان زده ای فاصله ما را از دشمن گزارش داده، هر بار تکرار می کرد:
- دقت کنید، هدف شما، یک هواپیمای میگ25 است.
با خود گفتم چون هواپیمای دشمن مجهز به سیستم هشدار دهنده پیشرفته ای است، باید قفل کردن رادار هواپیمایم بر روی آن، در حداقل فاصله و آخرین لحظات انجام شود تا او هر چه دیرتر متوجه حضور ما در اطراف خود شود. ضمنا برنامه را به گونه ای تنظیم کردم که همزمان با انجام قفل راداری بر روی او، موشک را نیز پرتاب نمایم. تمام این موارد را به هواپیمای شماره 2 نیز اطلاع دادم.
میگ 25 دشمن را با مسلسل زدم
در یک لحظه مناسب، هواپیمای دشمن را در صفحه رادار قفل کردم و با دریافت علائم پرتاب موشک حرارتی، دکمه را با انگشت فشردم. موشک رها نشد. فرصت بسیار کم بود و فاصله هر لحظه نزدیک تر می شد. می دانستم که هواپیمای میگ25 در ارتفاع بالا، قابلیت مانور خوبی دارد و از شتاب زیاد و موتورهای بسیار قوی برخوردار است، بنابر این درنگ جایز نبود. به سرعت سوئیچ مسلسل را اختیار گرفتم و او که اکنون با دریافت علائم هشدار دهنده راداری، متوجه قفل رادار من شده بود، گردش شدیدی به راست کرد. دستگاه نشانه روی را روی او تنظیم کرده، شروع به شلیک کردم. نتیجه ای حاصل نشد. با یک مانور حساب شده، دستگاه نشانه روی را در فاصله کوتاهی، جلوتر از هواپیمای دشمن قرار داده، شلیک مرگبار مسلسل را مجددا آغاز کردم. در این لحظه فراموش نشدنی، آتش و دود فراوانی از بال سمت راست میگ زبانه کشید. قصد داشتم چنانچه موفق به سرنگونی آن نشدم، به طریق ممکن، اجازه برگشت و خروج از مرزهای هوایی کشور را به او ندهم. آن قدر هیجان زده بودم که بی اختیار، به خلبان شماره 2 گفتم:
- چطور بود؟
او هم صادقانه جواب داد:
- از این بهتر ممکن نیست.
کنترلر رادار نیز با خوشحالی این موفقیت را تبریک گفت. برای لحظاتی، خود را به هواپیمای دشمن که اکنون مانند خفاشی زخمی پرواز می کرد، نزدیک و نزدیک تر کردم. خلبان دشمن مرا به خوبی می دید. حالت پروازش عادی نبود و هواپیما با شیرجه ملایمی به سمت زمین می رفت؛ درحالی که شعله های آتش حدود 15 متر به دنبال آن زبانه می کشید، تدریجا ارتفاع کم می کرد؛ لذا با علامت دست، به خلبان توصیه کردم که خود را نجات دهد؛ ولی او فقط نگاهم می کرد.
کنترلر رادار هشدار داد که هواپیمای دشمن پشت سر شماست
در همین لحظات، کنترلر رادار اطلاع داد که یک هواپیمای دیگر دشمن، شما را از پشت سر تعقیب می کند. با یک نگاه سریع به سوخت باقیمانده هواپیما، فهیمدم که علاوه بر کمبود سوخت، فشنگی هم ندارم تا نثارش کنم و چنانچه درگیری هوایی به سرعت توسعه پیدا کند، به هیچ وجه قادر به حمایت و پشتیبانی از هواپیمای شماره 2 نخواهم بود، لذا تصمیم به مراجعت گرفتم. ارتفاع ما 29000 پا بود و خط دود سیاهی از هواپیمای آسیب دیده دشمن در آسمان مشاهده می شد. ارتفاع خود را در زمان کوتاهی، به 5000 پا رساندم و برای نشستن آماده شده، به سمت فرودگاه ادامه مسیر دادم.
وقتی هواپیما را پارک کرده و به اتاق مخصوص آلرت رسیدیم، دوستانم با خوشحالی، مرا در آغوش فشردند. فرمانده پایگاه نیز به من تبریک گفت و اعلام کرد که هواپیمای دشمن سرنگون شده و عملیات وسیعی از سوی دشمن، برای یافتن خلبان آن در جریان است. ساعتی بعد یکی از استادان قدیمی پروازم که در مرکز فرماندهی نیروی هوایی خدمت می کرد، تلفنی تماس گرفت و به من تبریک گفت و اظهار کرد:
- همین انتظار را از تو داشتم.
این جمله برای من بسیار غرور آفرین و با ارزش بود و آن روز را هیچ گاه فراموش نمی کنم.
منبع : بربلندای سپهر با تشکر از دوست خوبم کیوان
هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر ۱۳۸۷ ساعت 9:50 توسط محمد
|





هدف از ایجاد این وبلاگ بررسی عملکرد نیروی هوایی در 8 سال دفاع مقدس می باشد . من قصد دارم عملیاتهای نیروی هوایی را در اینجا بررسی کنم و در کنار آن به خاطرات خلبانان و آزادگان نیز اشاره کنم و از همه مهمتر به بررسی زندگی نامه شهیدان خلبان نیروی هوایی بپردازم