قسمت پایانی
همسر سرهنگ کیانی نامه ای در چند خط و یک قطعه عکس از دخترش "حورا" که دو ماه پس از اسارتش به دنیا آمده بود، به آدرس ازهاری برایش فرستاده بود. ازهاری نیز پیغام داده بود که نامه رسیده اما هنوز نتوانسته بود آن را به سرهنگ برساند.
سلول آنها روبه روی در ورودی بود و نزدیک توالت. به همین دلیل از سوراخ های در همه چیز را زیر نظر داشت.
روزی متوجه شد تازه واردی وارد بند می شود. طبق عادت پشت در رفت و از سوراخ نگاه کرد. ایرانی بود. بلافاصله نام خودش و فلاحی را گفت و منتظر عکس العمل او شد. سرگردی از نیروی زمینی بود. با شنیدن نام او و فلاحی سر جایش میخکوب شد. در حالی که چشمش را از نگهبانی که کمی دورتر بود بر نمی داشت گفت:
- نامه و عکس شما پیش من است. آنها را در توالت پیش سیفون می گذارم.
صبر کرد تا مدتی از رفتن آن سرگرد نیروی زمین بگذرد تا سر حوصله بتواند نامه را جا سازی کند. سپس با چند ضربه محکم به در سلول کوبید. نگهبان آمد و با تندی گفت:
- چته چرا این قدر سرو صدا می کنی؟
- دستشویی دارم.
- الآن در را باز می کنم.
درِ سلول باز شد . سرهنگ هیجان زده بود. به خودش مسلط شد و وارد دستشویی شد. در یک چشم به هم زدن نامه را برداشت، زیر پیراهنش پنهان کرد و به سلولش بازگشت.
هر چند برایش سخت بود اما باید تا شب صبر می کرد. باید نامه را تا شب پنهان می کرد. برای فلاحی قلاب گرفت و او نامه را در بالای دیوار سلول گذاشت.
شب از نیمه گذشته بود که نامه را آورد و شروع به خواندن کرد. از این که همسرش فرزند سالمی به دنیا آورده بود خدا را شکر کرد. با دیدن عکس دخترش گویی تمام خستگی چند ماه اسارت از تنش بیرون رفت.
امید به زندگی در دلش زبانه کشید زیرا احساس کرد کسی انتظارش را می کشد.
بلافاصله در زیر همان نامه جواب را نوشت. فردا صبح نامه را در جایی که با سرگرد قرار گذاشته بود قرار داد. او نیز نامه را فرستاد و پس از چندی به دست همسرش رسیده بود.
زمستان شده بود و آنها لباس گرم نداشتند. بعضی از شب ها از فرط سرما تا صبح نمی خوابیدند. چندین بار لباس خواسته بودند اما مخالفت شده بود.
سرهنگ به در سلول کوبید . نگهبان با چشمان پف کرده آمد و گفت:
- چه می خواهی؟
- سرد است ... یا لباس گرم بدهید یا پتو.
- سربازهای خمینی آمده اند بمباران کرده اند حالا لباس هم می خواهند...
چند ماه بعد سرهنگ و فلاحی متوجه شدند که سالروز تولد صدام است و تمام سربازان مشغول جشن و پایکوبی هستند. به همین دلیل تصمیم گرفتند که با خودکارهایی که از عراقی ها گرفته بودند روی قوطی های تاید بنویسند.
نوشتن ممنوع
ساعت از 10 شب گذشته بود و آنها همچنان مشغول نوشتن بودند. برای یک لحظه متوجه شد کسی از سوراخ در نگاهشان می کند. با دستپاچگی در حال جمع و جور کردن بودند که ستوان یار عراقی به نام " نایب زاهد کریم" درِ سلول را باز کرد و پرسید: چه کار می کنید؟
- هیچی
- یا اللّه لخت شو.
خودش جلو آمد و لباس هایش را در آورد. خودکار را پیدا کرد و پرسید:
- این را از کجا آوردی؟
- ایران.
