خاطره ای از سرتیپ خلبان حبیب بقایی  

 

حمله به قرارگاه سپاه یکم عراق
خاطره ای از سرتیپ خلبان "حبیب بقایی"    

  



عملیات والفجرهشت درمنطقه ای به وسعت هشتصد کیلومترشروع شد و به موجب آن بخش وسیعی از خاک دشمن (شهر استراتژیک فاو، کارخانه نمک، پایگاه های موشکی و ساحل خورعبداللّه) به تصرف نیروهای ایران در آمد. این عملیات که به نوبه خود یکی از بزرگ ترین عملیات مشترک ارتش و سپاه به حساب می آمد، باعث از هم پاشیدن و متلاشی شدن 3 تیپ و 6 گردان و کشته و زخمی شدن بیش از صدها تن از نیروهای عراقی شد. این عملیات با هدف کوتاه کردن دست دشمن از آبراه حیاتی خلیج فارس و پاک سازی کامل اروندرود، و دور کردن آتش دشمن از شهرهای مهم آبادان و خرمشهر انجام گرفته بود. در این روز خلبانان شجاع نیروی هوایی با انجام دادن صدها سورتی پرواز، امان از دشمن بعثی بریدند و با سرنگونی بیش از هفتاد فروند هواپیما و هلی کوپتر، ضربات مهلک و سنگینی به متجاوزان وارد کردند.


با شهید اردستانی به پرواز درآمدیم

شهید اردستانی انسان متقی و والایی بود. در طول هشت سال دفاع مقدس، خود و زندگی اش را وقف اسلام و انقلاب کرد.
در یکی از عملیات ها قرار بود مرکز فرماندهی یکی از قرار گاه ها ی سپاه عراق را که در منطقه عملیاتی والفجر هشت قرار داشت، بمباران کنیم. صبح زود پس از ادای فریضه نماز، آماده خروج از منزل بودم که صدای گریه دختر کوچکم مرا به خود آورد. به سرعت خودم را به او رساندم و دیدم که از شدت التهاب خیس عرق شده و با صدای بلند فریاد می زند:
- بابا مواظب باش!
دستی به سر و رویش کشیدم. با دیدن من قدری آرام گرفت و دوباره به خواب رفت.
با توکل به خدا از خانه خارج شدم. هواپیما از قبل توسط متخصصان فنی به انواع بمب و موشک مسلح شده بود. با ورود من و شهید اردستانی به آشیانه، پرسنل به استقبال مان آمدند. پس از وارسی هواپیما و انجام مقدمات، در دو گروه پروازی به پرواز در آمدیم. از قبل هماهنگی های لازم صورت گرفته بود تا پس از پرواز هیچ گونه تماسی با برج مراقبت نداشته باشیم. حالات روحی خاصی در من ایجاد شده بود. احساس می کردم که بیش از همیشه به خدا نزدیکم.



بالای سر نیروهای عراقی رسیدیم

به منظور پوشش هوایی، اردستانی در کنار و به فاصله کمی از من در پرواز بود. هنوز دقایقی از پروازمان نگذشته بود که به مرز رسیدیم. با عرض ارادت به آقا اباعبداللّه الحسین(ع) و ابالفضل العباس (س) و سایر ائمه، درحالی که سخت در راز و نیاز بودم، انبوهی از نیروها و چادرهای عراقی را در لابه لای نخلستان دیدم. برای این که از پوشش مناسبی برخوردار باشیم و یکدیگر را خوب ببینیم، به در بال همدیگر و در کنار هم پرواز می کردیم.
با سرعت 500 کیلومتر در ساعت و با ارتفاع 50 پا از سطح زمین درحال پرواز بودیم. با دیدن نیروهای عراقی که در میان نخلستان بودند، به این فکر افتادم که هر آن ممکن است چون صاعقه هایی ویرانگر بر سر ملت مظلوم کشورمان فرود آیند. با مسلسل هواپیما به سمت شان تیراندازی کردم. درحالی که سخت سرگرم جنگ بودم، دختر کوچکم را جلوی چشمانم مشاهده کردم که فریاد می زد:
- بابا مواظب باش ...


هواپیمایم با نخل ها برخورد کرد

ناگهان درخت خرمایی که ارتفاع زیادی از سطح زمین داشت، در مقابل دیدگانم قرار گرفت. به یک باره اوج گرفتم اما قسمت زیر بدنه هواپیما به نوک نخل خرما برخورد کرد و سرعت هواپیما که در آن لحظه به 800 کیلومتر رسیده بود، به کم تر از 400 کیلومتر اُفت کرد. احساس کردم تمام نشان دهنده ها و علایم هشدار دهنده از وضعیت وخیم هواپیما خبر می دهند. تصمیم به ترک هواپیما گرفتم، اما پس از چند لحظه از این فکر منصرف شدم.
اردستانی را از وضعیت با خبر کردم. او مرا به آرامش دعوت کرد و گفت:
- نگران نباش. خون سردی ات را حفظ کن و تا جایی که ممکن است هواپیما را تحت کنترل داشته باش و آن را هدایت کن.
هواپیما را تا حدودی به کنترل خودم در آوردم، اما واماندگی در یکی از موتورها مشاهده می شد. در این زمان بیش از دو کیلومتر از اردستانی عقب تر بودم. او هر لحظه از طریق رادیو از وضعیت من جویا می شد. درحالی که هنوز به هدف اصلی چند مایل باقی مانده و او از من جلوتر بود، یک آتشبار 57 میلیمتری بر روی هواپیمای اردستانی شلیک کرد. با تمام توان بر روی پدافند دشمن شلیک کردم و آن را از بین بردم.



نیروهای دشمن را در هم کوبیدیم

از چپ و راست بر روی ما شلیک می کردند. خود را به هدف اصلی که قرارگاه سپاه یکم عراق بود رساندیم و با یک حرکت تاکتیکی حساب شده، بمب ها و موشک های خود را فرو ریختیم. با رها کردن بمب ها، هواپیما وضعیت بهتری پیدا کرد. خود را به مرز ایران رساندیم و سپس در یکی از پایگاه ها به زمین نشستیم. پرسنل زیادی به استقبال ما آمدند. با دیدن شاخ و برگ های درخت خرما و باک اضافی هواپیما که بر اثر برخورد با درخت به صورت صفحه مقاومی در مقابل جریان هوا در آمده بود، تعجب کرده بودند و بازگشت هواپیما و فرود آن را از امدادهای الهی می دیدند.
هر یک از پرسنل شاخ و برگ ها را کنده و با خود می بردند زیرا آن را تبرک و یادگاری از امام علی(ع) می دانستند.
پس از چندین ساعت کار و تلاش شبانه روزی پرسنل فنی، هواپیما دوباره به حالت عملیاتی در آمد و در زمره جنگنده های کشورمان، به ماموریت های نظامی خود ادامه داد.  




هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان

خاطره از : سرتیپ خلبان علیرضا نمکی

 

5 ساعت پرواز مداوم برای سوخت رسانی
خاطره ای از سرتیپ خلبان "علیرضا نمکی"

 



عملیات سوخت رسانی در هوا، ضمن این که عملیات ظریف و دقیقی است، به مهارت های حرفه ای نیز نیاز دارد و همچنین یک عملیات استراتژیک هم محسوب می شود.
به نظر من این عملیات مانند فضانوردی است که در یک ایستگاه فضایی توقف و تجدید قوا می کنند و سپس به ادامه ماموریت می پردازند. هواپیمای سوخت رسان مانند همان ایستگاه فضایی است که اگر باشد، حوزه فعالیت های نیروی هوایی به مقدار زیادی افزایش می یابد و مدت زمان پرواز شکاری بمب افکن ها و شکاری های رهگیر بین 2 تا 4 برابر طولانی تر خواهد شد. در جنگ تحمیلی دسترسی به نقاط حساس و حیاتی در اعماق خاک دشمن و انجام حملات هوایی به منابع استراتژیک آن توسط شکاری ها به دفعات با انجام سوخت رسانی در هوا میسر شد و اصولاً کشوری که به این توانایی دست پیدا کند، می تواند در بسیاری از جریانات سیاسی منطقه ای تاثیرات دلخواه خود را داشته باشد.


ماموریتی کم سابقه

یک روز صبح پس از انجام توجیهات هواشناسی و صحبت های فرمانده پایگاه در سالن "بریفتینگ" خود را به محل دریافت اطلاعات پروازی رساندم. با نیم نگاهی به تابلوی پروازی از ماموریت کم سابقه ای آگاه شدم که اسامی چند نفراز جمله خودم نیز در برنامه درج شده بود. زمان بلند شدن کمی غیر معمول بود و منطقه پرواز هم جایی تعیین شده بود که تا آن موقع یادم نمی آمد ماموریتی در آن جا انجام شده باشد. به سالن استراحت خلبانان رفتم، فرمانده هواپیما را یافتم و با لبخندی او را نگاه کردم. گفت:
- ساعت 30/8 در دفتر فرمانده گردان باشید. به سایر افراد هم گفته ام.
سر ساعت به آن جا رفتیم. فرمانده گردان با لحنی آرام ماموریت را به ما ابلاغ کرد ودر زمینه حفظ اسرار تاکیداتی کرد. فرمانده هواپیما نیز برخاست و به کنار نقشه رفت. منطقه عملیات، ارتفاع، سرعت و حالات غیر معقول را در هر مرحله از پرواز تشریح کرد. در این هنگام افسری که از خلبانان اف-4 بود وارد شد. از همین جا معلوم شد که در مامورتی بسیار حساس با شکاری بمب افکن ها شریک شده ایم.


ماموریتی حیاتی و بررسی نکات پروازی

ماموریت بمباران یکی از شبکه های مهم توزیع سوخت در خاک دشمن بود که در صورت انجام موفقیت آمیز این ماموریت، بخش مهمی از صادرات نفت دشمن با مشکل روبه رو شده و احتمالاً به تعطیلی منجر می شد. طبیعی بود که این گونه ماموریت ها باید در سکوت کامل رادیویی و اختفای راداری انجام گردد و تنها خطوط ارتباطی، در موارد اضطراری باز باشد. فرمانده هواپیما که از افسران با تجربه نیروی هوایی بسیار منضبط و کار آزموده بود، با آرامش خاصی به این موارد اشاره کرد و در ادامه نحوه تماس و تاکتیک عملیات ونحوه گردش ها پس از رویت دوجانبه شکاری ها و تانکر و سپس نقطه شروع عملیات سوخت رسانی و اولویت های سوخت گیری و سوخت رسانی در هوا را تشریح نمود. ضمناً تذکرات لازم در زمینه رعایت وضعیت حساس روحی و روانی خلبانان عازم ماموریت بمباران را در هنگام سوخت گیری به مسئولان سوخت رسانی و دیگران یاد آوری کرد و تاکید کرد بخشی از انجام موفقیت آمیز این ماموریت بستگی به نحوه ارائه خدماتی است که باید قبل از یورش نهایی شکاری ها به آنها داده شود و در پایان برای افراد شرکت کننده در ماموریت آرزوی موفقیت کرد.


