حمله به موصل خاطره از سرگرد خلبان یدا... شریفی راد

 

 

حمله به پایگاه موصل اولین پرواز جنگی من

خاطره از سرگرد خلبان یدا... شریفی راد



 



عراق بالاخره به ایران حمله کرد

سیزده و چهل دقیقه روز یکشنبه سی و یکم شهریور ماه سال 1359 حمله هوایی عراق به چند پایگاه هوایی ایران انجام گرفت. در آن حمله، اکثر پایگاه های ما که در برد هواپیماهای عراق قرار داشتند، بمباران شدند. وقتی این حمله آغاز شد، من در پست فرماندهی پایگاه هوایی تبریز مشغول تنظیم پروازهای داخلی بودم. لحظه ای هر چه شنیدم صدای انفجار بود. ساختمان محل کارم به لرزه در آمده بود، آن چنان غافلگیر شده بودم که نمی دانستم چکار باید بکنم. فقط کوشیدم با فرمانده پایگاه تماس بگیرم. متاسفانه تلفن از کار افتاده بود. خواستم با ستاد مرکزی نیروی هوایی تماس بگیرم، تلفن آن جا هم خراب بود و هیچ کس جواب نمی داد. به منزل مان که درون پایگاه قرار داشت زنگ زدم تا از احوال خانواده جویا شوم در آن جا هم هیچ کس گوشی را بر نمی داشت.
وحشت زده گوشی را گذاشتم و به سمت در دویدم. از در خارج نشده، تردید کردم. دور از تدبیر دیدم که در آن هنگام پست فرماندهی را ترک کنم. ناچار به پشت میزم بازگشتم. در همین گیرودار و آشفتگی بسر می بردم که فرمانده پایگاه از در وارد شد. صدایش می لرزید و رنگش پریده بود. گوشی را از روی تلفن برداشت و سعی کرد با ستاد مرکزی مستقر در تهران تماس بگیرد. نتیجه همان بود که من آزموده بودم. شده بودم یک پارچه هیجان، برآشفته و پرخاشگر و با شیوه ای که معمولم نبود، از فرمانده پرسیدم:
- چرا ما حمله را آغاز نکردیم؟ چرا صبر کردید تا آنها حمله کنند؟
فرمانده خویشتن دارتر بود و در مقابل فریاد من آرام گفت:
- حالا موقع این حرف ها نیست،‌هر چه زودتر کلیه بچه ها (خلبانان) را خبر کن بیایند پست فرماندهی.
حمله در لحظه ای آغاز شده بود که سرویس اداری تعطیل و بیشتر افراد در راه منازل شان بودند. به تعداد کمی که هنوز سر پست بودند، دعوت را ابلاغ کردم و از دژبان کمک گرفتم تا دیگر افراد را خبر کند. لحظاتی بعد همه در اتاق فرماندهی گرد هم آمده بودیم.




اولین گروه ها آماده حمله شدند

از چهره ها نگرانی می بارید. همه به حالت خبردار ایستاده و منتظر فرمان بودند. پس از دقایقی شور،‌ دسته های پروازی تعیین شد و هدف ها مشخص گردید. آنهائی که برای پرواز انتخاب شده بودند، برای تهیه نقشه و بریف (صحبت های خلبانان قبل از پرواز) به اتاق بریفینگ (اتاق توجیهات قبل از پرواز) رفتند،. نقشه ها آماده شد،‌ لیدرهای (رهبر پرواز تیمی و گروهی. در هر پرواز یک نفر نقش رهبری دارد و بقیه دستورات او را اجرا می کنند) دسته ها به بریف کردن نفرات دسته های پروازی خود سرگرم شدند. پس از پایان بریفینگ، کلیه خلبانان در سالن جمع شدند. فرمانده پایگاه دستورات مهمی را جهت حسن انجام ماموریت به آنها ابلاغ کرد. سپس افسر اطلاعات عملیات، اطلاعات لازم را در اختیار خلبانان قرار داد.
حدود ساعت شش بعد از ظهر، همه چیز آماده بود و ما می توانستیم حمله را آغاز کنیم اما طبق دستور ستاد فرماندهی، حمله به دلایلی می بایست طلوع آفتاب فردا انجام شود. افراد اطاعت کرده و مرخص شدند. به یاد دارم که هفت بعد از ظهر بود که اتاق بریفینگ را ترک گفتم و با گام هائی محکم ولی کوتاه، به سوی منزل رهسپار شدم. به چیزی جز جنگ نمی اندیشیدم. به منزل که رسیدم همسر و دو فرزندم مشوش از انفجارات چند ساعت پیش و دیرکرد من، دوره ام کردند. برای رهایی از سوالات به همسرم گفتم مقداری گردو و کشمش برای من آماده کند. به طوری که بتوانم آن را در شلوار ضد فشار قرار دهم و جیبم باد کند. همسرم با نگرانی پرسید:
- برای چی؟
گفتم:
- تا هنگام پرواز اگر ناچار به ترک هواپیما شدم و زنده ماندم، چند روز به وسیله آن بتوانم رفع گرسنگی کنم.
همسرم در زیر نور کمی که به وسیله شمع در راهرو ایجاد شده بود، تقاضای من را انجام داد.
ساعت بیست و دو و سی دقیقه بود که بچه ها را بوسیدم و با این کار ساعت خواب را اعلام کردم اما خواب کجا بود؟ فکر جنگ با عراق و ماموریتی که روز بعد می بایستی انجام می دادم، مهاجمی بود چون صدام که آرامش خیال را برای خواب از من دور کرده بود.




ماموریت حمله به پایگاه موصل

ماموریت من حمله به پایگاه موصل بود (موصل یکی از شهرهای شمال غربی عراق است که یک پایگاه هوایی عراق مجاور آن قرار داشت) اطلاعاتی که من از آن جا داشتم همان چیزهایی بود که افسر اطلاعات عملیات در اختیارم گذاشته بود. درحالی که چشمانم بسته بود کوشش کردم موقعیت پایگاه را پیش خودم مجسم کنم. از پایگاه های کشورهایی که دیده بودم کمک گرفتم. می دیدم که یک باند شرقی و غربی آشناست و کارخانه هایی در سمت جنوب و موازی با باند وجود دارد و در آن دور، ساختمان ها که در میان دود سیاهی محو شده بودند. شهر موصل را در عالم پندار می دیدم. بیشتر تاسیسات نظامی در قسمت شمالی پایگاه و در دو سر باند پروازی آشیانه (شیلتر- آشیانه یا محل سر پوشیده ایست که هواپیما را آن جا پارک می کنند) هواپیماها واقع شده ولی هر چه کوشیدم نتوانستم در عالم پندار محل استقرار ضد هوائی ها را موضع سازی کنم. یا فکر می کردم که ضد هوایی های سام را باید در دو سر باند گذاشته باشند.‌ نمی توانستم به خیالات خود نظمی بدهم. خیالاتم مرتب می پرید و سرم داغ می شد و قلبم می تپید و باز فکرم می رفت به تصور کردن پایگاه موصل که هنوز ندیده بودم ولی فردا می بایست بالایش می رفتم و تاسیسات نظامی آنان را همان طوری که آنها پایگاه ما را کوبیدند، بمباران می کردم. سمتی را که بایستی حمله کنم در اطلاعاتی که گرفته بودم مشخص بود، ولی سمت فرار به کدام جهت می توانست باشد؟ این را نمی دانستم.
‌آیا در این ماموریت موفق می شدم؟
آیا مورد هدف ضد هوایی های دشمن قرار می گرفتم؟
آیا دوباره می توانستم به کشور و پایگاهم مراجعت نمایم؟
آیا بچه هایم را می دیدم؟
آیا دوباره می توانستم فرصت خدمتی به ملت و کشورم بیابم؟

چه کسی زندگی بی مرگ داشته؟ به خودم تسلا می دادم که مرگ حق است و خوشا به حال آنها که در بستر راحت با مرگ ملاقات نمی کنند و در میدان های نبرد شهید می شوند. همین قدر یادم هست که در گیر و دار یافتن راه گریز پس از کوبیدن مواضع بودم که ساعت زنگ چهار بامداد را نواخت. سرشار بودم از هیجان ماموریتی که یکی دو ساعت دیگر باید می رفتم. آرام از جای برخاستم تا وضو بسازم و نماز بخوانم. همسرم سعی کرد صبحانه مختصری تهیه کند ولی وقتی عجله و شتاب مرا دید قرآن سفره عقدمان را آورد و بالای در نگه داشت:
- برو به سلامت
در محوطه پایگاه، تا به پست فرماندهی برسم، خود را یک پارچه غرور و شهامت می دیدم. چون شیر، شجاع بودم و چون ببر چابک، یقین پیدا کردم که ماموریتم را با موفقیت انجام خواهم داد و دوباره همین راه را به طرف منزل طی خواهم کرد. سرانجام به پست فرماندهی رسیدم و در اتاق جنگ همکارانم که برخی شان پس از ورود من رسیدند سرحال بودند و به هیجان آمده و همه آماده برای جنگ و گوئی دلخور از تاخیر حمله متقابل.




