بیست و پنجم مهر ماه 1359

CAS AGM
بستان


ساعت 9 صبح تازه از خواب بلند شده بودم و در حال صبحانه خوردن بودم که سروان میر ( سرگرد خلبان شهید میر ) آمد و یک برگه ماموریت آورد و گفت باید به این ماموریت برویم .
عده ای از خلبانان هم بودند که گفتم این جا خطرناک است . بخصوص برای این نوع بمب چون باید بالا بیاییم . مخصوصا برای میر که تا بحال بمب موریک نزده بود . به سرگرد ضرابی هم گفتم ولی گفت که ماموریت باید انجام شود و بعد گفت امروز تانکر هم نداریم ولی می توانید از نوع دیگری بمب ببرید . میر ناراحت شد . دلش می خواست اولین پرواز کابین جلوی جنگی خود را با موریک شروع کند به هر حال مجبور بودیم ماموریت را انجام بدهیم .
شماره یک من بودم و کابین عقب صدیق ( سرگرد خلبان شهید منصور سالار صدیق ) و شماره دو هم میر بود و کمکش رنجبر .
مسیر را تا جایی با سرعت کم و ارتفاع بیست هزار پا رفتیم . قابل توجه ایت که ماموریت قبلی من تقریبا همین جا بود . چند موشک به طرف ما آتش کردند که شانس آوردیم به ما نخورد . در جنگلی در حدود 10 مایلی هدف پاپ آپ کردیم ، میر سمت چپ من بود . بعد از ارتفاع 9 هزار پا شروع به پایین آدن کردم و با دیدن هدف خیلی خوشحال شدم . به میر گفتم اوهم گفت که هدف را دیده است . بعد از زدن چهار تانک که همه منفجر شدند . از سمت راست برگشتیم و صدا زدم که میر دیگه جلو نرو چون آتش زیاده . گفتم نمی خواهد که تمام موریک خود را بزنی . ولی کمک گفت دومین و سومین موشک به سمت ما آمد که یکی از آنها به میر خورد . رنجبر اجکت کرد ولی میر ...
بعد از زمین خوردن میر به من گفتند که دیروز گفته بودند که او هنوز کم تجربه است . ولی اگر من قبلا از پرواز این موضوع را می دانستم نمی گذاشتم او پرواز کند به هر حال شانس او این طور بود .


به این ترتیب میر همن آسمانی شد و پرواز ابدی را آغاز کرد .

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بیست و هفتم مهر ماه 1359



SM AGM
ام القصر


در این روزها فقط حرف از من است . البته شاید از حماقتهایم ، به علت اینکه بدون هیچ ترسی کلیه ماموریتها را به خوبی انجام می دهم .
به نظر من اگر خلبان ترس نداشته باشد و کمی هم شانس یار او باشد عراقی هانم توانند او را بزنند و اگر هم بزنند این هواپیما تا نود درصد قابل پرواز است تا به یک نقطه امن و پاک در خاک خودی برسد و فرصتی برای ترک هواپیما وجود دارد .
دیشب گفتگویی از یک پل روی رودخانه کارون بین نیروی دریایی و روسا وجود داشت و یک تصمیم برای حمله نیز گرفته شد که البته بعدا این موضع تکذیب شد .
دیر وقت بود . رضا ( سرلشگر خلبان شهید سید علیرضا یاسینی ) آن روز از مرخصی آمد و گفت که آبادان در حال سقوط است . برای همین تقاضای هواپیما کرده اند . من بلافاصله دواطلب شدم و پرواز ست شد .
قرار شد من شماره یک باشم و نظری کابین عقب . ساجدی شماره دو باشد و صدیق (سرگرد خلبان شهید منصور سالار صدیق ) کابین عقب . ضرابی شماره سه باشد و رنجبر کابین عقب .
بعد از بریف کوتاه با تاکسی بر روی باند بلند شدیم . هوا کاملا تاریک بود در ارتفاع سیصد پایی پرواز می کردیم در حالی که رادار در حالت جستجوگر بود . بعضی وقتها هواپیما را روی حالت AB قرار می دادم تا شماره دو من را گم نکند . شماره دو به من سمت می داد چون دستگاه مسافت سنج هواپیمایم اشکال داشت . بالاخره برروی هدف رسیدیم و بمبها را رها کردیم . بعد از رها کردن بمب ها روی هدف از زمین آتش بلند می شد .
برای اولین بار در پزوارهایم کاملا ترسیده بودم . از همه جا آتش بلند می شد ، از خودی از دشمن ، چون هوا تاریک بود همه به سمت ما آتش می گشودند . آتش آنها نیز بدلیل تاریکی هوا کاملا قابل مشاهده بود .
نیروی های خودی بدلیل عدم هماهنگی آتش می کردند و عراقی ها هم بدلیل دیدن هواپیما .
با هر زحمتی که بود از مهلکه فرار کردیم و به زمین نشستیم .

 

سرلشگر خلبان شهید سید علیرضا یاسینی

 

سرلشگر خلبان شهید عباس دوران


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

ادامه دارد ...