هماهنگی های نهایی انجام شد

چند سوال به ذهنم رسید که از وی پرسیدم و او پس از جواب دادن به سوالاتم موارد اضطراری و غیرعادی منطقه و مسیر رفت و برگشت را مطرح کرد و برای هر یک راه کارهای عملی و منطقی پیش بینی شده را بیان داشت؛ به ویژه در مورد ایجاد پوشش امن برای حمایت از هواپیماهایی که احتمالاً آسیب می بینند و نیاز به سوخت بیشتر و همراهی مداوم تا محل فرود دارند. او گفت در مورد آمادگی فرود به همراه شکاری هایی که در وضعیت جوی نامساعد دچار حالات اضطراری هستند و هدایت نهایی آنها به پایگاه مربوطه است و در این زمینه مطالب جالبی را از لابه لای دستورهای پروازی و آیین نامه ها در مقررات و قوانین عنوان کرد و دستورهایی را به هر یک از پرسنل در مورد آماده کردن و در دسترس داشتن نشریات پروازی مورد لزوم در هر لحظه ابلاغ کرد. به نظر من نکته ابهامی وجود نداشت.
در این لحظه خلبان نماینده عملیات شکاری مطالبی را درباره کل ماموریت و انتخاب مسیرها و راه های مقابله با توانایی های راداری و شناسایی آنان ارائه داد و عملیات سوخت گیری شبانه در ارتفاع پست را تشریح کرد. همچنین کدها و رمزهایی را که در موارد اضطراری باید در تماس رادیویی از آنها استفاده کرد روشن کرد و گفت سعی می کند تا جایی که ممکن است در مسیر بازگشت بدون سوخت گیری در هوا به فرودگاه مقصد، پرواز کند.


به سمت منطقه پرواز کردیم

قرار شد دو ساعت پس از نیمه شب در گردان حاضرشویم. راس ساعت مقرر حاضر بودیم. وضعیت هوا را از هواشناسی گرفتم. هوای مسیر و منطقه پیش بینی شده بود. احساس کردم کار سختی در پیش است. طرح پروازی را نوشتم و به فرمانده دادم. آخرین هماهنگی ها انجام شد و سپس همگی راهی ماموریت شدیم. در آن تاریکی (که شرایط زمان جنگ ایجاب می کرد) با استفاده از چراغ قوه بازدیدهای خارجی را انجام دادم و پس از روشن کردن موتورها، در طول باند پروازی حرکت کردم، فرودگاه را پشت سر گذاشتم و به سوی منطقه رهسپار شدم. با پشت سر گذاشتن ارتفاع 15000 پا، وارد ابر سنگینی شدیم که انتظارش را هم داشتیم.
چراغ های بیرون هواپیما خاموش بود و مکالمات بسیار اندک و به صورت کدهای تعیین شده انجام می گرفت. کنترل فرامین هواپیما با من بود و فرمانده هواپیما بر تمام امور نظارت داشت. اولین ایستگاه رادار با کلمات مقطع آگاهی خود را از ورود ما به حوزه تحت کنترل خویش اعلام و به مهمانان دیگری که در راه بودند اشاره کرد. با یک محاسبه سریع سمت دلخواه را برای رسیدن به نقطه شروع ایستایی به دست آوردم و با همکارم در میان گذاشتم. بعد با تایید او گردش را شروع کردم. هنوز در میان ابر و در ارتفاع 27000 پا بودیم. حداکثر ارتفاع قله های زیر پایمان 9000 پا از سطح دریا بود. عملیات سوخت گیری را باید در ارتفاع کم انجام می دادیم زیرا در آن شرایط جوی احتمال داشت رادارهای دشمن دچار سر درگمی شوند. زیرا ابرهایی که اصطلاحاً "سی بی" نامیده می شوند و ما با خیلی از آنها درگیر بودیم روی صفحات برخی رادارها اثرهای مشابه اشیای پرنده را بر جای می گذارند به خصوص که در ارتفاع پایین و در خارج از دید رادارهای آنها قرا رمی گرفتیم.
با اجازه ایستگاه رادار، به ارتفاع 1200 پا برگشتیم و زیر لایه ای از ابرهای مذکور قرار گرفتیم. به فرمانده هواپیما گفتم که برای لحظاتی چراغ های خارجی را روشن کند شاید شکاری ها ما را ببینند. او ضمن در اختیار گرفتن فرامین، به مهندس پرواز اعلام کرد که این کار را انجام بدهد. شکاری ها که فاصله چندانی با ما نداشتند و قرار هم بود که از رادار استفاده نکنند، با یک کلمه کوتاه رمز را اعلام کردند. کلمه رمز"تابان" بود.



کارسوخت رسانی با موفقیت انجام گرفت

پس از لحظاتی مسئول سوخت رسانی اعلام کرد که عقابان شب پرواز را در دید دارد و آنها چراغ های راهنمای علامت دهنده مخصوص سوخت گیری در هوا را می بینند و دستورهای او را تعقیب می کنند. سپس اعلام کرد که اولین هواپیما در شرایط مطلق سکوت رادیویی موفق شده که اتصال را برقرار کند و درحال دریافت سوخت است.
حفظ ارتفاع در آن هوای نامساعد بدون بهره گیری از رادارهای ارتفاع سنج و تنها با تکیه بر مهارت فردی خلبان و توجه به عقربه های نشان دهنده ارتفاع سنج معمولی، کاری بس حساس و خسته کننده است. شکاری ها یکی پس از دیگری سوخت مورد نیاز را دریافت می کردند و جای خود را به دیگری می دادند. در تمام این مدت ما به سمت نقطه ای رهسپار بودیم که بسیار نزدیک مرز دشمن بود و قرار بود در آن جا شکاری ها ما را ترک کرده و به ادامه ماموریت بپردازند. زمان طلوع آفتاب نزدیک بود، اما به دلیل ابری بودن هوا تاریکی همچنان بر پهنه آسمان گسترده بود.
متخصص سوخت رسانی اعلام کرد یکی از شکاری ها در پذیرش میزان سوخت لازم با اشکال روبه رو شده است. فرمانده هواپیما با گردش به سمت مخالف اعلام کرد که چراغ های خارجی را روشن کنند. سپس افزود:
- باید از مرز دور شویم تا اینها با خیال راحت تصمیمات را برای جایگزینی بگیرند.
درحالی که فاصله زیادی با ابرها نداشتیم و پوشش لایه ای از ابر سنگین توام با باران را بالای سر خود احساس می کردیم، هواپیما در گردش به راست با حفظ ارتفاع مسیر را دور زد و رو به شرق قرار گرفت. فرمانده شکاری ها روی فرکانسی که در مواقع ضروری از آن استفاده می کردیم، اعلام کرد که ما بدون او به ماموریت ادامه دهیم. هواپیمایی که دچار اشکال شده بود، ما را ترک کرد.
فرماندهی هواپیما آخرین گردش را انجام داد و مسیر دلخواه را به سوی آخرین نقطه عملیات مشترک سوخت رسانی در پیش گرفت. میزان سوخت هواپیما را چک کرده و فهمیدم که تقریباً بیش از نیمی از سوخت قابل تحویل را به شکاری ها داده ایم. همه چیز بر طبق روال عادی و پیش بینی شده انجام می گرفت و تنها نگرانی مان همان هوای نامساعد بود که به صورت رعد و برق خودنمایی می کرد.
در همین لحظه کلمه " آدیوس" به گوشم خورد. فرمانده دسته شکاری ها بود که به زبان اسپانیولی و به شوخی خداحافظی می کرد. از روحیه بالایش لذت بردم و برایش آرزوی موفقیت کردم. سپس کنترل فرامین را به دست گرفتم و به سوی نقطه ای که قرار بود در آن جا به انتظار بازگشت بمب افکن ها باشیم، سمت گرفتم. کم کم ارتفاع را افزایش دادم و از آن تنگنای پرواز که زیر ابر بود خلاص شدم. در ارتفاع 28000 پا از ابر خارج شدیم. در ارتفاع سی هزار پایی هواپیما را در وضعیت افقی قرار دادم و در فکر بودم که اکنون شکاریی ها بازمی گردند و هر یک چه وضعیتی دارند؟


 



هواپیماهای شکاری بازگشتند

فرمانده به کلیه پرسنل پروازی دستورهایی داد و مسئولیت هر یک را در ادامه ماموریت تا لحظه نشستن مجدداً تعیین و یادآوری کرد. نزدیک به یک ساعتی می شد که در منطقه و ارتفاع بالا پرواز می کردیم. در همین لحظه صدای فرمانده شکاری ها را شنیدم. او جویای وضعیت سایر هواپیماهای همراه خود بود. همه به جز یکی جواب دادند. برای لحظاتی قلبم فشرده شد. تصور این که این هواپیما در خاک دشمن ساقط شده و خلبانان آن شهید یا اسیر شده باشند، برایم سخت بود.
فرمانده از ما خواست موقعیت خود را بازگو کنیم تا بتواند جهت مسیر را پیدا کرده و دیگران را جمع کند. فوراً جواب او را دادم و میزان بنزین تک تک آنان را به منظور توزیع مناسب سوخت، سوال کردم. فرمانده هواپیما به ما گفت:
- یادتان هست که به شوخی ما را "رستوران" خطاب می کردند ... حالا می خواهم واقعاً به این شکاری ها که درحال حاضر شاید مورد اصابت جنگ افزارهای دشمن هم واقع شده باشند مثل یک رستوران واقعی و حتی مانند یک مادر مهربان بهترین خدمات را ارائه کنیم. هم از نظر سوخت رسانی و هم هدایت آنها به پایگاه های شان.