با توکل به خدا پرواز کردم

سرگرد "بهروز سلیمانی" و من،‌ جزو اولین دسته پروازی بودیم. قرعه شروع جنگ به نام ما خورده بود. همه چیز از قبل مهیا بود،. با همکاران وداع کردیم. ‌لباس فشار را پوشیدیم و هارنس(شبیه جلیقه که خلبان بر تن می کند، چتر نجات که به صندلی هواپیما نصب شده، بوسیله قفلی به هارنس متصل است) را تن کردیم و کلاه پرواز را برداشته، به طرف محل استقرار هواپیما به راه افتادیم. در بین راه آژیر خطر به صدا در آمد و بلافاصله ضد هوایی ها بدون این که هدفی را در دید داشته باشند، شروع به تیراندازی نمودند و آسمان هنوز تاریک روز را با گلوله های رسام نقره کوب کردند. آژیر که قطع شد، از کمین جستیم و با شتاب و شوق به سمت هواپیماهای خود رفتیم. پس از بررسی بیرونی و اشاره ای به وداع، هر کدام سوار هواپیماهای خویش شدیم.
کمربند که قفل شد، مکانیسین چتر نجات را به هارنس وصل کرد. کلاه پرواز را که سرم گذاشتم، به مکانیسین علامت روشن کردن هواپیما را با انگشت نشان دادم و او کمپراسور را روشن کرد(دستگاهی است که هوا را با فشار به موتور هواپیما وارد می کند تا هواپیما راحت تر روشن شود) و من با فشار دکمه های استارت ابتدا موتور سمت چپ و سپس موتورسمت راست را روشن کردم. هواپیما که روشن شد، چک های لازم را یکی یکی انجام دادم و منتظر فرمان لیدر بودم که از طریق رادیو پرسید:
- شریفی،‌حاضری؟
- بله، حاضرم.
بعد گفت:
- بریم روی فرکانس برج.
گفتم :
- شنیدم.
و بلافاصله فرکانس رادیو را به فرکانس برج تغییر دادم. صدای لیدر روی فرکانس جدید شنیده شد که از برج مراقبت تقاضای پرواز کرد، سپس برج مراقبت اطلاعات لازم از نظر باند مورد استفاده، سمت و سرعت باد و فشار فرودگاه را طبق روش جاری در اختیار ما گذاشت.
به مکانیسین علامت دادم که موانع زیر چرخ ها را بردارد. ‌آنگاه دسته گاز را اندک اندک جلو دادم. هواپیما به حرکت ادامه داد، پس از لحظه ای در ابتدای باند و در کنار لیدر دسته قرار گرفتم. بیرون از هواپیما همکاران به هیجان آمده و با دست و نگاه های محبت آمیز ما را بدرقه می کردند. چهره هاشان می خندید و دست های شان همچون پرچم پیروزی در آغوش بهار و من به گوش جان می شنیدم که از طرف آنان و از طرف ملت انقلابی ام مامورم تا چند قطره از غضب مردم مظلوم خود را بر سر دولت متجاوز صدام بچکانم. وارد باند پرواز شدیم،. چک های آخر را به سرعت انجام دادم و هماهنگ با سرکار سرگرد بهروز سلیمانی، موتورها را در موقعیت 100 درصد قرار دادم (دسته گاز را تا حداکثر به جلو فشار می دهند و در این حالت کلیه دستگاه های موتور را توسط مدرج های کابین چک می کنند) و این کار به منزله شدیدترین غرشی بود که انگار از رعد شنیده ام. این تازه اولین شکوفه خشم ملت ما بود. هوا گرگ و میش بود، لیدر سرش را به طرف من گرداند و با علامت پرسید:
- حاضری؟
جواب دادم:
- آره همه چیز عالیست.
سرگرد سلیمانی پس از دریافت پاسخ، پاها را از روی ترمز برداشت و هواپیمایش غرش کنان روی باند به حرکت درآمد و پس از طی مسافتی از زمین کنده شد. با فاصله چند لحظه من نیز پا را از ترمز برداشته و به دنبال لیدر دسته از زمین کنده و در آسمان به پرواز درآمدم و به زودی هر دو در کنار هم برفراز آسمان اطراف پایگاه بودیم. پس از چند دقیقه پرواز، رسیدیم روی نقطه ای که به عنوان مبداء در نظر گرفته بودیم. بلافاصله زمان را ثبت و سمت را به طرف نقطه بعدی تغییر و به سوی آسمان کشور دشمن مهاجم تازاندیم. زمان به سرعت می گذشت، به هیچ چیز جز هدف فکر نمی کردم، در حقیقت فرصت فکر کردن وجود نداشت، هر چه به مرز نزدیک تر می شدیم ارتفاع مان را کم تر می کردیم. باید درکم ترین حد ممکن فاصله با زمین می پریدیم تا از دید رادارهای دشمن مخفی باشیم و هواپیماهای دشمن قادر به رهگیری ما نباشند.




وارد خاک عراق شدیم

چهارده دقیقه گذشت. ‌چهارده دقیقه ای که بیش از یک سال به نظر می رسید. دیگر در آسمان عراق بودیم. اولین باری بود که به آسمان کشور بیگانه ای نفوذ می کردم و آن هم به این قصد که پایگاهی را بمباران کنم. هیجاناتم شدت یافت. قلبم انگار می خواست از سینه بیرون بزند، در این حال لیدر دسته در تلاش بود که سرعتش را افزایش دهد و من هیجان زده و بیتاب حرکات او را دنبال می کردم. سرعت در نهایت و ارتفاع از زمین بسیار اندک بود. هر لحظه خطر برخورد با زمین تهدیدمان می کرد. دهانم خشک شده بود و این از هیجان بیش از حدم بود نه از ترس.
در 35 مایلی هدف پس از عبور از روی تپه ها ی کوتاه روی کویری رسیدیم. احساس می کردم سرعت قلبم زیادتر از سرعت هواپیماست. با در نظر گرفتن نقطه نشانی ها و مطابقت آنها با نقشه، همه چیز تاکنون درست پیش رفته بود.
محل زیر پای مان نشان می داد تا هدف بیش از 5 دقیقه ای فاصله نداریم و این فرصت خوبی بود تا اشتباهات احتمالی را جبران کنیم. کلیه دستگاه های هواپیما را یک بار دیگر چک کردم، اشکالی به نظر نمی رسید، فقط دکمه های مخصوص بمب ها را تنظیم کردم و در موقعیت بمباران قرار دادم. چندین بار چپ و راست و بالا و پائین و اطراف هواپیمای لیدر را جهت یافتن هواپیماهای دشمن بازرسی کردم، هیچ خبری از دشمن نبود. به نظر می رسید تاکنون نتوانسته اند ما را رهگیری کنند. نقشه را از روی زانویم برداشته و در کنار گذاشتم. ‌دیگر شده بودم یک پارچه انتقام. 6 مایل دیگر با هدف فاصله داشتیم که در جلو و اندکی سمت راست شهر موصل را میان بخار نازک و سیاه صیحگاهی دیدم. موصلی که می دیدم با آن چه شب پیش در پندارم مجسم کرده بودم شباهتی نداشت. دیگر قلبم به تندی گذشته نمی زد. ‌لحظه به لحظه فاصله را تا هدف می سنجیدم، 3 مایل دیگر با پایگاه فاصله داشتیم که ناگهان لیدر دسته گفت:
- پاپ!




از دو جهت پایگاه موضل را کوبیدیم

این کلمه هزاران معنی داشت. حساس ترین لحظات زندگی، بازی با مرگ، زیرا با این فرمان در طرفه العینی از لیدر تبعیت کرده و تا ارتفاع 9500 پائی بالا رفتیم و درست بالای پایگاه موصل قرار گرفتیم،‌ در این ارتفاع همه جای پایگاه مشخص بود. از ضد هوائی ها هنوز خبری نبود. سمت راستم، باند پروازی و سمت چپ باند،‌ تاسیسات اداری را دیدم. هدف من بمباران قسمت ابتدائی باند بود، شده بودم یک پارچه غرور و تمام تلاشم را بکار بردم تا بتوانم با دقت ماموریتم را به انجام برسانم. بدون درنگ به دنبال لیدر شیرجه زدم. درحالی که تمام اطرافم را زیر نظر داشتم، به زاویه خوب شیرجه و سرعت و ارتفاع مورد نظر، جهت رها کردن بمب ها هم توجه داشتم. هنوز چند لحظه ای از رها کردن بمب های سرگرد سلیمانی نگذشته بود که من دکمه بمب را فشردم و درست در نقطه ای که مامور بودمف بمب ها را رها کردم و یا بهتر بگویم قطراتی از خشم ملتم را بر روی پایگاه صدام چکاندم.
دیگر به چیزی فکر نمی کردم. دنبال راه گریز می گشتم که خود را روی شهر غبار گرفته موصل یافتم و از این که مجبور بودم در آن تاریکی صبح از روی شهر عبور کنم و عده ای از مردم بی گناه شهر را با غرش هواپیمایم بیدار کنم، متاسف شدم و با چند مانور تاکتیکی از روی شهر گذشتم و نگاه سریعی به پایگاه بمباران شده انداختم. خیلی از آن دور شده بودم. بجز دود غلیظی که محصول انفجاراتم بود چیز دیگری جلب توجه نمی کرد؛ ولی آن چه که قبلا در مورد قدرت بمب هایم می دانستم با آن چه که عملا دیدم خیلی فرق داشت. فکر می کنم اگر بمب ها درست اصابت کرده باشند فقط توانسته چند متری را خراب کند و این برای ضربه زدن به دشمن مهاجم کافی نبود. کوشیدم مسیر را در جهت کوتاه ترین فاصله با مرز قرار دهم و تا حد امکان با سرعت زیاد و ارتفاع کم به سمت کشورم بازگردم.




