"اولین وبلاگ تخصصی عملیاتها , زندگی نامه و خاطرات خلبانان نیروی هوایی در 8 سال دفاع مقدس"

 

 
انهدام یگان توپخانه دشمن درمنطقه حاج عمران


 



برای این که بتوانم چشمانم را باز کنم کوشش زیادی کردم . به صورتی تار و مبهم اطراف خودم را دیدم. به تدریج اطرافم را تشخیص دادم . یک نفر در بالای سرم بود که به محض این که چشمم را باز کردم گفت :
- مثل این که الحمدللّه به هوش آمد.
بعد از آن صدای آشنایی گفت:
- آره شکر خدا دارد به چشمانش فشار می آورد تا باز شوند. ماشاا... جوان است و قدرت تحملش خوب است . می بینید که توانسته در برابر این همه حادثه خوب مقاومت کند .
نمی دانستم از کدام حادثه حرف می زنند. چند دقیقه بعد توانستم چشمانم را باز کنم. تازه یادم آمد چه بر من گذشته است.


بدون چتر با زمین برخورد کرده بودم

هر چه تلاش کردم چتر باز نمی شد و بعد محکم به زمین کوبیده شده بودم . درد عمیقی در ناحیه کمر و پای راستم احساس کردم. با چرخشی که به بدنم دادم متوجه شدم در اتاق بیمارستان هستم . آقایی با روپوش سفید در یک طرف تخت و در طرف دیگر یکی از خلبانان ایستاده بودند . دوست خلبانم گفت:
- ای بابا تو که ما را کشتی ، می گویند بادمجان بم هستی حتی صدام هم آفتت نشد . دکتر ببینید هنوز سه ساعت نشده چطور غلط می زند.
دکتر با تبسمی گفت:
- جناب سروان سلام ، حالتان چطوراست؟ شکر خدا به خیر گذشت، کوفتگی بسیار شدیدی دارید اما شکستگی ندارید . خونمردگی در ناحیه پشتتان هم جای نگرانی ندارد . استراحت به شما کمک می کند تا زودتر خوب شوید.
سپس به پرستار گفت:
- ایشان به مدت 2 روز باید بدون هیچ حرکتی استراحت کنند.
دوستم گفت:
- هواپیمای همراهت بلافاصله پس از این که تو بیرون پریدی جریان را به یگان گزارش داد تقاضای هلی کوپتر کرد که فوری از طریق پست فرماندهی پایگاه اقدام شد و تو را به بیمارستان رساندند .
خانم پرستار اتاق را ترک کرد و به فاصله چند دقیقه بعد دوستم نیز با اصرار من از بیمارستان خارج شد . حالا من مانده بودم و درد طاقت فرسا...



در ذهنم شروع به مرور ماجرا کردم

آن چه از صبح برایم رخ داده بود را در ذهنم مرور کردم . درست 50 روز از یورش ویرانگر دشمن علیه ملت ما می گذشت. من هم مثل سایر افراد نیروی هوایی از ابتدای دفاع مقدس همراه با دیگر دوستان خلبانم روزانه پروازهای زیادی را جهت مقابله با دشمن انجام می دادیم . ماموریت برون مرزی ما برای انهدام یک هدف کاملاً مهم در نظر گرفته شده بود .
دشمن در منطقه حاج عمران تعدادی توپ دوربرد در مکانی کوهستانی ودر سراشیبی تپه ای مستقر کرده بود . آتش سنگین این توپ ها بر یگان های ما می بارید و این امر علاوه بر خسارت های زیاد از مانورهای پدافندی و آفندی نیروهای ما نیز جلوگیری به عمل می آورد .
این توپ ها هم از لحاظ تاکتیکی خطر زیادی داشتند و هم در عملیات استراتژیکی مانع اجرای کامل اهداف ارتش و نیروهای نظامی می شدند . محل استقرار آنها از هر نظر بسیار خوب انتخاب شده بود . این توپ ها در شیب یک تپه در درّه ای در میان ارتفاعات سر به فلک کشیده شمال عراق قرار داشتند .
کوهستانی بودن آن منطقه دید ما را بسیار محدود کرده بود. چون اوایل جنگ بود و لشکریان اسلام هنوز صددر صد آمادگی مقابله با این هجوم وحشیانه را نداشتند اطلاعات لازم در مورد تجهیزات و محل استقرار یکان ها ی دشمن را از طریق اشخاص محلی به دست می آوردیم و اجرای عملیات متکی بر این گونه اطلاعات حساس تر بود. زیرا در این مواقع علاوه بر هدف اولیه هدف دومی نیز تعیین می شد . تعیین هدف دوم اطمینانی برای جلوگیری از ضایع شدن ماموریت و خطرهای پرواز بود . اگر خلبان به دلایلی نمی توانست هدف اولیه را بزند بلافاصله هدف دوم را مورد اصابت قرار می داد.


دوفروند به فرماندهی من به سمت هدف حرکت کردیم

لیدر پرواز من بودم و یکی از دوستان خلبان هدایت هواپیمای شماره 2 را بر عهده داشت . با توجه به حساس بودن ماموریت ، کوهستانی بودن منطقه و تجربه کم جنگی خلبان شماره 2 ، قبل از پرواز بطور کامل او را توجیه نمودم و به او یادآور شدم که در تمامی موارد با من هماهنگ باشد .
راس ساعت 9 صبح با یاد خدا به پرواز در آمدیم . ماموریت تا منطقه بدون مشکلی انجام شد. هوای خوب باعث شد که خیلی زود و راحت منطقه و درّه مورد نظر را پیدا کنم اما به علت استتار و شیب تند تپه محل توپ ها را که هدف اصلی ما بود پیدا نکردم . دره فقط یک راه عبور داشت که مسیر پرواز ما از داخل آن بود و امتداد آن راه خروجی محسوب می شد . صلاح ندیدم که با مانور بیشتر در آن جا معطل شوم بنابراین به هواپیمای شماره 2 گفتم به سمت هدف دوم می رویم .
برای حمله به هدف دوم آماده شدیم و از هم فاصله گرفتیم . در حال شیرجه زدن به سمت هدف بودم که ناگهان چشمم روی سراشیبی تپه به نقطه کدری خورد . خدای من آن هدف اولیه بود.