مرحله دوم سوخت گیری هوایی را آغاز کردیم

اولین هواپیمایی که اتصال را برقرار کرد، فرمانده دسته بود. وضعیت هواپیمایی را که تماس نگرفته بود پرسیدم کوتاه پاسخ داد که نگران نباشید. با یک نگاه به سمت راست چند فروند از شکاری ها را بالای ابرها دیدم که در تلاش بودند به ما نزدیک شوند. صدای مختلفی روی فرکانس رادیویی ما شنیده می شد که حاکی از حضور هواپیمای مفقود شده در جمع شکاری ها بود. فرمانده دسته که کمی سوخت دریافت کرده بود، فرصت را به دیگران داد تا هر یک با دریافت کمی سوخت، نگرانی های ناشی از کمبود سوخت را برطرف کنند. بعد از آن هر کدام مجدداً به میزان مورد نیاز خود سوخت دریافت کردند. فرمانده دسته در کنار هواپیمایی که سیستم رادیویی اش کار نمی کرد، قرارگرفت و گویا با علایم و اشارات معمول خودشان متوجه شد که سوخت هواپیما کم است. سپس موضوع را با ما در میان گذاشت و او را برای دریافت سوخت در اولویت قرار داد و روانه کرد.
به دلیل قطع ارتباط رادیویی، ناچار می بایست عملیات سوخت گیری و سوخت رسانی مثل گذشته در سکوت انجام می گرفت. تنها عامل هدایت او، چراغ های راهنمای زیر بدنه تانکر بود. به مهندس پرواز گفتم آنها را بازدید و آماده کند. اتصال به راحتی صورت می گرفت و پس از تحویل سوخت مورد نیاز، هواپیمای دیگری جایگزین شد. مدتی بعد و پس از آخرین مرحله سوخت گیری، فرمانده دسته پروازی را جمع کرد و از ما جدا شد و با کسب اجازه فرود از رادار، به درون ابرها فرو رفتند.


همگی به سلامت فرود آمدیم

ما هم با توجه به مصرف سوخت فراوان در این ماموریت، از رادار اجازه خواستیم که مستقیماً به سمت پایگاه حرکت کنیم و از تعقیب مسیرهای متداول هوایی صرف نظر گردد؛ که موافقت شد و ما نیز با تقلیل ارتفاع، به درون ابرها روانه شدیم. هواپیما در اختیار فرمانده قرار گرفت. وقتی هواپیما از درون توربلانس های متعدد می گذشت، به خون سردی و مهارت فرمانده فکر می کردم و این که چگونه همه عوامل با درایت کم نظیرش در خدمت هدایت هواپیما کار می کند. من در این ماموریت از رادار، برج مراقبت و دست های سحرانگیز و چشمان ریزبین فرمانده تجربه های فراوانی به دست آوردم.
وقتی از ابر بیرون آمدیم، در ارتفاعی حدود 800 پا از سطح زمین بودیم. هوا خاکستری رنگ بود و باران می بارید. علیرغم لغزندگی سطح باند، در نهایت سرور و شادمانی و پس از 5 ساعت پرواز توام با دلهره، با موفقیت فرود آمدیم و در محوطه مخصوص هواپیما توقف کردیم. سپس به پست فرماندهی رفتیم تا از وضعیت فرود گروه شکاری ها با خبر شویم




هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان

خاطره ای از سرتیپ خلبان فضل ا... جاوید نیا

 

نبرد با میراژهای عراقی (لحظه انتخاب)
خاطره ای از سرتیپ خلبان "فضل الله جاویدنیا"
 



بیشتر از یک سال از شروع جنگ تحمیلی می گذشت، در طول این مدت همیشه برتری هوایی از آن نیروی هوایی ایران بود و ضربات جبران ناپذیری به نیروی هوایی عراق وارد شده بود؛ به نحوی که امکان هر گونه ابتکار عملی از آنان سلب گردیده بود. در خلال این مدت، کشور عراق از سوی اکثر دول غربی و شرقی تجهیز می شد. موشک های پیشرفته برای هواپیماهای میگ 23 عراقی به منظور هدف قرار دادن کشتی های نفتکش که نفت صادراتی ایران را از جزیره خارک بارگیری می کردند، و کشتی های تجاری که کالاهای اساسی مورد نیاز کشور را به بندر ماهشهر می آوردند، در اختیار کشور عراق قرار گرفت که با واکنش و حضور شبانه روزی هواپیماهای گشتی اف 14 در خلیج فارس مواجه و بیش از 95 درصد ماموریت های آنان خنثی گردید.


تجهیز نیروی هوایی عراق به هواپیماهای پیشرفته میراژ

در همین راستا دولتمردان عراق دست به دامان کشور فرانسه شدند و دیری نپایید که تعداد قابل توجهی هواپیمای میراژ تحویل کشور عراق گردید. با ورود این هواپیماها، نیروی هوایی عراق جان تازه ای گرفت زیرا هواپیماهای میراژ به آخرین تکنولوژی جنگ الکترونیک و موشک های راداری و حرارتی مجهز بودند.
در روزهای اولیه آذرماه سال 1360 خلبانان عراقی موفق گردیدند با استفاده از هواپیماهای میراژ اشکالاتی را برای سه فروند از هواپیماهای اف 14 که در جنوب غرب کشور مشغول گشت هوایی بودند، بوجود آورند که خوشبختانه خلبانان از این ماجرا جان سالم بدر بردند.


تشکیل جلسه در اطاق جنگ پایگاه هشتم شکاری

بلافاصله از سوی سرلشکر شهید (سرهنگ آن زمان) عباس بابایی جلسه ای با حضور کلیه خلبانان اف 14 تشکیل شد و موضوع تهدید هواپیماهای میراژ مورد بحث و تبادل نظر قرار گرفت. اگر می خواستیم از منطقه ایستایی عقب تر پرواز کنیم، عراقی ها به خواسته های نامشروع خودشان رسیده بودند و این جرات به آنان داده می شد که بی پروا از هر نقطه ای وارد حریم هوایی کشور ما شوند و مقاصد شوم خود را به اجرا در آورند. اگر می خواستیم از منطقه ایستایی روزهای قبل جلوتر برویم، با تهدیدات موشک های زمین به هوای سام دشمن که در مناطق اشغالی غرب کشور مستقر بودند مواجه می شدیم. هر کس در اندیشه چاره ای بود. جلسه تا حدود ساعت 12 شب به طول انجامید و همگی بر این عقیده بودیم که نباید به دشمن میدان بیشتری داده شود، باید چاره ای اندیشیده می شد که بتوان هواپیماهای میراژ را مورد اصابت قرار داد.
برابر برنامه تنظیمی، اولین پرواز نیم ساعت قبل از طلوع آفتاب بود که من و شهید خورشیدی (ستوانیکم آن زمان) باید این پرواز را انجام می دادیم. در آن جلسه من به شهید بابایی پیشنهاد نمودم که اگر بتوانید هماهنگی لازم را جهت کنسل نمودن کلیه پروازهای ورودی و خروجی فرودگاه اهواز و همچنین کلیه پروازهای برون مرزی که جهت انهدام هدف های مورد نظر در جنوب کشور عراق توسط شکاری بمب افکن های نیروی هوایی در ساعات اولیه صبح صورت می گیرد، انجام دهند. ما می توانیم در سکوت مطلق رادیویی خلبانان عراقی را غافلگیر کینم. ایشان و سایر خلبانان کاملا متوجه منظور من از این پیشنهاد شده بودند زیرا در آن زمان اکثر پروازهای پشتیبانی هوایی توسط هواپیماهای ترابری نیروی هوایی از آن جا انجام می شد و همچنین کلیه هواپیماهای شکاری بمب افکن ما که بعد از انجام ماموریت بمباران از خاک عراق وارد کشور می شدند، ابتدا برای هواپیماهای اف 14 یک هدف محسوب می شدند. همچنین هماهنگی های لازم جهت شناسایی هواپیماهای ترابری مستلزم مکالمات زیاد رادیویی و اتلاف وقت می گردید که این خود فرصتی مناسب را برای هواپیماهای میراژ فراهم می ساخت.


موافقت معاونت عملیات نیروی هوایی

همان شب پیشنهاد این جانب با مرحوم سرتیپ خلبان بهرام هوشیار معاونت عملیات وقت نهاجا در میان گذاشته شد و ایشان دستور لغو کلیه پروازهای شکاری بمب افکن را از پایگاه های جنوب و غرب کشور و پروازهای ترابری به فرودگاه اهواز را در ساعات اولیه صبح صادر و هماهنگی های لازم را با رادارهای خودی به منظور حفظ سکوت مطلق رادیویی بعمل آورد.



راس ساعت مقرر به پرواز در آمدیم

ساعت 5 صبح روز چهارم آذرماه سال 1360 مجددا طرح پروازی را با شهید خورشیدی مرور و راس ساعت 30/6 از باند پروازی پایگاه هشتم شکاری به پرواز در آمدیم. با اوج گیری به ارتفاع حدود 20 هزار پا رسیدم و به سمت اهواز ادامه مسیر دادیم.
منطقه ایستایی ما شمال اهواز تا نزدیکی حمیدیه بود. البته عراقی ها در حوالی حمیدیه یک سکوی موشکی سام مستقر کرده بودند که خود تهدیدی انکار ناپذیر برای ما بود. طلوع خورشید در آن دقایق اولیه صبح برای ما یک مزیت بود زیرا ما را قادر می ساخت که سمت غرب را بهتر با چشم ببینیم و برای عراقی ها یک نکته منفی بود زیرا خورشید مستقیم در چشم آنها بود و قادر به دیدن ما با چشم نبودند.


دوفروند هواپیماهای میراژ وارد منطقه شدند

دقایقی از طلوع خورشید نگذشته بود که دو فروند هواپیمای میراژ از پایگاهی در نزدیکی شهر بصره به پرواز در آمدند و با ارتفاع 22 هزار پایی وارد منطقه ایستایی خود در حوالی اروند رود شدند. آنها توسط رادارهای زمینی خود از موقعیت ما با اطلاع بودند. همانگونه که کلیه تحرکات آنان برای ما پوشیده نبود.
ما می دانستیم که هواپیماهای دشمن برای این که بتوانند ما را مورد هدف قرار دهند، باید فاصله ای کم تر از 20 مایل با ما داشته باشند. ما شاید می توانستیم در بیشتر از این مسافت هم اقدام به شلیک موشک نماییم ولی هر چقدر می توانستیم فاصله را کم تر از بیست مایل کنیم، شانس بیشتری برای هدف قرار دادن آنها داشتیم.