به سمت کشور گردش کردیم

هنوز از لیدر دسته خبری نبود. آخرین بار صدایش را قبل از بمباران شنیده بودم که گفت: پاپ.
با این که بر روی پایگاه هیچ گونه ضد هوایی به ما شلیک نکرد، نگران وضع لیدر شدم و ناچار شدم او را در رادیو صدا بزنم، صدایش را شنیدم گفت:
- سالمم و در مسیر بازگشت.
خیالم راحت شد. از این که توانسته بودیم غافلگیرانه پایگاه را بمباران کنیم بدون این که دشمن گلوله ای به ما شلیک کند، خوشحال بودم. دیگر حرفی نزدم. دیگر قلبم آرامش یافته بود و خشکی دهانم از بین رفته بود. تمام اطراف را می پائیدم تا مورد هدف هواپیماهای دشمن قرار نگیرم. هیچ خبری از هواپیماهای دشمن نبود. فقط چندین بار هواپیماهای خودمان از چپ و راست گذشتند که قصد بمباران پایگاه موصل را داشتند. با کمی تغییر مسیر از لای دره ها و شکاف کوه ها، با سرعتی کم تر از صوت، به سمت کشورمان می آمدم.
حدود چهل دقیقه پس از شروع پرواز، یا بهتر بگویم چهل دقیقه هیجان، چهل دقیقه ای که بیش از ماه ها به طول انجامید، وارد آسمان کشورمان شدم. اندک اندک ارتفاعم را افزودم و در یک ارتفاع مناسب قرار گرفتم. فرکانس را تغییر دادم و با ایستگاه رادار تماس گرفتم. آرامش خاصی تمام وجودم را فرا گرفته بود. در یک حالت رویا بسر می بردم. باورم نمی شد که رفته ام و یکی از پایگاه های عراق را بمباران کرده ام. به ایستگاه رادار گفتم:
- منم، شماره 2 آلفا.
و سپس ارتفاعم را به اطلاعش رساندم. صدا از آن طرف شنیده شد که می گفت:
- خوش آمدید. شماره 1 (لیدر دسته ام) کمی جلوتر از شما و در ارتفاع پائین تر به سوی فرودگاه در پرواز است.
گفتم:
- شنیدم.
اطلاعاتی که راجع به فرود گرفته بودم بکار بردم تا سرانجام در محدوده برج مراقبت قرار گرفتم و موقعیتم را به آگاهی شان رساندم و پس از کسب اطلاعات لازم، هواپیما را نشاندم.
خیس عرق شده بودم. انگار کوهی را کنده باشم. هواپیما را پس از این که سرعتش کم تر شد هر چه سریع تر به سوی آشیانه هدایت نمودم. در مسیر حرکت، کلیه افراد، اعم از سربازان، نگهبانان، مکانیسین ها، برایم دست تکان می دادند و ابراز احساسات می کردند. در آشیانه هواپیما را متوقف و موتورها را خاموش کردم و پیاده شدم. دوستان و همکاران دوره ام کردند و مرا در آغوش گرفته و می بوسیدند. لیدر دسته با لبخند رضایت بخشی به سمتم آمد و به گرمی مرا فشرد. به هم تبریک گفتیم و سپس فرم مخصوص هواپیما را نوشته و همگام با یکدیگر سوار مینی بوس شدیم و به پست فرماندهی رسیدیم.
داخل پست فرماندهی همه همکاران جمع بودند، ما را غرق در بوسه و تبریک کردند. دیگر کسی از از ما نپرسید که چکار کردیم؟ و یا نتیجه ماموریت چه بود؟ همگی سراسر منتظر ورود بقیه دوستانی بودیم که بعد از ما پرواز کرده بودند.


 
سزوان خلبان شهید حسن افشین آذر - ستوان خلبان شهید علی جهانشاهلو

(منبع عکس شهید افشین آذر وبلاگ پروازی دیگر )



اولین شهدای پایگاه مشخص شدند

لحظات حساسی بود. هر تلفنی که به صدا در می آمد همگی به طرفش هجوم می بردند تا اولین نفری باشند که خبر جدید را می شنوند، مخصوصا خط تلفنی که به ایستگاه رادار مربوط می شد. در آن زمان مهم ترین خبر را می توانست به ما بدهد زیرا دسته های پروازی پی در پی ورودشان را به مرز به ایستگاه رادار خبر می دادند و رادار از آن طریق خبر را به اطلاع فرمانده پایگاه می رساند. هر لحظه که خبر ورود و یا بازگشت گروهی از دوستان را می شنیدیم غرق در شادی می شدیم. گاهی به محض شنیدن بازگشت یک گروه، از شدت شادی و شوق اتاق جنگ را روی سرمان می گذاشتیم تا لحظه ای که دسته پروازی چارلی (اسم دسته پروازی) بازگشت و اطلاع داد نفر دومش بازنگشته، شادی از چهره های مان رخت بست و افسردگی به دل های مان یورش آورد.
هنوز غرق در اندیشه از دست دادن نفر دوم دسته پروازی چارلی بودیم که خبر رسید که از دو نفر دیگر از خلبانان به نام های سروان "حسن افشین آذر" و ستوانیکم "جهانشاهلو" نیز خبری نیست،. دنیا به نظرم تیره و تار شد، شده بودم یک پارچه غم ولی چه کار از دستم بر می آمد؟ بجز آن که تصمیم گرفتم انتقام آنها را از صدام مزدور و خلبانان مهماجمش بگیرم.
در پایان اولین روز جنگ، غبار غم چهره تمام خلبانان را در قبضه داشت.



با تشکر از دوست خوبم شهریار



هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان

دست نوشته های شهید دوران

 

 اولین نامه شهید دوران به مهناز همسرش

 




خاتون من ، مهناز خانم گلم سلام

بگو که خوب هستی و از دوری من زیاد بهانه نمی گیری برای من نبودن تو سخت است ولی چه می شه کرد جنگ جنگ است و زن و بچه هم نمی شناسد .
نوشته بودی دلت می خواهد برگردی بوشهر . مهناز به جان تو کسی اینجا نیست همه زن و بچه ها یشان را فرستادند تهران و شیراز و اصفهان و ...
علی هم ( سرلشگر خلبان شهید علیرضا یاسینی ) امروز و فرداست که پروانه خانم و بچه ها را بیاورد شیراز دیشب یک سر رفتم آن جا . علیرضا برای ماموریت رفته بود همدان از آنجا تلفن زد آلرت من تازه از ماموریت برگشته بودم می خواستم برای خودم چای بریزم که گفتند تلفن . علی گفت : مهرزاد مریشه پروانه دست تنهاست . قول گرفت که سر بزنم گفت : نری خونه مثل نعش بیفتی بعد بگی یادم رفت و از خستگی خوابم رفت ، می دانی این زن و شوهر چه لیلی و مجنونی هستند .
پروانه طفلک از قبل هم لاغر تر شده مهرزاد کوچولو هم سرخک گرفته و پشت سرش هم اوریون پروانه خانم معلوم بود یک دل سیر گریه کرده . به علی زنگ زدم و گفتم علی فکر کنم پروانه خانم مریضی مهرزاد را بهانه کرده و حسابی برات گریه کرده است . علی خندید و گفت : حسود چشم نداری توی این دنیا یکی لیلی من باشه ؟
.
.
.
دلم اینجا گرفته عینکم رو زدم و همان طور با لباس پرواز و پوتین هایی که چند روز واکس نخورده نشستم تا آفتاب کم کم طلوع کنه باد آن روزی افتادم که آورده بودمت اینجا ، تو رستوران متل ریسکس نمی دونم شاید سالگرد ازدواج یکی از بچه ها بود .
.
.
.
اگر پروانه خانم و بچه ها توی این یکی دو روز راهی شیراز شدند برایت پول می فرستم .
خیلی فرصت کم می کنم به خونه سر بزنم ، علی هم همینطور حتی فرصت دوش گرفتن رو هم ندارم . دوش که پیشکش پوتینهایم را هم دو سه روز یکبار هم وقت نمی کنم از پایم خارج کنم . علی که اون همه خوش تیپ بود رفته موهایش رو از ته تراشیده من هم شده ام شبیه آن درویشی که هر وقت می رفتیم چهارراه زند آنجا نشسته بود .
بچه های گردان یک شب وقتی من و علی داشت کم کم خوابمون می برد دست و پایمان را گرفتند و انداختند توی حمام آب را هم رویمان بازکردند . اولش کلی بد و بی راه حواله شان کردیم اما بعد فکر کردیم خدا پدر و مادرشان را بیامورزد چون پوتینهایمان را که در آوردیم دیدیم لای انگشتهایمان کپک زده است .
مهناز مواظب خودت باش این حرفها را نزدم که ناراحت بشی بالاخره جنگ است و وضعیت مملکت غیر عادی . نمی شود توقع داشت چون یک سال است ازدواج کردیم و یا چون ما همدیگر را خیلی دوست داریم جنگ و مردم و کشور را رها کرد و آمد نشست توی خانه . از جیب این مردم برای درس خواندن امثال من خرج شده است پیش از جنگ زندگی راحتی داشتیم و به قدر خودمان خوشی کردیم و خوش بخت بودیم به قول بعضی از بچه های گردان خوب خوردیم و خوابیدیم الان زمان جبران است اگر ما جلوی این پست فطرتها نایستیم چه بر سر زن و بچه و خاکمان می آید . بگذریم
از بابت شیراز خیالت راحت آن جا امن است کوه های بلند اطرافش را احاطه کرده و اجازه نمی دهد هواپیماهای دشمن خدای ناکرده آنجا را بزنند . درباره خودم هم شاید باورت نشه اما تا بحال هر ماموریتی انجام دادم سر زن و بچه های مردم بمب نریختم اگر کسی را هم دیدم دوری زدم تا وقتی آدمی نبوده ادامه دادم .
لابد خیلی تعجب کردی که توی همین مدت کوتاه چطور شوهر ساکت و کم حرفت به یک آدم پر حرف تبدیل شده خودم هم نمی دانم به همه سلام برسان به خانه ما زیاد سر بزن مادرم تورا که می بیند انگار من را دیده .
سعی می کنم برای شیراز ماموریتی دست و پا کنم و بیایم تو راهم ببینم همه چیز زود درست می شود دوستت دارم خیلی زیاد . مواظب خودت باش


همسرت عباس - مهر ماه 1359




سرلکشر خلبان شهید علیرضا یاسینی - سرلشکر خلبان شهید عباس دوران



هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

ادامه دارد ...