هدف اصلی را پیدا کرده ، آن را بمباران کردم که ...

شماره دو در پشت سرم و در فاصله سه تا چهار هزارپایی بود . هدف دوم به وضوح مشخص بود و لحظه رهایی مهمات بود . تصمیم گرفتم خودم را در موقعیت هدف اول قرار دهم . نباید شماره دو را درگیر این خطر می کردم . به او گفتم:
- من هدف اصلی را پیدا کردم . تو به بمباران هدف دوم ادامه بده من در مسیر برگشت به تو ملحق می شوم.
سعی کردم که هواپیما را در موقعیت هدف اصلی قرار دهم که اصابت موشک زمین به هوای دشمن این فرصت را از من گرفت و هواپیما چندین متر به جلوتر پرت شد. داشتم به حالت شیرجه بسیار کم و در خط افق از روی هدف اصلی می گذشتم. درنگ نکردم. در بهترین موقعیت برای زدن هدف بودم که بمب ها را روی هدف رها کردم. حالا هواپیما سبک شده بود. با شماره 2 تماس گرتم و گفتم:
- من مورد اصابت موشک قرار گرفتم. هر چه سریع تر از منطقه دور شو .
او در پاسخ گفت :
- شما را می بینم. قسمت عقب هواپیما آتش گرفته و بهتر است هواپیما را ترک کنی.
به او جواب دادم :
- صبر کن ببینم چه می شود
در همین حال دود وارد کابین شد و چراغ های هشدار دهنده آتش هر دو موتور روشن شد . سرعتم 300 مایل و مرتب در حال کاهش بود . همه چیز حاکی بر لزوم ترک هواپیما بود اما به هیچ وجه نمی خواستم این کار را بکنم .
هواپیمای شماره دو اصرار داشت که هواپیما را ترک کنم . گفتم:
- سعی می کنم خودم را به آن سوی مرز برسانم تا ببینم بعد چه می شود . تو فقط زیر هواپیما را نگاه کن منطقه مسکونی نباشد می خواهم باک بنزین را خالی کنم .
با اعلام او باک را رها کردم و سپس با عمل مکش مقدار دود داخل کابین را کم کردم. با کم کردن ارتفاع بر سرعتم افزودم و اوج گیری کردم . موتور راست کاملاً از بین رفته بود و در آتش می سوخت. موتور چپ نیز فقط هفتاد در صد کارایی داشت و اگر کم تر از این می شد چراغ هشدار دهنده آتش روشن می شد و صدای ناهنجاری از موتور شنیده می شد .




از مرز عبور کردم و تصمیم گرفتم در فرودگاه کمکی بشینم

با حفظ این موقعیت و گذر از دو دره از مرز گذشتم . در آن شرایط نمی توانستم به پایگاه خودمان برسم و فرودگاه کمکی هم فاصله زیادی داشت.
می دانستم که در آن حوالی باند اضطراری وجود دارد . به شماره دو گفتم:
- حالت اضطراری را به پایگاه اعلام کن و بگو که من در باند اضطراری می نشینم به کمکم بیایند.
هواپیمای شماره دو در حدود 500 پایی سمت چپ من پرواز می کرد . تصمیم گرفتم از طرف جنوب به شمال بنشینم ولی به دلیل اشکال موجود در سیستم فرامین موقعیت از دست رفت . این بار خواستم از شمال به جنوب بنشینم اما در حال گردش چرخ ها پایین نیامدند و هواپیما از گردش خارج شد . می خواستم به بیرون بپرم ناگهان هواپیما در خط افق قرار گرفت ولی دیگر موقعیت نشستن را از دست داده بودم. برای سومین بار خواستم که از جنوب به شمال بنشینم که این بار چرخ ها با استفاده از سیستم اضطراری باز شد و با هر زحمتی که بود هواپیما نشست .

از هواپیما بیرون پریدم ولی چترم بازنشد

ولی وضعیت باند بسیار بدتر از آنی بود که من از بالا دیده بودم. تکان های بسیار شدید و تغییر در مسیر هواپیما به قدری بود که احتمال می دادم هر آن هواپیما واژگون شود. از طرف دیگر شماره دو مرتباً فریاد می زد که از چرخ های عقب آتش بلند می شود. هواپیما به سمت راست باند منحرف شد . تصمیم به استفاده از صندلی و چتر نجات گرفتم . پس از ترک ناگهانی هواپیما و تحمل فشار شدید ناشی از پرش منتظر باز شدن چتر بودم که محکم به زمین خوردم و از هوش رفتم. زمانی به هوش آمدم که روی تخت بیمارستان بودم.
هواپیمای آسیب دیده ام را با هلی کوپتر به پایگاه منتقل کردند . دوستان عزیز در گردان نگهداری با حدود سه هزار ساعت کار، آن را آماده کردند و در مراسمی رسمی در حضور مقام معظم رهبری و فرماندهی کل قوا حضرت آیت الله خامنه ای که در آن زمان مقام ریاست جمهوری ایران را بر عهده داشتند، هواپیمای بازسازی شده با موفقیت پرواز آزمایشی را به انجام رسانیده و دوباره به خدمت نیروی هوایی در آمد.




هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد

پایان

نوشته شده توسط محمد در ساعت 8:23 | لینک  |