هرکس سعی می نمود دیگری را مورد هدف قرار دهد

چندین بار به سمت یکدیگر پرواز نمودیم و کاملا همدیگر را در رادارهای مان داشتیم. ولی میراژها از حدود فاصله 20 مایلی ما به سمت داخل کشورشان گردش می کردند و ما به دلیل وجود سکوی موشکی سام نمی توانستیم جلوتر برویم و باید کاری می کردیم که آنها بیشتر داخل کشور ما شوند. هربار که به سمت یکدیگر پرواز می کردیم آنها جرات بیشتری پیدا می کردند و جلوتر می آمدند. در یکی از این نزدیک و دورشدن ها بود که تصمیم نهایی را گرفتم و در فاصله حدود 25 مایلی از آنها سکوت رادیویی را شکستم و به رادار زمینی اعلام نمودم برمی گردم. البته می دانستیم که کلیه مکالمات ما از طریق استراق سمع در همان لحظه ترجمه و به خلبانان میراژ اعلام می شد و آنها هم که در رادارهای شان متوجه تغییر سمت و گردش من شده بودند، به حرکت خود به سمت شرق ادامه دادند.


انجام مانورهای پی در پی

در یک لحظه من هواپیما را invert (وارونه) نمودم و با مانوری بسیار شدید به سمت زمین رفتم (مانور spilit-s) و در ادامه گردش با مانوری دیگر شبیه به دایره (loop) مجددا ارتفاع گرفته و سر هواپیما را سمت غرب قرار دادم. شهید خورشیدی که کمک خلبانی بسیار ماهری بود، بلافاصله رادار را روی آنان قفل نمود و ما در موقعیتی مناسب جهت شلیک موشک قرار گرفتیم. یک تیر موشک دوربرد فونیکس به سمت آنها شلیک نمودم. هواپیماهای میراژ بوسیله سیستم جنگ الکترونیک خود متوجه قفل شدن رادار ما و شلیک موشک هوابه هوا سمت خود شده بودند ولی چون من در ارتفاع پایین تری بودم، نمی توانستند مرا پیدا کنند. بنابراین بی هدف دو تیر موشک حرارتی بدون این که روی ما قفل راداری انجام داده باشند شلیک نمودند و چون سیستم های جنگ الکترونیک هواپیمای ما قفل شدن رادار و یا شلیک موشکی را نشان نداده بودند من اطمینان داشتم موشک های شلیک شده دشمن که با چشم شاهد شلیک آنها بودم، به من برخورد نخواهند کرد. چون موشک ما هنوز فعال نشده بود نیاز به اطلاعات راداری از هواپیمای ما داشت. پس به سمت هواپیماهای میراژ پرواز را ادامه دادم تا این که شاهد برخورد موشک شلیک شده خودم به یکی از هواپیماهای میراژ و انفجار آن در آسمان شمال اهواز و برخورد قطعات موشک و هواپیمای منفجر شده به هواپیمای میراژ دوم بودم که آن هم درحال سوختن به سمت عراق گردش نمود و همان طور که گفتم به دلیل وجود تهدیدات زمینی موشک سام قادر به تعقیب آن نبودیم.
خلبان هواپیمای منفجرشده موفق شد با استفاده از چتر نجات درشمال اهواز فرود آید و دقایقی بعد توسط هلی کوپترهای خودی به مقر استقرار تیم هماهنگ کننده نیروی هوایی در فرودگاه اهواز که همگی شاهد نبرد هوایی ما با چشم خود بودند، انتقال یافت.


ماجرای شکستن پای خلبان عراقی

هفته قبل از این ماجرا، تلویزیون عراق فیلمی از هدف قرار گرفتن یک فروند هواپیمای اف 4 ایرانی نمایش داد که در آن خلبانان این فانتوم به طرز فجیعی در محل سقوط به شهادت رسانیده شدند. برادران بسیجی که آن فیلم را دیده بودند قبل از رسیدن هلی کوپتر پای خلبان میراژ را شکسته بودند که بعد از انتقال به تهران در بیمارستان نیروی هوایی (فجرکنونی) تحت درمان قرار گرفت.


اطلاعات خوبی درباره میراژ بدست آوردیم

با بازجویی هایی که از این خلبان بعمل آمد کلیه نکات ریزی که ما می خواستیم در مورد هواپیماهای میراژ عراقی بدانیم، بدست آوردیم و تا پایان جنگ دیگر هیچ یک از هواپیماهای عراقی جسارت نزدیک شدن به مناطقی که هواپیماهای اف 14 بودند را نداشتند. بر اساس گفته خلبانانی که بعدا به اسارت ما در آمدند، به آنها دستور اکید در مورد عدم درگیری با هواپیماهای اف 14 داده شده بود.


قدردانی شهید بابایی از من و شهید خورشیدی

در تاریخ دوازدهم آذر ماه همان سال نیروی هوایی عراق 6 فروند هواپیمای میراژ را مامور شکار یک فروند اف 14 نمود که در آن درگیری مجددا من و شهید خورشیدی شرکت داشتیم و توانستیم یک فروند از آنها را ساقط کنیم و از مهلکه جان سالم بدر بریم که توسط فرمانده وقت پایگاه هشتم شکاری شهید بابایی برای ما نشان لیاقت درجه یک درخواست گردید.



مصاحبه از : محمد ( iranian-airforce.blogfa.com )

با تشکر از دوست خوبم شهرام جان فشان


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به اجازه نامه ، ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان

خاطرات خلبانان اسیر

 

10 سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت پایانی)
 



عراق به کویت هم حمله کرد

حضرت امام(ره) بارها در سخنرانی هایشان به حکام منطقه موعظه کرده بودند که این قدر از صدام حمایت نکنید! و دست از کمک او بردارید. به تعبیری فرموده بودند اگر این گرگ خلاصی یابد، اولین کسی را که پاره می کند شما هستید. دیری نپایید که این گفته امام به حقیقت پیوست.
چنگال صدام و عمال بعثی اش گلوی شیخ کویت را فشرد و با حمله ای برق آسا این کشور به اشغال نیروهای بعث در آمد. چاه های نفتش به آتش کشیده شد و دارایی آن به یغما برده شد. عراق، ارتش جنگ نا آزموده کویت را در هم کوبید و اکثر آنها را به اسارت در آورد. زندان های عراق از مردم کویت و نیروهای نظامی اش مالامال شد. به گونه ای که حتی در اطراف زندانی که آنها در آن بودند در محوطه ای باز، نظامیان کویت را با کم ترین امکانات رفاهی نگهداری می کردند.
عراق با اجرای سیاست های ضد و نقیضش، به نوعی بن بست رسیده بود و دنیا محکومش کرده بود. دولتمردان عراقی خود نیز در برابر خودکامگی های رهبر مستبدشان مستاصل شده بودند و به طریقی تمایل داشتند تا مسئله خود را با ایران حل کنند.
در آن زمان مکاتباتی بین صدام و رئیس جمهوری اسلامی ایران (حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی) انجام شد و پیش قدم این سیر مکاتبات نیز عراقی ها بودند.
سرانجام به خواسته های به حق دولت و ملت ایران گردن نهادند و خواستار اجرای مفاد قطعنامه 598 شدند که قبلا از سوی حضرت امام(ره) نیز پذیرفته شده بود. قرار شد که در کوتاه ترین فرصت هر دو کشور به مرزهای بین المللی خود برگردند و تبادل اسرا انجام گیرد.


رئیس زندان: شما مهمان ما هستید

فردای همان شب رئیس زندان آمد و درِ بندها را گشود و بچه ها را جهت هواخوری فرا خواند. به آنها گفت:
- شما از امروز دیگر یک اسیر نیستید بلکه مهمان ما هستید و ما با هم برادریم.این چند سال هم که جنگیدیم ناحق و ناروا بوده. دولت های دیگر که دشمن دو ملت ایران و عراق هستند باعث بروز این جنایت شدند.
جناب محمودی گفت:
- شما که دیگر برای برادری جایی نگذاشته اید.
رئیس زندان گفت:
- به هر حال جنگ تمام شده و ان شاالله شما به ایران خواهید رفت.
محمودی گفت:
- من این حرف شما را باور ندارم.
رئیس زندان گفت: "چرا؟"
جناب محموی پاسخ داد:
- اگر شما راست می گویید و ما نزد شما مهمان هستیمف دوتا خواسته داریم که باید برایمان انجام دهید.اول این که یک رادیو به ما بدهید تا خودمان اخبار را بشنویم و باور کنیم. دوم این که پنجره ها را (که تا آن زمان با آجر پوشانده بودند) باز کنید و ضمناً در بین ما و بند مجاورمان را نبندید زیرا ما وآنها از دوستان قدیمی هستیم و می خواهیم که با هم باشیم.
سرهنگ گفت:
- با درخواست اول شما موافقم ولی در مورد ادغام بندها باید از بالا اجازه بگیرم. به شما بیل و کلنگ می دهم تا خودتان پنجره ها را باز کنید.
ساعتی بعد رادیویی آوردند و به بچه ها دادند. یک روز بعد هم بیل و کلنگ آوردند و بچه ها با حرص زیاد مشغول کوبیدن به دیوار ها شدند.