هرکولس اسب پیر ایران

 











عملیاتهای نیروی هوایی

 
 
نبردهوایی با میگ 21

خاطره از سرگرد خلبان یدا... شریفی راد




شصت و پنجمین روز جنگ نیز مثل گذشته شروع شد. صبح زود به پست فرماندهی رفتم و از ماموریتم جویا شدم. هنوز مشخص نبود و یا مصلحت نبود كه زودتر ما را آگاه كنند. بنابر این، در اتاق جنگ به انتظار دستور فرماندهی بودم. پس از دو ساعت اطلاع دادند اگر سرهنگ "جوادپور" تا ساعتی دیگر نرسد، انجام ماموریت ایشان به عهده من خواهد افتاد. سرهنگ جواد پور که یکی از بهترین خلبان های پایگاه بود، سر وقت نرسید. برنامه فوق تعیین و طرح ریزی شده بود. شماره 2 " ستوان "امیر زنجانی" بود. او را خواستم، طرح لازم را برایش گفتم و از همكاران و دوستان حاضر در اتاق جنگ خداحافظی كرده، وسایل پروازی را برداشتیم و رفتیم به سمت شیلترها.


طبق برنامه پرواز کردیم و به هدف رسیدیم

بامداد پنجم آذرماه سال 1359 به طرف شیلتر ها رفتیم و كنار هواپیماها بررسی بیرونی انجام شد. سوار مركب ها شدیم. موتورها را روشن كردیم و پریدیم. چند لحظه بعد روی اولین نقطه معین شده در آسمان، كنار هم بودیم. زمان را ثبت كردیم و به سوی هدف راندیم. پس از چهارده دقیقه از مرز گذشتیم. نشانی های نقشه با علامات زمینی مطابقت داشت. هوا خوب بود. دیدمان عالی بود و مشكلی در كار نبود. هدف یك پست دیده بانی بود در شمال شرقی سلیمانیه. همه چیز طبق بریفینگ انجام گرفت و به موقع روی هدف حاضر بودیم. بلافاصله موقعیت گرفتیم و به سمت دیده بانی شیرجه كردیم. لحظه ای كه به ارتفاع رها كردن راكت ها رسیدیم، به نظرم رسید دیده بانی خالی از نفر و متروك است. بنا بر این از رها كردن راكت ها خودداری كردم. به ستوان امیر زنجانی نیز سپردم و جهت اطمینان بیشتر از متروك بودن هدف، از ارتفاع پائین اطراف دیده بانی را بررسی كردم.



هدف دیگری را شناسایی کردیم

به ستوان زنجانی گفتم دوباره موقعیت تاكتیكی بگیرد و رفتیم به طرف هدف شماره دو. سه دقیقه فاصله زمانی بود و یك دره عمیق و یک تپه، فاصله مكانی، ارتفاع مان حسابی پائین و سرعت مان زیاد بود. از دید هواپیماهای دشمن مصون مانده بودیم. از كنار آنتن مخابراتی شهر سلیمانیه كه می گذشتیم، امیر زنجانی گفت:
- جناب سروان آنتن سمت راست را می بینی؟
می دیدم و پاسخ را دادم. گفت: "تارگت (هدف) خوبی است."
در حالی كه آخرین گردش به سمت هدف شماره 2 را شروع كردم و سی ثانیه بیشتر با هدف فاصله نداشتم، گفتم: گچند بار مورد حمله واقع شده، متروك است."
و در همین زمان از روی كارخانه سیمانی كه در غرب شهر سلیمانیه قرار داشت، عبور كردم و قبل از رسیدن به هدف، انفجاری در زیر هواپیما شنیدم، طوری كه هواپیمایم لرزید. بلافاصله گفتم:
- امیر ... مرا زدند، ولی هواپیما هنوز پرواز می كند، دقت كن ضد هوائی زیاد است.
جوابی از امیر نشنیدم. چند بار اسمش را تكرار كردم و پرسیدم:
- می شنوی؟





هواپیمای میگ عراقی دنبالم بود

در حالی كه سمت چپم را جهت دیدن هواپیمای امیر می پائیدم، یك فروند میگ21 را دیدم. قضیه انفجار روشن شد. بلافاصله تمام مهماتم را به طور اضطراری از هواپیما رها كردم و دكمه ها را جهت یك درگیری هوائی روشن كردم. سرعت را تا حداكثر افزایش دادم و ارتفاع را به حداقل ممكن رساندم . زنده ماندن خود را در نابودی میگ مزبور یافتم. هیجان زده شده بودم. یا باید میگ21 عراقی را سرنگون می كردم و یا باید غزل خداحافظی را می خواندم.
میگ21 مدت ها بود مرا دیده بود. از من بالاتر می پرید و از هر نظر موقعیتش بهتر از من بود. گذشته از آن كه در خاك كشورش بود و این باعث دل گرمی بیشتری برای خلبانش بود. حركت های تاكتیكی را آغاز كردم. چند بار با هواپیمای دشمن در یك ارتفاع قرار گرفتیم و از كنار هم رد شدیم. بالا رفتیم، پائین آمدیم.



میگ عراقی سرنگون شد

با تاكتیكی كه به كار بردم، میگ21 دشمن را چند لحظه جلو انداختم و خود را از مرگ حتمی نجات دادم ولی او هم خودش را كنترل كرد و سرعتش را پائین آورد اما من نجات یافته بودم و در فاصله بالاتری از وی قرار گرفته بودم. اشتباه بعدی دشمن آن بود كه دیگر سرعتش را اضافه نكرد . در ارتفاع پائین و جلوتر از من می پرید اما من نیز مرتكب اشتباه شدم و موشكی را بی موقع به طرفش رها كردم كه از كنارش گذشت و منفجر شد و خیال می كنم به او صدمه ای نرسید.
بعد با مسلسل به طرفش تیراندازی كردم. اغلب پشت میگ و گاهی در بالا و بال راستش پرواز می كردم. ارتفاع خیلی پائین و سرعت میگ خیلی كم بود. چندین بار به طرفش تیر انداختم. به میگ اصابت می كرد ولی سقوط نكرد. در حالی كه خلبان میگ21 دشمن سرش را كاملا به سمت من و راست گردانده بود، ناگهان بال سمت چپش به زمین گرفت و این كار یعنی آتش گرفتن آنی هواپیما.




با سرعت به سمت مرز حرکت کردم

دیگر درنگ جایز نبود. با سرعت زیاد و ارتفاع كم منطقه درگیری را ترك گفتم و به سمت كشور بازگشتم. جای اندیشیدن به امیر نبود. وقتی به آسمان كشور وارد شدم، گزارش ماجرایم را دادم و گفتم كه از ستوان زنجانی خبر ندارم اما هرگز خیال نمی كردم رادار كشورمان هم از امیر خبر نداشته باشد. در جواب سوالاتم فقط سكوت بود كه شنیدم. پس از ورود به منطقه كنترل پایگاه، با برج تماس گرفتم. اطلاعات لازم را گرفتم و درحالی كه حداقل بنزین را داشتم، نشستم. هواپیما را به شلتر بردم و پس از خاموش كردن موتورها و پر كردن فرم پرواز، به سمت پست فرماندهی رفتم.
وقتی شرح ناقص گم كردن و از دست دادن امیر را می دادم، چهره های حضار در اتاق، زیر بار غم از دست دادن ستوان شهید "ابوالحسنی" كه پیش از ورود من از آن آگاه شده بودند، در هم فرو رفته بود. مدتی التهاب داشتم. تا فهمیدم ...


امیر زنجانی پر کشیده بود

ستوان امیر زنجانی به شهادت رسیده بود. از طرفی غم از دست دادن امیر رنجم می داد و از طرفی لحظات درگیری و اعمالی كه انجام شده بود و زندگی دوباره ای كه یافته بودم مرا مغرور می كرد و از طرفی خبر فقدان شهید ابوالحسنی دردناك بود. هنوز چهره محجوب امیر از نظرم محو نشده است. با آن صدای نازك و مهربانش می گوید:
- جناب سروان، تارگت خوبی است...
گاهی فكر كرده ام در این تتمه عمری كه مانده است، مجال این را خواهم یافت كه خلبانی را ببینم با آن حجم یك جا جمع شده از ادب و استعداد و شور و عشق به وطن و گاهی فكر می كنم یعنی ممكن است با كسی آشنا شوم كه جای روحیه شاد و لب خندان و لطیفه های" ابوالحسنی " را بتواند پر كند؟
بعدها معلوم شد كه هواپیمای ستوان زنجانی با یك هواپیمای عراقی كه از پشت به او حمله كرده بود، تصادم و هر دو در دم جان داده اند.


با تشکر از دوست خوبم شهریار


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان

عملیاتهای نیروی هوایی

 
 
کرکوک در آتش





دو روز از شروع جنگ تحمیلی می گذشت. در این مدت تیز پروزان نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بارها مواضع دشمن را به سختی بمباران کرده بودند. عراق که تصور می کرد با بمباران روز اول جنگ، قدرت نیروی هوایی ایران را به میزان 70درصد کاهش داده است، با موجی مواجه شده بود که قابل مهار نبود. بجز حمله 140 فروندی روز اول، ده ها سورتی پرواز موفق دیگر توسط نیروی هوایی به عمق خاک عراق انجام شده بود و ضربات سختی بر پیکره رژیم بعثی عراق وارد می شد.
هدف نیروی هوایی در این زمان از کار انداختن نیروی هوایی عراق بود. نیروی هوایی برای رسیدن به این هدف، طرح های متعددی را برای حمله به پایگاه های هوایی عراق طراحی کرده بود تا بدین وسیله بتواند قدرت تهاجمی عراق را کم کند. البته بعضی از این پایگاه ها توسط پدافند قدرتمندی محافظت می شدند که رسیدن به آن کار سختی بود.
یکی از پایگاه های مهم عراق، پایگاه هوایی کرکوک بود. این پایگاه به عنوان یکی از مهم ترین مراکز نظامی عراق علاوه بر نقشی که در حمله به خاک کشورمان داشت، ماموریت محافظت از پالایشگاه کرکوک و تاسیسات برق و گاز این شهر را نیز برعهده داشت.