رهایی نزدیک بود

روز 26 مرداد ماه 1369 اولین گروه از اسرای ایران و عراق مبادله شدند.
آفتاب روز 23 مهرماه 1369 هنوز طلوع نکرده بود که در زندان بر روی پاشنه چرخید و سرگردی که معاون زندان بود وارد شد. او به دنبال جناب محمودی فرمانده آسایشگاه می گشت. به او گفتند:
- خواب است اگر پیغامی هست بگو تا ما به او بدهیم.
سرگرد گفت:
- به او بگویید اسرا حاضر باشند امروز به ایران خواهید رفت.
وقتی او رفت به سراغ محمودی رفتند و ماجرا را برایش گفتند. او با بی اعتنایی به گفته های سرگرد عراقی گفت:
- غلط کرده اند!
دوباره سرش را روی بالش گذاشت و خوابید.
چند لحظه بعد بلند شد و گفت:
- جدی می گویید یا این که مرا دست انداخته اید؟
گفتند:
- سرگرد گفت ساعت 8 قرار است برای مان لباس بیاورند.
هیچ کس نمی دانست باید این خبر را باور کند یا نه؟
ساعت 8 صبح بود که درِ آسایشگاه باز شد و نگهبان ها حدود بیست و پنج دست لباس و کتانی آوردند و به آ نها تحویل دادند.
بچه ها لباس و کفش را می گرفتند، به سینه می چسباندند و اشک شوق می ریختند. گرچه اکثر لباس ها اندازه نبود، ولی کسی به این مسئله توجه نمی کرد. لباس ها را پوشیدند و منتظر حرکت ماندند.
هر چه لباس و دارو اضافی داشتند جمع کردند و به سربازها دادند. در آن موقع عراق به علت جنگ خلیج فارس در تحریم اقتصادی بود و دارو کمیاب بود. نزدیک یک کارتن دارو از بندهای مختلف جمع آوری شده بود که زیر نظر دکتر "کاکرودی" از اسرای بند مجاورشان تفکیک و بسته بندی شده و به عراقی ها تحویل دادند.
ساعت 3 بعد از ظهر بود که دو اتوبوس به محل زندان آوردند و پس از تفتیش مختصری به ما دستور دادند تا سوار شویم. به محض دیدن اتوبوس ها، بچه ها مطمئن شدند که به ایران خواهند رفت زیرا برای اولین بار بود که می دیدند اتوبوس ها پرده ندارند و با چشمان باز و دستان گشوده سوارشان می کنند. حدود 2 ساعت در راه بودند تا به اردوگاه "بعقوبه" وارد شدند. اطراف اردوگاه را با سیم خاردار محصور کرده بودند و تعداد زیادی اتوبوس در پارکینگ آن پارک شده بودند که این اتوبوس نیز به آنها پیوست.
به محض پیاده شدن، افسر ارشد زندان الّرشید بغداد که به نظر می رسید مدتی است منتظر آمدن آنها بود، جلو آمد و ضمن خوشامدگویی گفت:
- امشب یا فردا صبح به ایران خواهید رفت.علت حضور شما هم در این جا این است که صلیب سرخ باید شما را ببیند و ثبت نام تان کند.


این پسر بسیجی باید بیاید

روز قبل از آمدن آنها به این اردوگاه، اسرای بسیجی بر سر مسائلی که هنگام رفتن برایشان رخ داده بود اغتشاش کرده و عراقی ها به سمت آنها تیر اندازی کرده بودند. در نتیجه یکی از بسیجی ها مورد اصابت گلوله قرار گرفته و شهید شده بود. عراقی ها یکی از بسیجی ها را که تصور می کردند عامل حادثه باشد در آن جا نگه داشته و او را به طرز وحشتناکی کتک زده بودند به طوری که پرده گوشش پاره شده بود و صداها را تشخیص نمی داد.
از این رو عراقی ها نمی خواستند که او به ایران بازگردد. جناب محمودی پس از مطلع شدن از این موضوع بسیار ناراحت شدند و به دوستان آن بسیجی قول دادند حتما او را با خود به ایران ببرند.
همان شب فرمانده به داخل محوطه آمد و گفت:
- من اسامی چهل نفر را می خوانم اینها دسته اول هستند که به ایران می روند بقیه هم در نوبت های بعدی خواهند رفت.
از جمله اسامی که خوانده شد نام جناب محمودی بود اما از اسم آن بسیجی شکنجه شده در لیست خبری نبود. جناب محمودی به فرمانده گفت:
- چرا اسم این بسیجی را نخواندید؟
گفتند: "باشد برای نوبت بعد."
محمودی گفت:
- یا اسم این بسیجی را جزو این لیست به جای من بنویسید یا این که من از این جا نمی روم.
فرمانده عراقی گفت:
- مگر می شود؟ ما به ازای هر سرگرد یک نفر هم ردیف او را از ایران تحویل می گیرم. شما نمی شود به جای این بسیجی باشید.
جناب محمودی چون نتوانست نسبت به فرستادن بسیجی اقدامی کندف جریان نگه داشتن آن بسیجی را به اطلاع حاج آقا ابوترابی رساند. ایشان هم دستور دادند همه اسیرانی که بیرون رفته اند به داخل بازگردند. آنها نیز دستور را پذیرفتند و به داخل برگشتند. همه گفتند که ما هم نمی رویم. سرهنگ که وضعیت را این چنین دید بناچار موافقت کرد تا آن بسیجی به جای بسیجی دیگری که نامش قبلا خوانده شد بود، برود.


صلیب سرخ اسرای خلبان را بعد از 10 سال ثبت نام کرد

فردا صبح نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه آمدند و خواستند با بچه ها مصاحبه کنند. آنها سه نفر خانم خارجی بودند که با حجاب اسلامی آراسته شده بودند و چند نفر مرد هم همراه آنها بودند. اولین سوالی که اسرا از آنها کردند این بود که این 10 سال گذشته را کجا بودند؟
آنها گفتند:
- دولت عراق نمی گذاشت به شما سر بزنیم.
فرم هایی را به بچه ها دادند که سوال هایی نوشته شده بود و از آنها خواسته بودند به آنها پاسخ دهند و میان آنها دوسوال بسیار جالب بود.
یکی این که: "آیا می خواهید این جا بمانید و پناهنده شوید یا به ایران برگردید؟"
سوال بعدی این که: "آیا می خواهید به کشور دیگری پناهنده شوید؟"
بچه ها جواب این سوال ها را بسیار تحقیر آمیز دادند به طوری که مامورین صلیب سرخ ناراحت شدند.
جالب این که موقع خروج مامورین صلیب سرخ، زنانی که روسری به سر داشتند به محض رسیدن به آن طرف سیم خاردار روسری های شان را برداشتند. انگار تنها ما که داخل حصار بودیم مرد بودیم و دیگران که بیرون از حصار بودند نامرد!


حرکت به سوی ایران

سر انجام حدود ساعت 2 بعد از ظهر بود که اسرا را سوار اتوبوس کردند و به طرف مرز ایران حرکت دادند. شور و حالی که با نزدیک شدن به مرز ایران به اسرا دست می داد، وصف ناپذیر بود.
مسئولان ایرانی و عراقی در پاسگاه مرزی حاضر بودند. قدری در آن جا معطل شدند تا این که مسئولان دو طرف امور مربوط به تبادل را انجام دادند. سرانجام دستور دادند که از مرز بگذرند. به محض عبور از مرز، چند تن از برادران پاسدار آمدند و در هر اتوبوس یکی دوتای آنها سوار شدند. اتوبوس حرکت کرد و درحال حرکت نام تک تک آنها را پرسیدند و نوشتند. چند صد متر آن طرف تر اتوبوس برای تعویض ایستاد. پس از تعویض اتوبوس ها، آنها را به سمت خسروی حرکت دادند.


یک روز تا دیدار

فردای آن روز آنها را سوار اتوبوس کردند و به سمت کرمانشاه حرکت دادند. محمد غم انگیزترین صحنه ها را هنگام خارج شدن از پادگان با چشم دید. مردم زیادی از زن و مرد جلوی اتوبوس ها آمده و گریان بودند. هر کدام تابلویی در دست داشتند که روی آن اسمی نوشته شده یا عکسی بر آن نصب شده بود.
در کرمانشاه به خلبان ها لباس پرواز دادند و آنها را سوار هواپیما کردند. ساعتی بعد در فرودگاه مهرآباد چرخ های هواپیما باند فرودگاه را لمس کرد و بر زمین نشست.
حالا یوسف در تهران است. همدوره و همکلاسی های خود را می دید که با درجات سرتیپی و سمت های فرماندهی به استقبال آنها آمده بودند. تیمسار "سپید موی" جانشین وقت فرماندهی نیروی هوایی را در بین آنها دید که با صدای بلند می گفت:
- یوسف به وطن خوش آمدی. برادرت بهرام آن جاست.


شهادت برادر

سمتی را که او نشان می داد به دقت نگریست اما بهرام را نشناخت. زیرا پس از 10 سال قیافه ها عوض شده بود.
بهرام او را شناخت و دستش را تکان داد. هر دو همدیگر را در آغوش کشیدند که یوسف پرسید:
- چرا یعقوب(برادر کوچکش) نیامد؟
بهرام گفت:
- یعقوب چند وقت پیش توی جبهه پایش ترکش خورد و در خانه منتظر توست.
دلش تکانی خورد. گفت:
- بهرام ... یعقوب شهید شده؟
گفت:
- این چه حرفیست. گفتم که پایش زخمی شده.
یوسف پی برده بود که بهرام حقیقت را نمی گوید. گفت:
- بهرام مرا گول نزن من طاقت شنیدنش را دارم.
به یکباره بغض بهرام ترکید و او را در آغوش کشید و گفت:
برادر باید جامه سیاه به تن کنی ...
مراسم فیلم برداری از آزادگان و سخنرانی جناب سرگرد محمودی به عنوان فرمانده و ریش سفید فرمانده ها به پایان رسید و آنها را با اتوبوس برای چند روز به قرنطینه بردند. وارد ساختمان قرنطینه که شدند، در پاگرد پله ها شخصی به محمد گفت:
- همسرت پای تلفن منتظر توست.
گوشی تلفن را برداشت:
- الو ... الو ...
الو سلام خوش آمدی
چند لحظه ای با همسرش صحبت کرد و حال دخترش را پرسید. روز بعد خودش به منزلش تلفن زد.
با شنیدن صدای دخترش بغض راه گلویش را گرفت.


پایان10سال رنج تنهایی و اسارات

محمد یوسف احمد بیگی سرانجام روز 26 مهر 69 ساعت 5 بعد از ظهر در میان استقبال مردم با وفای ایران و همسایگاه خوب و صمیمی محله "سمنگان نارمک" به خانه بازگشت.
در جلوی منزل عکس برادر شهیدش "یعقوب" را در جایگاهی بسیار زیبا قرار دادند و دو دختر آن شهید به مناسبت ورود عموی شان درحالی که گریه امان شان نمی داد، برایش شعر خواندند.




هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان

خلبانان اسیر

 

10 سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت چهارم)




پایگاه هوایی الرشید زندان دژبان

اسفند ماه 1362به اسرا اطلاع دادند که آنها را از آن جا خواهند برد. آنها می دانستند که برای ورود به زندان جدید، حتما تفتیش خواهند شد. به همین دلیل بابا جانی گفت:
- برای بردن رادیو فقط یک راه وجود دارد وآن این که رادیو را چند تکه کنیم و هر تکه را یکی با خودش حمل کند.
وقتی اتوبوس آمد، هر بیست و پنج نفر آنها سوار شدند اما بر خلاف همیشه چشم هایشان را نبستند. پس از طی مسافتی به " زندان دژبان" در " پایگاه هوایی الرّشید" رسیدند. آنها را به حیاط زندان که چیزی حدود 500 متر مربع وسعت داشت بردند. این زندان شامل سه بند بود. هنگام ورود به بند تفتیش آغاز شد. طبق هماهنگی قبلی نفر اول، جناب سرگرد محمودی بود که داخل ساکش هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت. آنها قرار گذاشته بودند افرادی که از بازرسی عبور می کنند، ساک هایشان را که همه یک شکل و از کیسه ی نایلونی برنج درست شده بودند، با هم عوض کنند. با شلوغ کردن اوضاع توسط بچه ها، حواس نگهبآنها پرت شد و محمودی توانست بعد از عبور از بازرسی، کیسه خودش را با یکی از اسرا عوض کند. همین طور کار را ادامه دادند تا توانستند تمام وسایل را از بازرسی عبور دهند.
بندی که وارد آن شدند 150 متر بود و در آن 6 اتاق کوچک قرار داشت. دستشویی بیرون از اتاق ها بود و از ساعت 8 شب تا 6 صبح امکان استفاده از آن غیرممکن بود.
جیره غذایی بسیار اندک بود. تشک ها پنبه ای و کثیف و نمدار بود. ساعت 9 شب همه آنها را به اتاق های شان فرستادند و گفتند تا ساعت 7 تمام درها بسته خواهد بود. حتی به آنها اجازه رفع حاجت و ادای فریضه نماز را ندادند.
صبح که درها را باز کردند آنها خواستند که با رییس زندان صحبت کنند و مشکلات را با او در میان گذاشتند و او قول داد که وضع را درست کند.
نزدیک غروب آفتاب بود که چند دستگاه تهویه کوچک آوردند و نصب کردند. تعدادی تشک ابری هم آوردند و قرار شد درها ساعت 10 شب بسته شوند و 5 صبح قبل از طلوع آفتاب باز شوند.


ارتباط با اسرا از طریق مورس

آنها کمی که با محیط آشنا شدند متوجه اسیرانی شدند که احتمال دادند ایرانی باشند. با ضربات مورس، تماس گرفتند و فهمیدند که حدس شان درست بود.
آنها همان همرزم های شان از نیروی زمینی و انتظامی بودند که دو سال پیش از آنها جدایشان کرده بودند.
پس از تماس با آنها، قرار گذاشتند که از خصوصیات نگهبانان و وقایعی که در زندان برای آنها رخ داده بود بنویسند و آن را در درز لباسی که شسته و روی بند آویزان کرده بودند قرار دهند. فردای آن روز نوبت هواخوری بود. آنها لباس ها را از روی بند برداشتند و نوشته ها را خواندند. در آن نامه ها بیان شده بود که افسران و نگهبانان زندان افرادی پست و بی رحم هستند و نباید به حرف ها و قول هایشان اطمینان کرد.
احمد و دوستانش نیز از وقایع ایران و جبهه ها آن را مطلع کردند (به دلیل داشتن رادیو، از این اوضاع با خبر بودند)


جایی برای نگه داری عمو (رادیو)

"زندان دژبان" زندانی بسیار قدیمی و متعلق به زمان انگلیسی ها بود که زمانی بر عراق سلطه داشتند. دیوارهای حمام و دستشویی آن ترک خوردگی داشت و لابه لای دزرهای آن لجن انباشته شده بود. اسرا می ترسیدند که دچار بیماری های پوستی شوند اما مسئولان زندان توجهی نداشتند. با توجه به وضعیت آنها که تا آن زمان جزو مفقودین محسوب می شدند (زیرا صلیب سرخ از وجود آنها هیچ اطلاعی نداشت.) مسئولان عراقی حتی الامکان سعی داشتند که کسی آنها را نبیند. لذا از آوردن افرادی مثل دکتر به داخل زندان خودداری می کردند.
بچه ها تصمیم گرفتند که خودشان آن جا را مرمت کنند. جناب بورایی که در بنایی نیز سررشته داشت، پیشنهاد کرد که جای یکی از آجرها را خالی بگذارند و داخلش را سیمان کرده و روی آن را هم با موزاییک بپوشانند. برای این که موزاییک غیرطبیعی جلوه نکند، با مخلوط سیمان و صابون درز آن را بپوشانند تا بدین طریق مخفی گاهی برای رادیو درست کنند. این کار انجام شد و چیزهایی از قبیل کاسه و مسواک و ... جلوی آن قرار گرفت تا طبیعی تر جلوه کند.


ساخت منبع تولید برق

پس از مدتی باطری رادیو تمام شد و بچه ها کسل و ناراحت بودند. روزی یکی از اسرا در حال مطالعه روزنامه انگلیسی زبان "بغداد آبزرور" به مطلبی برخورد کرد و آن این بود که از میوه ها و پوست شان می توان الکتریسیته ایجاد کرد.
مقداری انار داشتند که آنها را دانه کرده و به صورت سرکه در آوردند. برای آن دو قطب مثبت و منفی درست کردند. لامپ کوچکی هم به دو سر قطب ها وصل کردند. لامپ روشن شد ولی اندازه آن بزرگ بود و نمی توانستند پنهانش کنند.
با مطالعه بیشتر، وسایل را کوچک تر کردند تا حدی که به اندازه یک باطری ماشین در آمد. بدین صورت که پوست انار را در آب خیس می کردند و برای مدتی پوست انار حال اسیدی به خود می گرفت سپس از آن برق می گرفتند. از وقتی نیروگاه آب اناری درست شد، مدت زمان بیشتری می توانستند از رادیو استفاه کنند.


عراقی ها متوجه رادیو شدند ولی ...

روزی بر خلاف روزهای دیگر، تا ساعت 8 صبح درِ بند باز نشد تا این که ساعت 8 افسر نگهبان به تنهایی وارد شد و جناب محمودی را با خود برد. جناب محمودی نیز خواست تا رضا احمدی به عنوان مترجم نزد او باشد البته او خود قادر بود عربی صحبت کند اما حضور رضا احمدی نیر کنارش لازم بود زیرا به دلیل اطلاعات زیادی که از قرآن و احادیث داشت مشاور خوبی بود و می توانست به او کمک کند.
نگهبان بدون مقدمه به او گفت:
- رادیو را به من بده.
رضا از نگهبان خواست که توضیح بیشتری دهد. پس از مکالماتی به جناب محمودی گفت:
- نگهبان رادیو می خواهد.
جناب محمودی گفت:
- مگر آنها به ما رادیو دادند که حالا از ما می خواهند؟
نگهبان: "همان رادیو که از ابوغریب به این جا آورده اید."
محمودی: "مگر وقتی ما با این زندان آمدیم تفتیشمان نکردید؟"
نگهبان: "من همه جا را تفتیش می کنم و رادیو را پیدا خواهم کرد اما اگر خودت آن را به من بدهی بهتر است."
محمودی زیر بار نرفت و حتی تهدیدهای او کارساز نشد.
با وضع پیش آمده استفاده از رادیو غیر ممکن شد. بند بغلی آنها مرتب درخواست اخبار و اطلاعات می کرد و آنها شک کردند که مبادا موضوع رادیو از همان جا لو رفته باشد.
از این رو برای شان نوشتند با توجه به این که عراقی ها به داشتن رادیو مظنون شده اند آن را درون چاه توالت انداخته اند.


تلاش برای یافتن رادیو و اقامه نماز شکر

بچه ها حدود بیست روز از رادیو استفاده نکردند تا آب ها از آسیاب افتاد. پس از بیست روز دوباره رادیو را روشن کردند.
یک روز صبح سر ساعت مقرر، درِ سلول ها را باز نکردند تا این که نگهبانان آمدند و گفتند که می خواهند همه اتاق ها را بگردند. سرپرست نگهبانان نفرات سلول را دقیقا بازرسی بدنی کرد و از محوطه بند خارج نمود. پس از چند دقیقه دستور داد تا دوباره به سلول برگردند.
وقتی برگشتند همه چیز به هم ریخته بود. سر انجام نگهبان ها به سلول آخر رسیدند و رادیو درست در همان سلول بود. احمد از سوراخ کلید نگاه کرد و دید که باباجانی و قنودی، زیر سر و کتف فرشید اسکندری، و محمدی و سلمان پاهای او را گرفته و از سلول بیرون آوردند. (فرشید اسکندری به علت داشتن رماتیسم مفصلی، هر از چند گاهی بیماری اش عود می کرد).
نگهبانان هر پنج نفر آنها را تفتیش کردند و به داخل حیاط فرستادند و سلول را گشتند اما نتوانستند رادیو را پیدا کنند. آنها رادیو را وسط پای فرشید اسکندری پنهان کرده بودند. همه آنها این ماجرا را از الطاف الهی دانستند و همگی به پاس این عنایت نماز شکر به جا آوردند.


"هاد" کتاب قوانین

کلمه هاد مخفف (هیئت امور داخلی) بود که توسط محمودی فرمانده آسایشگاه پیشنهاد شده بود.
محمودی با همکاری تعدادی از بچه ها قوانینی را برای اداره امور تدوین کرده بودند که به عنوان " کتابچه دستورالعمل" در امور داخلی زندان از آن استفاده می کردند. در پایان کتابچه نیز اسامی نوشته شده بود و هر کس ملزم بود جلوی اسم خودش را امضا کند. اعضای هاد چهار نفر بودند که تصمیم می گرفتند مثلا چه کسی دستشویی ها را بشوید.
براساس دستورالعمل هاد، هر سه ماه یک بار تغییرات گروهی و محل داشتند. این که چه کسی با چه کسی هم گروه شود مسئله مهمی بود که در آن شرایط برای همه دلمشغولی خوبی بود.


موشک جواب موشک

اواخر سال 1366 بود و مدتی بود که اخبار موشک باران ایران را می شنیدند. این مسئله آنها را سخت غمگین کرده بود.
تا این که شبی در نزدیکی های پایگاه الرّشید انفجار مهیبی رخ داد. فردای آن شب فرمانده گفت:
- این صدای موشک های دوربرد ایران بود که به ساختمان "بانک رافدین " بغداد اصابت کرده و آن را در هم کوبیده است.
بچه ها زیر لب زمزمه می کردند:
- موشک جواب موشک.
سرانجام جنگ موشک ها هم کاری از پیش نبرد و پس از مدتی حملات از سر گرفته شد.