طراحی عملیات

نیروی هوایی تصمیم گرفت این پایگاه را مورد حمله قرار دهد. کار بر روی نقشه ها آغاز شده بود. پایگاه هوایی کرکوک توسط سایت های موشکی سام 2 و سام 6 به شدت محافظت می شد. علاوه بر آن، توپ های ضدهوایی 23 و 35 میلی متری مستقر در اطراف این پایگاه کار را برای رسیدن به هدف سخت تر می کرد.
برای رسیدن به این هدف، باید نزدیک ترین پایگاه هوایی در ایران مامور زدن کرکوک می شد که تصمیم گرفته شد این مهم توسط پایگاه هوایی تبریز انجام شود.
قرار شد هواپیما بعد از پرواز ارتفاع را تا 15000 پا بالا برده و با نزدیک شدن به مرز، ارتفاع را کم کرده و از لابه لای دره ها و ارتفاعات عراق، راه کرکوک را در پیش بگیرند و پس از بمباران هدف، از همین مسیر بازگردند. همچنین قرار شد این عملیات توسط یک فرمیشن چهار فروند اف 5 صورت پذیرد. هر اف 5 نیز مجهز به 4 تیر بمب 2000 پوندی گردد. زمان این عملیات نیز صبح زود تعیین شد.




خلبانان برای پرواز آماده شدند

صبح زود در اتاق بریفینگ پایگاه دوم شکاری تبریز، لیدر دسته پروازی مشغول شرح عملیات و مختصات پروازی برای دیگر خلبانان پرواز بود. اهداف مشخص شد و همه خلبانان درباره نحوه عملکرد و نقاط نشانه توجیه شدند. پس از آماده شدن نقشه نهایی، خلبانان برای دریافت لوازم پروازی راهی اتاق تجهیزات شده و سپس به سمت هواپیما ها حرکت کردند.
این نخستین حمله نیروی هوایی به کرکوک بود و بدرستی هیچ کس نمی دانست که در کرکوک چه چیزی در انتظار خلبانان ماست. آیا پدافند کرکوک مجهزتر از آنی بود که در نقشه مشخص شده بود؟ آیا کرکوک توسط گشتی های دشمن محافظت می شد؟ و هزاران سوال بی جواب دیگر که در ذهن خلبانان می گذشت.
خلبان همگی سوار هواپیماها شده و چک های ضروری را انجام دادند. تماس رادیوئی برقرار شد. لیدر دسته پروازی پس از چک نهائی منتظر اعلان آمادگی خلبانان همراه شد. تمام دستگاه ها و فرامین هواپیما خوب کار می کردند. خلبانان دکمه ها را یک بار دیگر بررسی کرده و در موقعیت مناسب قرار دادند. بدین شکل که کلید بمب ها را در حالت خاموش گذاشتند (در این حالت اگر اشتباها دست با دگمه بمب برخورد کند، اثری ندارد و بمب رها نمی شود) دستگاه نشانه گیری با هواپیما را روشن کردند. نشان دهنده موتور خوب، سرعت نما صفر، فشار هیدرولیک نرمال و فرامین نرم و قابل حرکت در تمام جهات. همه آماده حرکت بودند.




شرح عملیات

لیدر دسته پروازی قبل از حرکت دستور چک را صادر کرد و خلبانان به ترتیب دو، سه و چهار جواب دادند. پیدا بود ارتباط هم ایرادی ندارد. آن گاه لیدر جهت پرواز با برج تماس گرفت و درخواست تاکسی و بلند شدن از روی باند را کرد.
برج نیز با اعلام سرعت باد و جهت آن اجازه پرواز را صادر نمود. اف 5 ها به ابتدای باند رسیده و با رساندن قدرت موتور به حداکثر بر روی باند حرکت کردند و ثانیه هایی بعد در دل آسمان جای گرفتند. پرنده ها بلافاصله بعد از بلند شدن به سمت چپ گردش کردند لحظاتی بعد جنگنده ها بدین شکل به پرواز ادامه دادند که لیدر دسته جلوتر از بقیه شماره 2 روی بال چپ شماره 3 روی بال راست و شماره 4 روی بال راست شماره 3. این فرمیشنی بود که باید تا رسیدن به هدف حفظ می شد.
در حدود 50 مایلی هدف لیدر دسته با رمزهایی که دیگر افراد گروه از آن اطلاع نداشتند با رادار تماس گرفت و موقعیت خود را به رادار اعلام کرد و سپس موقعیت بقیه خلبانان را نیز بررسی کرد. هوا به قدری صاف بود که از همین فاصله کوه های مرزی نیز مشخص بود.
هواپیماها همگی در ارتفاع 15 هزار پائی بود که دسته پروازی به مرز که نزدیک شد. در این لحظه به علامت لیدر دسته جنگنده ها ارتفاع را به حداقل رسانده و همگی دکمه های هواپیمای شان را در موقعیت بمباران قرار دادند.
مسیر پروازی در خاک دشمن پوشیده از کوه های بلند و جنگل های انبوه بود. خلبانان مجبور بودند از لابه لای دره ها و ارتفاعات پرواز کنند. همچنین باید از دید رادارهای دشمن نیز محفوظ می ماندند. دید رضایت بخش و قابل محاسبه نبود. امکان درگیری با هواپیماهای دشمن زیاد بود هر چه دسته به کرکوک نزدیک تر می شد لیدر دسته با حساسیت بیشتر تمام جهات را، ‌چپ و راست، عقب و جلو را تا جائی که در دید بود مراقبت می کرد. از هواپیماهای دشمن خبری نبود، به دلیل این که اولین حمله به کرکوک صورت می گرفت، کلیه خلبانان هیجان خاصی داشتند و نمی دانستند چه چیزی در انتظار آنهاست. هواپیماها هر لحظه به هدف نزدیک تر می شدند. طبق نقشه پروازی جنگنده ها باید از سمت غرب به پایگاه هوایی کرکوک حمله می کردند زیر چون این قسمت به طرف خاک عراق بود نسبت به سمت شرق از حجم پدافند کم تری برخوردار بود.




آغاز حمله سهمگین به پایگاه کرکوک

با فرمان لیدر شکل فرمیشن پروازی تغییر کرد و تمامی جنگنده ها به ترتیب در سمت چپ لیدر قرار گرفتند. با علامت لیدر دسته کلیه خلبانان موتورها را در موقعیت 100 درصد قرار دادند و سرعت هواپیما را به حداکثر رسانند. این کار به سرعت انجام یافت و آرایش مورد نظر برای حمله سریعا شکل گرفت.
در یک دقیقه ای هدف فرمانده دسته پروازی دستور پاپ داد. همگی خلبانان موقعیت مورد نظر را گرفته و منتظر حرکت لیدر دسته بودند.
فرمانده دسته پرواز در یک آن اوج گرفته و در ارتفاعی قرار گرفت که می توانست بمب های خود را رها کند، باند پروازی دشمن درست در زیر هواپیما بود، فرمانده دسته پروازی که گویا منتظر چنین چیزی بود بی وقفه به طرف باند شیرجه رفت. ضدهوائی های دشمن از هر طرف شروع به شلیک کردند و منظره ای شبیه مناظر آتش بازی را تولید کردند. لیدر دسته در وسط شعله ها بود ولی این غیور مردان ترسی از ضد هوایی نداشتند و تنها به هدف می اندیشیدند و فرمانده دسته در ذهن خود به این می اندیشید که از فاصله مطلوب بمب ها را رها سازد. سرانجام به ارتفاع معین رسیده و بمب ها را روی هدف فرو ریخت. بقیه خلبانان هم که منتظر لیدر بودند بدون وقفه بر روی هدف ها شیرجه رفته و بمب های خود را که آتش خشم ملت ایران بود بروی باند پروازی، سوله ها و تجهیزات پایگاه فرو ریختند. تمام این کارها بیش از یک دقیقه به طول نینجامید. یک دقیقه در میان آتش گلوله های بی امان دشمن!




یکی از هواپیماها جواب نمی داد

پس از رها کردن بمب ها، هواپیماها سبک شده بود و به راحتی قابل مانور بود. آتشبارهای دشمن بی امان شلیک می کردند. سالم گریختن از میان آن همه گلوله هدف بعدی خلبانان بود.
چند موشک سام به طرف جنگنده ها رها شده بود این بار جنگنده ها با چند گردش تند موفق به فرار از دست موشک های زمین به زمین شدند. زمان کوتاهی گذشت خلبانان اینک از هدفی که ویران ساخته بودند دور شدند. اینک 30 دقیقه از پرواز جنگنده ها می گذشت.
لیدر دسته موقعیت دیگر خلبانان را جویا شد و در رادیو، دو، سه، چهار را صدا زد و خواست که موقعیت شان را گزارش کنند. دو و چهار پاسخ دادند و از سه صدائی نیامد. اضطراب سراسر وجود فرمانده دسته پروازی را فرا گرفته بود.
هواپیماها 30 مایل از هدف دور شدند. فرمانده دسته جرات نداشت تا دوباره شماره 3 را صدا بزند براستی اگر او جواب نمی داد؟ بار اول را می شد احتمال داد که نشنیده است اما اگر بار دوم جواب نمی آمد چه؟ عاقبت فرمانده تصمیم گرفت دوباره گروه را چک کند. جواب دو آمد و بعد از یک مکث کوتاه جواب چهار. باز هم از سه خبری نبود. ممکن است هدف دشمن واقع شده باشد؟ هواپیماها هنوز در خاک دشمن بودم و رو به مرز کشورمان. لیدر هیچ کدام از نفرات را نمی دید. دو بار صدای 2 و 4 را شنیده بود. ممکن بود شماره 3 را از دست رفته باشد؟ آیا می شد به زنده بودنش امید ببندم؟ لیدر دسته برای بار سوم و چهارم هم شماره 3 را صدا زد ولی بازهم صدایی نیامد به جای نفر سوم همواره یک سکوت کوتاه شنیده می شد. هنوز افراد دسته همدیگر را نمی دیدند و هنوز در خاک دشمن بودند و هنوز نگران حمله هواپیماهای دشمن.