آتش بس

روز 28 تیر 1367 محمد صبح زود از خواب برخاست که از یکی از بچه ها شنید ایران قطعنامه 598 را قبول کرده است.
این خبر او را دلخور کرد اما وقتی شنید امام قبول کرده، کمی آرام شد. گفت:
- اگر امام پذیرفته حتما ادامه این جنگ به صلاح اسلام و مسلمین نبوده زیرا امام کارهای شان از روی حکمت است و ما مطیع اوامر او هستیم. به هر حال ما راضی هستیم به رضای خدا و این تصمیم امام را بی چون و چرا گردن می نهیم.
قرار شد اسرا در اسرع وقت مبادله شوند اما عراق در اجرای این بند از قطعنامه تعلل ورزید و به همین دلیل آزادی اسرا به حالت تعلیق در آمده بود.

برای امام دعا کردند

در شب سیزدهم خرداد ماه 1368مطلع شدند که امام(ره) کسالت دارند و در بیمارستان بستری هستند.هر کدام از آنها به طریقی برای شفای امام دعا می کرد.آنها شبی برای شفای ایشان مجلسی ترتیب داده و دعای توسل خواندند.
شب پانزدهم خرداد 68 شبی جانکاه و فراموش ناشدنی برای همه مردم ایران بود. آن شب مسئول رادیو به محض دریافت خبر ارتحال حضرت امام(ره) توان از کف داده بود و گوشی را از گوش کشیده و بی اختیار شیون و زاری سر داده بود. در آن زمان یوسف با محمدی و ذوالفقاری هم سلول بود. شب ها پس از شام به کلاس قرآن می رفتند. آن شب نوبت او بود که ظرف ها را بشوید. وقتی برای گذاشتن ظرف ها به درون سلول رفت محمدی را دید. پرسید:
- چرا برگشتی؟ مگر کلاس نداریم؟
جوابی نداد. به ذوالفقاری نگاه کرد.او هم رنگ پریده بود.
گفت: "چی شده؟ چرا این طور نگاه می کنید؟"
بغض محمدی ترکید و اشک چون سیل از چشمانش سرازیر شد. ذوالفقاری خودش را به او نزدیک کرد و گفت:
- تسلیت می گویم، من زودتر خبر دار شده بودم ولی به تو چیزی نگفتم. امام ...
به محض این که کلمه امام از زبانش جاری شد، تن محمد سرد شد و زانوهایش لرزید.
هر سه شروع به گریستن کردند. در آسایشگاه همه فهمیده بودند.
محمودی به تک تک سلول ها سر می زد و آنها به آرامش دعوت می کرد. او گوشزد می کرد که هر چند غم سنگینی است اما نباید دشمن بفهمد که ما از موضوع با خبر هستیم زیرا ممکن است نگهبان ها حساس شوند و به وجود رادیو پی ببرند. پس بگذارید تا آنها خودشان خبر را اعلام کنند.


سه روز بعد در روزنامه ها خبر ارتحال امام (ره) و ...

تا دو روز پس از آن واقعه جان سوز روزنامه برایشان نیاوردند. روز سوم بود که روزنامه دادند و پس از آن که بچه ها خبر را خواندند به یک باره چون کوهی آتشفشان فوران کردند و با شوری وصف ناپذیر در غم هجران امام عزیز به سرو سینه می زدند مراسم نوحه خوانی و سینه زنی به پا کردند و برای امام (ره) ختم قرآن گرفتند.
قبل از رحلت امام، روزنامه های عراق و سایر کشورها، اراجیفی را می نوشتند مبنی بر این که بعد از امام(ره) دیگر کسی رهبری این ملت را نخواهد پذیرفت. چرا که در ایران همه چیز به هم خواهد ریخت و جنگ قدرت مملکت را از هم خواهد پاشید. بحمدالّله با انتخاب حضرت آیت الّله خامنه ای توسط مجلس خبرگان به عنوان رهبر انقلاب اسلامی، دشمنان ایران سکوتی مرگبار گرفتند. دیگر حتی روزنامه عراقی "الثوره" هم چیزی درباره حکومت و رهبری ایران نمی نوشت. زیرا دریافته بودند که به ملت عراق یا سایر ملل نمی توان اخبار دروغین داد و مردم عراق تشییع بی سابقه و تاریخی پیکر پاک و مطهر امام(ره) را از تلویزیون دیده بود.


رادیو به دست بند کناری هم رسید

مدت چهار ماه بود که آنها از رادیو استفاده می کردند اما بند مجاور اطلاعی نداشت. با وجود افرادی مثل سرگرد اسدالّله میرمحمدی و سروان علی والی (افسر نیروی انتظامی و قهرمان مسابقات وزنه برداری آسیا ) در بین آنها، باز هم نمی توانستند کاملا مطمئن باشند ومی ترسیدند که رادیو لو برود.
روزی هنگام هواخوری، افرادی از بند مجاور از فرصت استفاده کردند و رادیوی یکی از نگهبان ها را که لبه دیوار حیاط بود با قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار می دزدند و پنهان می کنند. آنها نمی دانستند که محمد و دوستانش رادیو دارند لذا با خوشحالی به آنها اطلاع دادند و گفتند که رادیو خراب است. آنها می دانستند که باباجانی در تعمیر رادیو متخصص است. لذا خواستند تا رادیو را برایشان تعمیر کند و پس از تعمیر نیز همان جا بماند تا هم خودشان استفاده کنند و هم به آنها اخبار را بدهند.
قرار شد رادیو را در کیسه ای پنهان کنند و در زیر لباس های آویخته شده روی بند در محوطه حیاط قرار دهند. فردای آن روز باباجانی آن را برداشت و هر چه قدر سعی کرد نتوانست آن را تعمیر کند. رادیو بزرگ بود و نگهداری از آن خطر ناک. باباجانی قطعاتی را که امکان خرابی آنها در رادیوی خودشان می رفت از آن جدا کرد و ما بقی را درون چاه توالت انداخت ولی از این موضوع حرفی به بند بغلی نزدند و از آن پس اخباری را که از رادیوی خودشان می گرفتند به اسم رادیوی آنها به خودشان می دادند!



هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
ادامه دارد

خاطره ای از سرگرد خلبان علی رضا غفاریان

 

خاطره ای از سرگرد خلبان "علی رضا غفاریان"
نبرد تا آخرین گلوله

 



عراق ناجوانمردانه مناطق مسکونی ایران را بمباران می کرد و دولتمردان ایران نیز تصمیم گرفتند یکی از مناطق مسکونی عراق را که خالی از سکنه بود، بمباران کنیم. 24 اسفند ماه 1363 بود که این ماموریت به پایگاه ما ابلاغ شد.
من به اتفاق یکی دیگر از خلبانان (سروان سلیمانی) ماموریت یافتیم تا این منطقه را که در شرق منطقه "رواندوز" قرار داشت، بمباران کنیم. بعد از ظهر همان روز افسر اطلاعات و عملیات در پست فرماندهی از روی نقشه ای بزرگ دیواری که اطلاعات خوبی از منطقه دشمن داشت، چگونگی استقرار پدافند موجود و تجهیزات نظامی مستقر در منطقه و هدف و مسیر آن را برای ما تشریح کرد. افسر متخصص جنگ الکترونیک نیز از نحوه استفاده و کاربرد سیستم های دفاعی توضیح لازم را بیان کرد.
سروان سلیمانی به عنوان کابین جلو، هدایت هواپیما را بر عهده داشت. او به من گفت:
- نقشه دیگری تهیه کن تا مسیر رفت و برگشت را با هماهنگی هم انتخاب کنیم.
پس از کسب اطلاعات لازم به اتفاق هم سالن بریفینگ را ترک کردیم.
صبح روز بعد، پس از خواندن نماز صبح منزل را به سوی گردان پرواز ترک کردم. از طریق سلسله مراتب فرماندهی از قبل به گردان نگهداری آماده کردن جنگنده ابلاغ شده بود و بچه های گردان هم تا پاسی از شب نسبت به آماده کردن هواپیما طبق شرایطی که خواسته شده بود، همت گماشته بودند.



به سوی هدف پرواز کردیم

هوا خیلی سرد بود. مه غلیظی ارتفاعات را پوشانده بود. پس از صرف صبحانه به اتاق تجهیزات پرسنلی رفته و به ملزومات پروازی مجهز شدیم. از مقابل قرآن مجید عبور کردیم و بعد از گذشتن از چند خیابان به هواپیما رسیدیم.
خلبان کابین جلو با دقت کامل ابتدا بررسی های مربوطه را انجام داد و بعد از روشن کردن هواپیما آن را به آرامی از آشیانه خارج کرد.
من در این ماموریت به عنوان خلبان کابین عقب انجام وظیفه می کردم و مسئولیتم دادن سمت، ارتفاع و سرعت و نقشه خوانی بود. از کوه های پر از برف الوند گذشتیم و به مناطق سبز و کم ارتفاع ماهدشت رسیدیم. سرعت هواپیما حدود 540 نات و ارتفاع به تناسب از سطح زمین کم و زیاد می شد. بار دیگر کلیه کلیدهای سیستم های مربوطه را بررسی کرده و از طریق گوشی رادیو از همکارم خواستم تا بر اساس دستورالعمل پروازی کلیدها را آزمایش کند. او نیز این کار را انجام داد. لحظاتی بعد روی مناطق عملیاتی نیروهای خودی رسیدیم و آنان را که با نظم و ترتیب خاصی در مواضع خود در منطقه سومار به دفاع از کشور مشغول بودند، به خوبی دیده می شدند.



وارد خاک دشمن شدیم، هدف را نمی دیدیم

به دلیل مصون ماندن از دید رادارهای دشمن ارتفاع را تا حداقل ممکن یعنی به 100 پا تقلیل داده و از مرز گذشتیم. زیاد از ورودمان به عراق نگذشته بود که تجمع زیادی از نیروهای عراقی را که مجهز به انواع تجهیزات تانک و نفربر و ماشین آلات زرهی بودند، دیدیم. براساس بررسی های انجام شده، می بایست حدود یک مایل از مسیر پروازی به سمت چپ منحرف می شدیم تا هدف مورد نظر را بیابیم. با شاخص هایی که مشخص شده بود، جاده ای را که تنها نشانه ما به سوی هدف بود یافته و در امتداد آن به حرکت ادامه دادیم. آتش رگبارهای پراکنده ضدهوایی که به سوی ما شلیک می شد، در آن صبح زود به وضوح معلوم بود. اولین سایت موشکی سام 2 در 10 کیلومتری مسیر درست سر راهمان قرار داشت. برای یک لحظه موج رادار کاوشگر آن را در صفحه راداری خود مشاهده کردم. به همین دلیل سیستم الکترونیکی هواپیما را برای ایجاد اختلال در سایت موشکی مربوطه به راه انداختم. یک دقیقه تا هدف باقی مانده بود. از خلبان جلو پرسیدم:
- ایا هدف را در دستگاه نشانه روی خود می بینی؟
گفت: "نه در جلوی دیدم نیست."
تعجب کردم. طبق نقشه می بایست به هدف رسیده باشیم. دوباره از همکارم پرسیدم :
- آیا هدف را می بینی؟
گفتم: "طبق نقشه و محاسبات باید روی هدف باشیم."
گفت: "چیزی نمی بینم."



هدف را پیداکرده و بمباران نمودیم

دوباره با دقت نقشه را نگاه کردم. اما مسیر و اطلاعات داده شده کاملاً درست بود.
با سرعتی که هواپیما داشت، نزدیک چند مایل از هدف دور شدیم. به ناگاه منبع آب و آنتن های تلویزیون نظرم را جلب کرد. بلافاصله فریاد زدم :
- از روی هدف رد شدیم.
خلبان به سرعت به سمت راست چرخید. هدف در زیر پوششی از نخلستان ها استتار شده بود. درختان نخلی که هر کدام به ارتفاع سی تا چهل متر می رسید. با چرخشی که انجام شد، هدف کاملاً در دید قرار گرفت. همکارم دماغ هواپیما را بر روی هدف قرار داد و با سمت ارتفاع و زاویه مناسب، دکمه رهایی بمب ها را فشار داد و همزمان نیز دوربین هواپیما به کار افتاد.
بر اثر اصابت بمب به محل تجمع دشمن، دود و آتش ناشی از برخورد بمب به هدف جهنمی سوزان برای متجاوزین بعثی فراهم کرد. آتش بارهای ضدهوایی دشمن به شدت بر روی ما شلیک کردند، ولی با عکس العمل های درست، گلوله ها از مقابل و اطراف کابین می گذشتند.



تجهیزات کنار مرز را منهدم کردیم

پس از بمباران ارتفاع را کم کرده و چون در مسیر بازگشت بودیم، به راحتی با مانور سریعی منطقه را ترک کردیم. با انجام گردش های کوتاه و سریع از چپ و راست، اطراف منطقه و پشت سر هواپیمای خود را در آینه های بغل وارسی کردم تا از وجود هواپیماهای دشمن با خبر شوم. در بازگشت، تجهیزات و ادوات نظامی را که قبل از ورود به خاک عراق دیده بودیم به رگبار مسلسل هواپیما بستم که یکی از تانکرهای سوخت دشمن بر اثر اصابت تیر مسلسل منفجر شد. تا آن جا که فشنگ در مسلسل داشتیم به انهدام نیروهای دشمن پرداختیم و بعد از دقایقی خاک دشمن را ترک کردیم. با اندکی تغییر در مسیر و با محاسبه مقدار بنزین، ارتفاع را به میزان بالاتری رساندیم تا از مصرف بنزین کاسته شود.
با رادار تماس گرفتیم و موقعیت خود را اعلام کردیم. رادار هم ضمن تبریک به ما، در پاسخ گفت که هواپیمای اف 14 برای پوشش هوایی شما در چند مایلی قرار دارد و به سوی ما در حرکت است. هواپیمای گشت به سرعت به ما ملحق شد و سپس در یکی از پایگاه های کشورمان سالم به زمین نشستیم. به هنگام فرود، تعداد زیادی از پرسنل و فرماندهان به استقبال مان آمدند و با ذبح گوسفند، این موفقیت را به ما تبریک گفتند.



هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان

خلبانان شهید

 

خاطره قهرمانان فراموش ناشدنی است

سرلشکر خلبان شهید کاظم روستا

(منبع عکس پروازی دیگر)

 

اکثر خانه های سازمانی خالی از سکنه شده و آن جا جولانگاهی برای زندگی موش های بزرگ صحرایی بود. به دلیل حملات متعدد هوایی عراق به پایگاه برق مناطق مسکونی از بعدازظهر قطع می شد.
اکثر بچه ها در محل هایی در خود اداره استراحت می کردند. غالبا تا دیر وقت بیدار بودند. یکی مشغول عبادت بود، یکی فیلم سینمایی می دید، دیگری پیک پنگ بازی می کرد. هر کس که می خواست زود بخوابد همیشه با مشکل مواجه بود اما همگی می خواستند صبح بیشتر بخوابند. افسر اطلاعات و عملیات با چراغ قوه وارد می شد وبه صورت خلبانان نگاه می کرد و آنهایی را که برای پرواز باید می رفتند، بیدار می کرد و با خود می برد.

باکاظم روستا رفتیم باطری خریدیم

یک روز همراه یکی از دوستانم شهیدم به نام "کاظم روستا" به شهر رفتیم و 2 عدد باطری ماشین خریدیم. به داخل منزل خودمان که رفیتم تمامی پنجره های را با پتو پوشاندیم. یکی از باطری های را به یک لامپ گازی وصل کردیم و دیگری را به یک تلویزیون 12 اینچ. باطری را هم بوسیله دستگاه شارژ می کردیم. کم کم بچه های دیگر هم اضافه شدند. عباس دوران، علیرضا یاسینی، علی خسروی، اکبر توانگریان، ناصر گودرزی و نصرالله خزایی هم آمدند.
با افسر اطلاعات و عملیات هماهنگ کردیم که ماموریت برای هر کدام از ما بود، ماشین را دنبالش بفرستد. برای شستن ظرف ها هم هر شب یک نفر ظرف می شست ولی هر کس قاشق و چنگالش را خودش می شست.

کاظم پاشو ظرف ها رو بشور

یک شب نوبت کاظم روستا بود که ظرف ها را بشوید. چون مشغول دیدن فیلم سینمایی بود فراموش کرد ظرف ها را بشوید. وقتی چراغ ها را خاموش کردیم، یکی از بچه ها توی تاریک داد زد:
کاظم آخرش ظرف ها رو شست یانه؟
از گوشه ای صدای کاظم روستا آمد که:
- عامو، الان حالشو ندارم بلندشم و ظرف هارو بشورم، قول می دم وقتی برگشتیم فردا شب همه ظرف ها رو بشورم.
فردا شب منوچهر شیر آقایی داشت ظرف ها را می شست و بی اختیار اشک هایش روان بود و آنها را با پشت آرنجش پاک می کرد.
کاظم روستا دیگر نبود! دیگر آن شب پیش ما برنگشت چرا که هواپیمای او را در اسکله الامیه زده بودند و پروازش ابدی شد.




هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان

شهید سرلشگر خلبان سيد عليرضا ياسيني

به بهانه چهاردهمين سالگرد شهادت امير تيزپرواز ارتش اسلام، شهيد سرلشگر خلبان سيد عليرضا ياسيني

 و اقدام ناشایست یک نماینده مجلس در متوقف کردن یک هواپیمای مسافربری

 

«نمي توانم در چشم خلبان نگاه كنم»

 

  در زمان فرماندهي شهيد ياسيني بر پايگاه شكاري بوشهر مي خوانيم كه مطالعه آن به خصوص با توجه به اتفاق ناپسند چند روز قبل در فرودگاه اصفهان، بسيار تأمل برانگيز خواهد بود، به اين شرح:

«تابستان بود. هواي بوشهر شرجي و گرما به اوج خود رسيده بود. در چنين شرايطي به همراه جناب سرهنگ ياسيني كه در آن موقع فرمانده پايگاه بود، سوار بر هواپيماي جمبوجت 747 عازم تهران بوديم.

با سوار شدن ساير مسافران كه عمدتاً خانواده هاي پرسنل بودند، هواپيما از رَمپ حركت كرد و در ابتداي باند پرواز قرار گرفت. دقايقي منتظر مانديم تا برج مراقبت اجازه پرواز دهد. ناگاه هواپيما دور زد و راه برگشت به ترمينال را در پيش گرفت. علت را جويا شديم. در پاسخ گفتند: «دو نفر از مسئولان پايگاه جا مانده اند و رئيس ترمينال از ما خواسته تا برگرديم آنها را نيز سوار كنيم.» در همين حين، نگاهي به چهره جناب سرهنگ ياسيني انداختم. تا آن زمان او را آن گونه عصباني نديده بودم. هواپيما به جلوي ترمينال رسيد و از حركت باز ايستاد. متوجه شدم، شهيد ياسيني قصد دارد پياده شود. پرسيدم:

-جناب سرهنگ! پياده مي شويد؟

-بله، مي خواهم بدانم اين آقايان كي هستند كه اينقدر نفوذ دارند و قادرند هواپيما را با 400 مسافر برگردانند؟! از طرفي رئيس ترمينال چرا بايد دست به چنين اقدامي بزند؟!

او در مقابل چشم مسافران آن دو را فراخواند. وقتي كه ديد هيچ دليل قانع كننده اي براي انجام آن كارشان ندارند، هر دو را روانه بازداشتگاه كرد!

هواپيما كم كم آماده پرواز مي شد. اين در حالي بود كه او همچنان پايين ايستاده بود و به نظر مي رسيد كه قصد سوار شدن ندارد. سريع از پلكان هواپيما پايين رفتم، خود را به او رساندم و گفتم:

جناب سرهنگ! مگر شما تشريف نمي آوريد؟!

نگاهش را به زمين دوخت و گفت:

-  شما بفرماييد. من نمي توانم در چشمان مسافران و خلبان نگاه كنم.

 با مطالعه اين خاطرة زيبا، خواندني و عبرت آموز و با ملاحظه اتفاق ناپسند دو هفته قبل در فرودگاه اصفهان و اقدام ناشایست یک نماينده مجلس كه بايد مظهر قانون مداري و حفظ حقوق مردم باشدآنهم درست در ايام چهاردهمين سالگرد شهادت جمعي از اميران سرافراز و عقابان تيزپرواز نيروي هوايي ارتش اسلام، شهيدان ستاري، اردستاني، ياسيني در سانحه هوايي 1۵ دي 1373 در حوالي اصفهان،  واقعاً جا دارد كه از عمق جان و با سوز دل بگوييم:

جاي شهيد ياسيني خالي!!

 

نویسنده مطلب دوست خوبم سجاد