ورود با حریم هوایی کشور و جواب شماره 3

لحظاتی بعد جنگنده ها به مرز کشور که رسیدند. لیدر دسته با رسیدن به کشورمان ابتدا ارتفاع را زیاد کرد و سپس با عوض کردن موج، با رادار تماس گرفت. رادار بلافاصله همه دسته را صدا زد و درخواست اعلام موقعیت کرد که ابتدا لیدر و سپس شماره دو و بعد از او شماه 3 جواب داد. لیدر دسته با شنیدن صدای شماره 3 آن قدر خوشحال شده بود که منتظر شنیدن پاسخ شماره 4 نماند و گفت:
- شماره سه، تو که ما رو کشتی؟ چرا جواب نمی دادی؟
لیدر از زنده ماندن شماره 3 آن قدر خوشحال بودم که اجازه پاسخ شماره 4 را هم نداد. جنگنده ها کم کم نزدیک فرودگاه شدند. ارتفاع را تقلیل داده و با گرفتن اطلاعات ضروری از باند برای فرود موقعیت گرفتند و پس از کسب اجازه، آماده نشستن شدند. چرخ های جنگنده ها یکی پس از دیگری باند را لمس می کرد. خلبانان با سرفرازی از انجام یک ماموریت موفق از پرنده های آهنین بال خود پیاده شدند.
پرسنل پروازی به استقبال آنها آمده بودند و در چشم برهم زدنی، خلبانان بر روی دست های آنها به طرف پست فرماندهی در حرکت بودند. خلبانان فرم های پروازی را پر کرده و به محل فرماندهی رفتند. در پست فرماندهی هر چه بود صفا بود و شادی و آغوش گرم همکاران. چه فرمانده و چه دیگر خلبانان.


هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان

عملیاتهای شهید دوران از زبان خودش

 

 

یکم آبان ماه 1359

CAS
بمب جاده ماهشهر

نیروهایی دشمن که از پل گذشته بودند داشتند در جاده ماهشهر پیش روی می کردند . گفتند نیروهای عراقی شش تا دوازده کیلومتری و نیروی های خودی در هجده کیلومتری جاده ماهشهر - اهواز هستند . بلافاصله برای عملیات آماده شدیم .
من شماره یک بودم و رنجبر کابین عقب . سروان فعلی زاده شماره دو بود و کابین عقب روستا ( سرلشگر خلبان شهید کاظم روستا )
شماره دو روی باند بعلت اشکال نتونست پرواز کنه .
مسیر را از ماهشهر به طرف آبادان انتخاب کردم . در سمت چپ جاده در ارتفاع پایین تر از میله های برق پرواز کردم و بعد از رد کردن نیروی های خودی که خیلی هم کم بودند ، نیروهای دشمن را دیدم . دو گردش کردم ، با اولی یکسری بمبهای BL و با گردش دوم تمام بمبهای BL باقی مانده را فرو ریختم . سپس با عبور از روی نیروهای دشمن تمامی فشنگها را نیز بر روی سرشان ریختم .
بعد از زدن نیروهای دشمن کابین عقب با من گفت گوی زیادی کرد که این نیروها هشت مایلی آبادن هستند و روسا مختصات اشتباهی دادند و ما نیروی های خودی را زده ایم . اعصابم حسابی خرد شده بود .
بعد از شبی سخت وارد آن شلتر کذایی شدم که افسر اطلاعات و عملیات ماهشهر گفت خیلی خوب و درست زده اید و بالاخره کابین عقب هم کوتاه آمد .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

یکم آبان ماه 1359

CAS
بمب سه راهی آبادن - ماهشهر - اهواز

هنوز چای بعد از پرواز را نخورده بودم که یک فراگ دیگر آمد . کسی نبود و طبق معمول من دواطلب شدم .
شماره یک من بودم و کابین عقب حیدرپور . شماره دو فعلی زاده بود و کابین عقبش حق پناه ( سرگرد خلبان شهید جواد حق پناه چند سال بعد بر روی آبهای نیلگون خلیج فارس هدف قرار گرفت و به همراه پرنده خود به قعر آبهای خلیج فارس رفت ) .
پس از روشن کردن موتورها و تماس با شماره دو او گفت که دوباره اشکال دارد و نمی آید و من بازهم تنها رفتم .
می خواستم از جنوب آبادن حمله کنم . دود زیادی منطقه را پوشناده بود . سمت چپ آبادن را گذراندم و آتش نیروها از جاده اهواز - آبادان شروع شد . من هم در سه راهی به طرف اهواز گردش کرده و بمبها و فشنگهای خود را زدم . اولین گردش فرار را به طرف راست کردم و بعد از مستقیم کردن در ساعت ده و سی دقیقه یک هواپیما دیدم . فکر کردم فانتوم است . او من را دیده بود و موقعی که کمی ارتفاع گرفت و خواست به طرف دم من برود کاملا دیدم که یک میگ 23 است .
در ساعت هفت و هشت من بود که بلافاصله زدم روی AB و رفتم کف زمین .
هواپیما تکان شدیدی خورد . معلوم شد که طرف هواپیمای من را زده است . بعد از رها کردن باکهای سوخت خارجی ، هواپیما شدیدا به طرف بال چپ و زمین رفت که با دو دست ، مستقیم ، تمام قدرت موتور هواپیما را نگه داشتم . بعد از دور شدن از منطقه و ارتفاع گرفتن از رادار برای چک کردن زیر هواپیما تقاضای کمک کردم . که یک اف 14 که در منطقه بود به موقعیت من آمد و گفت همه چیز نرمال است ولی هنوز هواپیما به بال چپ متمایل بود .
با هر زحمتی که بود فرود آمدم بعد از خاموش کردن موتورها از هواپیما پیاده شدم و متوجه شدم که بک چپ روی هواپیما مانده و از وسط تقریبا نصف شده است . معلوم شد که خلبان میگ دشمن یه کم کوتاه زده و فقط باک چپ و زیر هواپیما آسیب دیده است .

 
هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

ادامه دارد ...

خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي

10 سال دوری از وطن
خاطرات سرتيپ آزاده خلبان محمد يوسف احمد بيگي
( قسمت دوم )
 
 




مصاحبه با روزنامه الجمهوریه

یوسف را به ساختمان شیکی بردند که بعدها متوجه شد ساختمان روزنامه الجمهوریه است. پیرمردی که سردبیر روزنامه بود، شروع به صحبت های کذبی کرد. او در مورد این که ایران به عراق اعلان جنگ داده یا به عراق حمله کرده است، صحبت هایی کرد و گفت که ایران و اسرائیل علیه اعراب جنگ به راه انداخته‏اند یا در داخل ایران تفرقه بین ترک و فارس و عرب ایجاد کرده‏اند.
احمدبیگی هم جواب های دندان‏شکنی به او داد و گفت:
- ما غائله فارس و ترک و عرب به راه نینداخته‏ایم. اگر چنین بود در شناسنامه‏‎ها، قومیت را مشخص می‏کردیم. برای مثال این دوست من (حسین‏ نژادی) ترک زبان است و من فارس‏ زبان. هردو در یک هواپیما از وطن مان دفاع می‏کردیم.
احمدبیگی در این جا به یاد صحبت های معنادار و آن نقشه‏ای که سرگرد عراقی در روز اول اسارت به او نشان داده بود، افتاد و گفت:
- ما قصد سرزمین شما را نداریم، در صورتی که نقشه‏هایی که به من نشان داده‏اند، حاکی از این است که قسمتی از ایران را برای خود جدا کرده و اصرار به گرفتن آن دارید.
پس از ترجمه صبحت های احمدبیگی برای سردبیر، وی که اصلا انتظار نداشت یک اسیر جنگی گرفتار شده در چنگال آنها، این طور محکم و بدون ترس صحبت کند، رو به حسین‏ نژادی کرد و گفت:
- شما حرفی ندارید؟
که حسین نژادی نیز حرف های احمدبیگی را تایید کرد.
بعد از این، دوباره دستور دادند چشمان آنها را ببندند و سپس احمدبیگی را به همان اتاقی که آقای ابوترابی در آن بود بردند و حسین ‏نژادی را هم به اتاقی دیگر. این آخرین دیدار آنها بود تا پایان اسارت.


اسیر فروشی

چند روز بعد احمدبیگی را به اتاقی که در همان ردیف اتاق قبلی بود، بردند. در آن جا یک سروان پشت میز نشسته بود که با ورود یوسف از جایش بلند شد، دست داد و به فارسی گفت:
- آقای سروان خوش آمدید!
روی میزش را مرتب کرد. کتابی از اشعار خیام روی میز بود و در طرف دیگر یک ضبط صوت. رو به او کرد و گفت:
- شما کی اسیر شدی؟
- چند روز پیش.
- کجا شما را زده اند؟
- بدره.
- شهر بدره را زدید؟
- خیر.
- شغلتان قبل از ارتش چه بوده؟
- محصل بوده ام.
- زن و فرزند دارید؟
- بله.
- چند تا بچه داری؟
- یکی.
- راحت هستید؟
احمدبیگی جواب داد:
- من اسیرم، شما حق ندارید با من این جور رفتار کنید. من باید نزد دیگر اسرا باشم. پیش دوستانم. شما باید طبق مقررات ژنو رفتار کنید. این جا از نظر بهداشتی جای مناسبی نیست.
- آقای سروان شما موقتا این جا هستید هنوز جایتان مشخص نشده. چند روزی مهمان ما هستید بعد خواهید رفت.
پس از دقیقه ای سکوت، سروان عراقی گفت:
- می خواهید شما را به هتل ببریم؟
- طبق مقررات ژنو اردوگاه!
سروان عراقی خنده ای کرد و گفت:
- نه ما شما را به هتل خواهیم برد نزد دوستان تان.
سپس انگشتش را روی زنگ فشار داد. سربازی آمد و او را دوباره به همان اتاق قبلی برد.


ورود افراد تازه وارد

پس از چند روز آقای ابوترابی و چند نفر دیگر، نیمه شب با یورش سربازان عراقی از اتاق بیرون برده شدند و احمدبیگی نظاره گر این ماجرا بود. نیم ساعت بعد دوباره در باز شد. نگهبان که یک گروهبان بود و سعی می کرد خودش را خنده رو و خوش اخلاق جلوه دهد ولی در اتاق دیگر اسیران را شکنجه می کرد، وارد اتاق شد و به زبان انگلیسی به محمد گفت:
- سروان ... تعدادی الان به این جا می آیند شما حق ندارید با آنها صحبت کنید اوکی؟
احمدبیگی سری تکان داد و او رفت.
چند لحظه بعد، حدود بیست و پنج نفر وارد اتاق شدند. چون اتاق کوچک بود، مسجد وار نشستند. هنوز همه وارد نشده بودند که یکی از آنها یک مرتبه با لهجه کردی صدا زد:
- بچه ها ایشان خلبان هستند.
وقتی همه وارد شدند، گروهبان نگهبان به عربی چیزهایی گفت و آنها هم با گفتن "نعم ... نعم" (بله) جوابش را دادند. سپس او بیرون رفت و به محض این که در بسته شد، چند نفر دور احمد بیگی حلقه زدند و گفتند:
- جناب سروان کی اسیر شدید؟
- چند روزی می شود. شما کی اسیر شدید؟
- ما روزهای اول جنگ اسیر شدیم.
در این گروه تعداد هشت نفر کرد، هشت نفر عرب، چند نفری هم فارس و تعدادی هم ترک زبان بودند.
احمدبیگی از آنها پرسید:
- اگر اول جنگ اسیر شدید چرا هنوز این جا هستید؟
گفتند: "ما را برای بازجویی آورده اند."
دو نفر از آنها که خیلی ناراحت بودند، در کناری نشسته و گریه می کردند. بیگی از آنها پرسید: "چرا ناراحتید؟"
یکی از انها گفت: "هیچی ... ناراحت شما هستیم."
بیگی حدس زد باید خبرهایی باشد. رو به دیگران کرد و گفت:
- بچه ها شما چطور اسیر شدید؟
و آنها بدین شکل نقل کردند:
- جناب سروان! داستان ما غم انگیز است! ما هشت نفر پرسنل ژاندارمری هستیم. افراد کومله و دمکرات ما را اسیر کردند و به عراقی ها تحویل دادند و به ازای هر نفر ما، دو هزار تومان پول گرفتند. به خدا قسم جناب سروان ما گفتیم خودمان نفری پانزده هزار تومان به شما پول می دهیم ما را تحویل عراقی ها ندهید، اما آنها توجه نکردند و گفتند که پول آنها نقد است.
سپس آهی کشید و گفت:
- به خدا قسم اگر به ایران برگردم اصلا در کردستان نمی مانم.


دعوا بر سر نان

یک روز بین چند نفر از آنها که همزبان بودند، سر یک نصف نان ساندویچی نزاعی رخ داد به حدی که یکدیگر را کتک می زدند و هر چه دل شان می خواست به همدیگر می گفتند. عراقی ها با شنیدن صدای آنها، پشت پنجره آمدند و آنها با دیدن عراقی ها ساکت شدند. احمدبیگی با دیدن این صحنه ناراحت شد، جلو رفت گفت:
- به عنوان یک ایرانی از این عمل شما شرمسارم! شما چطور با این روحیه در جبهه ها جنگیده اید؟ شما که برای یک لقمه نان این طور به جان هم افتاده اید، چطور می خواستید جان خود را فدای مملکت و دین و انقلاب کنید؟ شما حداقل یک انسانید و باید در سختی ها به هم کمک کنید.
دو سه نفر آن جا بودند که تبریزی بودند که در اشغال سایت دهلران اسیر شده بودند. یکی از آنها گفت:
جناب سروان! این بچه ها (دو نفری که دعوا کرده بودند) را که این جا آورده اند، سابقه خوبی ندارند. چند نفر آمده بودند اردوگاه برای ما سخنرانی کردند و می گفتند بیایید بروید علیه حکومت ایران بجنگید (البته در اردوگاه همه آنها را هو کردند) عراقی ها هم تعدادی را که حدس می زدند سست هستند و از نظر عقیدتی تو خالی اند، شناسایی کردند و آوردند که این دو نفر هم جزو همان ها بودند. البته آنها دل این کار را ندارند. شما دیدید که برای یک لقمه نان با هم چه کار کردند! حالا چطور می خواهند بروند جلوی گلوله بایستند، نمی دانم!
روز دیگر یکی از بچه های خوزستانی که او را علی می نامیدند، توسط گروهبان نگهبان شکنجه گر به اتاق بغلی برده شد. پس از چند لحظه صدای کابل و شلاق بلند شد و علی با فریاد می گفت:
- لا ... لا ...
پس از این که او را خوب کتک زدند، دوباره به اتاق برگرداندند. بیگی پرسید:
- علی چه شده؟
- هیچی جناب سروان.
- تو را زدند؟
- جناب سروان خودت می دانی چرا می پرسی؟
- علی چرا تو را می زدند؟
- از من می خواستند خیانت کنم اما من قبول نکردم. این دفعه اول نیست.
در این حال صدای گریه او بلند شد و با صدای بلند شروع به گریه کرد.


انتقال به هتل یا همان استخبارات

نیمه شب 16 دی ماه 1359 شانزده روز پس از اسارت احمدبیگی، در باز شد. نگهبان داخل شده و گفت:
- مستر ... پا شو بریم.
احمد بیگی پرسید: "کجا؟"
نگهبان خندید و گفت:
- هتل!
اسیرانی که در اتاق بودند شروع به سر و صدا کردند. احمدبیگی آنها را دعوت به سکوت کرده و پس از دلداری دادن آنها گفت:
- با همدیگر متحد باشید و نگذارید دشمن از شما سوء استفاده کند. جنگ دیر یا زود تمام می شود و به کشور باز خواهید گشت، خدای نکرده کاری نکنید که فردا با وجدانی شرمسار و ناراحت به ایران برگردید.
در این حال نگهبان اشاره کرد که یا الله! یا الله!
او را به داخل ماشین مخصوص حمل زندانیان که از بیرون شبیه آمبولانس بود، انداخته و دستانش را بستند. نگهبان وقتی داشت در آمبولانس را می بست، خنده ای کرد و گفت:
- مستر ... داری می ری هتل پیش دوستانت.
او که اولین بار بود این سرباز را می دید، تعجب کرده بود که چرا این چنین می کند؟ لبخندش برای چیست؟ احساس خوبی نداشت. با خودش فکر می کرد که او را این وقت شب به کجا می برند؟ چرا سرباز می گفت به هتل می روی! مگر اسیر را به هتل می برند؟! آن گاه در دل گفت:
- خدایا به تو پناه می برم. هر چه پیش آید خوش آید.
آمبولانس در یک ساختمان ایستاد. در عقب ماشین را باز کردند. یک نفر به سرعت آمد و چشمانش را بست و با گفتن "امشی ... امشی ..." (راه بیفت) او را حرکت داد.
احساس می کرد داخل یک راهرو شده که موکتی نرم کف آن را پوشانده! با خودش فکر کرد نکند واقعا او را به یک هتل آورده اند؟ اگر این طور باشد حتما نقشه ای دارند و می خواهند اطلاعات بگیرند!
سرانجام وقتی چشمان او را باز کردند، خود را در یک اتاق بسیار کثیف دید که پر بود از لباس های کهنه که بعضی از آنها هم خونی بودند. فردی آن جا ایستاده بود که کت و شلواری شیک پوشیده و کراواتی هم به گردن داشت. خنده ای کرد و به عربی گفت:
- چطوری سروان؟ لباس هایت را در بیاور!
لباس پروازش را در آورد؛ ولی اوگفت:
- بقیه را هم در بیاور.
و اشاره کرد به انگشتر و پلاک شناسایی.
احمدبیگی گفت:
- اینها را لازم دارم.
نگاهی کرد و گفت:
- صحبت ممنوع! زود باش انگشترت را در بیاور!
راجع به پلاک زیاد سخت گیری نکرد اما انگشتر را گرفت و داخل جیب لباس پروازش گذاشت و گفت:
- بعدا به شما خواهند داد.
سپس یکی از لباس های کهنه و کثیف نظامی های خودشان را تن او کرده چشمانش را بستند و او را دوباره به راه انداختند و از اتاق بیرون بردند. چند قدمی که رفتند صدای باز شدن در آسانسور را شنید. پس از خروج از آسانسور، صدای چند نفر را شنید که با هم عربی صحبت می کردند. صدای رادیو که ترانه می خواند نیز بلند بود و دوباره بازجویی! دوباره همان پرسش های تکراری ...


سلول انفرادی

وقتی چشمانش را باز کردند تازه فهمید کجاست. یک در پولادین، یک سلول انفرادی! هتلی که صحبت آن را می کردند باید همین جا باشد. از بغل که نگاه می کرد، سالن بسیار تنگ و طولانی را می دید که هر طرفش حدود چهل تا پنجاه اتاق داشت. در سلول را باز کرده و او را به داخل هول دادند و در را بستند.
بوی تعفن از سلول به مشام می رسید. اولین چیزی که توجه او را جلب کرد، لامپ ضعیف و کم نوری بود که در پشت یک پنجره مشبک در قسمت بالا و گوشه چپ اتاق سوسو می زد. به محض دیدن آن به یاد فیلم پاپیون افتاد! سرش را که به عقب برگرداند، دستشویی و توالت کثیفی را دید که مقداری هم آشغال درون آن ریخته شده بود. در گوشه دیگر اتاق یک سطل آشغال وجود داشت که کپک زده بود و بوی تعفنش آدم را گیج می کرد. بالای تیغه آجری که اتاق را از توالت جدا می کرد، یک تکه نان فانتزی خشک و سیاه شده بود. چند بار داخل اتاق قدم زد و دیوارهایش را ورانداز کرد. چیزی توجهش را جلب نمی کرد جز کثیفی و رنگ ناخوشایند جگری اتاق! نگاهی به دیوارها و لباس های کثیفی که به تن داشت انداخت و با دلی شکسته زیر لب خدا را شکر کرد و گفت
- خدایا رضایم به رضای تو ...


آغاز نبردی دیگر

مدت زیادی روی پا در گوشه سلول نشست و در افکار خود غوطه ور بود. زندگیش را از زمان طفولیت تا حال از نظر می گذراند. تمام صحنه ها مانند فیلم از جلو چشمانش عبور می کردند. به خصوص صحنه سانحه و سقوط هواپیما. خدا را شکر می کرد که از آن سانحه سخت جان سالم به در برده است. پس از چندی که با این افکار دست و پنجه نرم می کرد، تصمیم گرفت که بخوابد. هوا سرد و سلول بسیار کثیف بود ولی چاره ای نبود. باید عادت می کرد. تازه اول مبارزه بود و تنهایی! پتوی نمور و کثیف را پهن کرد. دمپایی ها را بالش کرده و زیر سرش گذاشت تا بخوابد. هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که احساس خارش شدیدی در پشت سرش کرد. خارش هر لحظه زیادتر می شد. بعد از آن مچ پاهایش شروع به خارش کرد. بلند شد و نگاه کرد. وای لشکری از شپش روی پتو و تنش رژه می رفتند!
به فکرش رسید که لباس هایش را بشوید. البته با آب خالی. چون صابون و پودر نداشت. آنها را شست و بعد از آن هم سلول را. آن شب تا صبح نخوابید. صبح که شد دو قرص نان با یک تخم مرغ آب پز به داخل سلول پرت کردند. یک لیوان چای جوشیده هم در یک ظرف پلاستیکی پشت پنجره گذاشتند و این چایی که از شدت بد بویی آن را داخل دستشویی خالی کرد و تخم مرغی که فاسد بود و نان هایی که خیس و ترش بودند، جیره 24 ساعت او بود.
اواسط روز بلوز و شلوارش تقریبا خشک شده بود. تصمیم گرفت پتویش را هم بشوید. این کار را کرد و تا چند روز چیزی نداشت تا روی آن بخوابد. در طول این چند روز گه گاه پنجره باز می شد و کسانی که معلوم بود مسئولیتی دارند، می آمدند و می رفتند.
با دکمه لباسش مشغول نوشتن اسم روی دیوار بود که یکدفعه به ذهنش رسید ممکن است بقیه هم این کار را انجام داده باشند. پس به جست وجوی اسم های آشنا روی در و دیوار سلول پرداخت. حدسش درست بود. در یک جا اسم خلبان "هوشنگ اظهاری" را دید که مقابلش چهارده خط کشیده شده بود. در جای دیگر به اسم خلبان "حسین کریمی نیا" با یازده خط در مقابلش برخورد. با خودش گفت:
- پس ماندن من در این جا موقتی خواهد بود.
اسم خود را روی دیوار نوشت و هر روز که می گذشت یک خط مقابل آن می کشید.


بازجویی مجدد در هتل

آخر دی ماه بود که در باز شد و یک نفر داخل شد و گفت:
- شما محمد یوسف احمدبیگی خلبان اف – 4 هستی؟
جواب داد: "بله."
چشمانش را بست، او را بیرون برد و تحویل شخص دیگری داد. در بین راه آن شخص با لهجه فارسی گفت:
- شما سروان هستی یا سرگرد؟
احمد بیگی گفت: "سروان."
آن شخص گفت: "وای به حالت اگر سرگرد باشی؟!"
او را به اتاقی بردند و روی صندلی نشاندند. بدون این که چشم بندش را باز کنند، اسم و درجه اش را پرسیدند و بعد ادامه دادند:
- سلمان را می شناسی؟ (منظور "داوود سلمان" خلبان هواپیمای اف -4 بود.)
جواب داد:
- چرا چشمانم را باز نمی کنید؟
گفتند: "حرف نباشد او را می شناسید یا نه؟گ
با این برخورد و این که چشمانش را باز نمی کردند، متوجه شد که آشنایی آن جاست که آنها نمی خواهند او را ببیند. حدس زد آن آشنا باید سروان "حمید نعمتیگ خائن باشد. (سروان حمید نعمتی از کودتاچیان پایگاه هوایی نوژه بود که پس از خنثی شدن کودتا در مورخه 19/4/1359 به عراق پناهنده شد و در طول جنگ تحمیلی با رژیم بعث عراق همکاری نزدیکی داشت و توسط پیام رادیویی از خلبانان می خواست که با هواپیمای خود به عراق پناهنده شوند.)
پس از مقداری سوال و جواب در مورد سروان داوود سلمان که او هم اسیر شده بود، شخصی پرسید:
- شما خمینی را دوست دارید؟
احمدبیگی جواب داد: "شما رهبرتان را دوست دارید؟"
گفتند: "بله ما دوست داریم. آقای صدام حسین رهبر خوبی است."
بیگی گفت: "اگر شما رهبرتان را دوست داریدف خب ما هم دوست داریم و اگر بخواهید توهین کنید جواب توهین تان را خواهم داد."
بازجویی حدود یک ساعت طول کشید و بیشتر حول اخلاقیات و روحیات پرسنل نیروی هوایی بود، تا شاید از طریق عوامل و گروهک های خود که در آن زمان فعال بودند، بتوانند در آنها نفوذ کنند. سپس از او پرسیدند:
- آیا در ماموریت های خود نیروهای ما را زده ای؟
بیگی جواب داد: "البته ... مگر قرار بود شیرینی بیاورم و تقسیم کنم."
پرسیدند: "مثلا چه هدف هایی را زده ای؟"
جواب داد: "توپخانه، قرار گاه، تجمع افراد، ستون های زرهی، پارکینگ های موتوری و ..."
با گفتن این جمله، باران کتک بر سرش باریدن گرفت. خوب که کتکش زدند، چشم بند را برداشتند. سپس ورقه ای را مقابلش قرار دادند و گفتند:
- چیزهایی را که گفته ای امضا کن.
احمدبیگی از امضا کردن ورقه امتناع کرده و گفت:
این مخالف قانون ژنو است و من امضا نمی کنم هر کاری که می خواهید بکنید.
فردی با زبان فارسی به او گفت:
- احمق تو فکر می کنی این چرندیاتی که گفتی برای ما قابل قبول است! ما منابعی داریم که تمام اطلاعات مملکت تان را به ما می دهند. اصلا احتیاجی به این مزخرفات تو نداریم.
و دستور داد دوباره چشمانش را ببندند و او را به سلولش باز گردانند. فردای آن روز احمدبیگی را به سلول دیگری منتقل کردند.


تازه فهمیدم کجا هستم

احمدبیگی درباره آن روزها چنین می گوید:
- اواخر دی ماه سال 59 بود و من تازه فهمیده بودم کجا هستم و چه باید بکنم. برخاستم و با توکل به خدا شروع به نظافت سلول کردم. چند سلول آن طرف تر اسیری بود که روزی سه بار با صدای بلند اذان می گفت. اکثر اوقات دعا می خواند و تکبیر می گفت و گه گاه هم نگهبانان او را کتک می زدند تا شاید ساکت شود، ولی او باز ادامه می داد. بعدا فهمیدم که آن شخص آقای "تندگویان" وزیر نفت جمهوری اسلامی بود.
هر چند روز یک بار سرهنگ مسئول زندان می آمد و آمار می گرفت. ولی یک روز که برای گرفتن آمار آمده بود، حرکاتش فرق کرده بود. او قصد داشت اسرا را اذیت کند. به هر سلولی که می رسید پس از کمی سوال و جواب، از اسیر می خواست به جلو پنجره برود سپس به طور ناگهانی با مشت به سر و صورت او می کوبید به گونه ای که نعره و فریاد آنها به هوا می رفت. ولی به سلول من که رسید، چون متوجه نقشه او شده بودم زیاد جلو نرفتم و با کمی فاصله سوالاتش را پاسخ دادم. دلهره داشتم که مبادا در سلول را باز کند که اگر این کار را می کرد کتک را نوش جان کرده بودم. البته خدا را شکر این طور نشد.


بدترین خاطره از هتل

او یکی از بدترین خاطراتش را این گونه باز گو می کند:
- چند شب بود که به سلول روبه روی من خانمی را آورده بودند که احتمالا از همسران مجاهدین عراقی بود. او فرزندی داشت تقریبا دو ساله که با هم در یک سلول بودند اتفاقاتی شب ها در این سلول می افتاد که شنیدنش دل هر انسان غیرتمندی را به درد می آورد به گونه ای که قلم از نگاشتن آن شرم دارد. پس از این که سربازان سلول این زن مظلومه را ترک می کردند، او را چنان کتک می زدند که فریادش دل انسان را به آتش می کشید. با گوش خود می شنیدم که آن زن بیچاره ناله کنان می گفت:
الهی انا مظلوم! الهی انا مظلوم!
از این که در چند قدمی این زن بودم ولی نمی توانستم کمکش کنم، به خود می پیچیدم و درحالی که نمی توانستم جلوی سیل اشک هایم را بگیرم، از خدا می خواستم این ظلم ها را بدون جواب نگذارد و خودش ریشه این مفسدین را از بن برکند.

برداشتی آزاد از کتاب عقابان دربند

هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان قسمت دوم