گفت ایران تا فکر نکند از نگهبان ها گرفته است. زیرا ممکن بود برای آنها بد بشود و دیگر نتواند چیزی از آنها بگیرد. با مشت و لگد به جانش افتاد و با همان وضعیت لخت، کشان کشان او را به طرف اتاق افسر نگهبان بردند. چشم ها و دست هایش را بستند و هر کس از راه می رسید مشت و لگدی حواله اش می کرد. آن شب پس از این که کتک مفصلی خورد برای تنبیه بیشتر پتویش را نیز از او گرفتند.
دور نگه داشتن آنها از نیروهای صلیب سرخ باور را در آنها ایجاد کرده بود که ممکن است هیچ گاه به اردوگاه نروند و همچنان مفقودالاثر باقی بمانند. تمام دلخوشی اش این بود که توسط ازهاری هر چند وقت یک بار با خانواده اش از طریق نامه ارتباط برقرار می کرد.
یک روز نگهبان آمد و گفت: حمام...حمام...
کمی غیر عادی بود. با خودش گفت حتماً خبری شده...
از سلول بیرون آمدند و پشت سر نگهبان به راه افتادند. از او پرسید: چی شده؟ چرا ما را به حمام می برند؟
- صلیب سرخ می خواهد شما را ببیند.
این خوشایند ترین خبری بود که در آن مدت می شنیدند.
صلیب سرخ
چند روزی بود که " ورزدار" و " علمی" دو تن از خلبانان " اف- 5 " را که بعد از آنها اسیر شده بودند، به زندان مهجر آورده بودند. علمی در سلول آنها بود و آن روز با هم به حمام رفتند. پس از استحمام لباس نو آوردند و به هر کدام یک دست دادند سپس آنها را داخل اتاقی بردند که میوه و شیرینی روی میز چیده شده بود!
هر سه نفرشان را دور میز نشاندند و پذیرایی مفصلی کردند. مدت مدیدی بود که رنگ میوه و شیرینی را ندیده بودند. پس از پذیرایی دو نفر وارد اتاق شدند و خودشان را ماموران صلیب سرخ معرفی کردند. یکی از آنها پرسید:
- انگلیسی بلدید؟
- بله بلدیم.
هنوز چند جمله بین آنها رد و بدل نشده بود که سرگردی عراقی سراسیمه وارد اتاق شد و یکراست به طرف سرهنگ کیانی رفت. در حالی که دستش را گرفته بود و از پشت میز بلند می کرد با ماموران صلیب سرخ گفت:
- شما باید با کسان دیگر صحبت کنید. اینها نیستند.
بدنشان به یکباره یخ کرد و همه چیز به هم خورد. آن سه نفر را با عجله از اتاق بیرون کردند و به سلول هایشان بازگرداندند.
تا مدتی سکوت بین آنها حکمفرما بود. پس از گذشت دقایقی هر سه به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده.
برایشان بد نشده بود حمام کرده بود، لباس نو گیرشان آمده بود و هم دلی از عزا در آورده بودند!
کنجکاو شده بودند که بدانند ماموران چه کسانی را قرار بود ببینند؟ بعدها فهمیدند که چند تن از اسیران ایرانی در اردوگاه، یکی از ایرانی ها را که برای عراقی ها جاسوسی می کرده کشته بودند آنها را به زندان مهجر منتقل کرده و آن روز ماموران صلیب سرخ آمده بودند تا با آنها صحبت کنند و علت این کارشان را بپرسند. بعداً توانستند آن سه ایرانی را ببینند. به آنها گفتند:
- اگر دفعه بعد صلیب سرخ آمد بگویید که ما چند تن از خلبانان ایرانی در این زندان هستیم. بگویید که آن سه نفری را که آوردند تا شما با آنها صحبت کنید خلبان بودند.
آنها گفته بودند اما صلیبی ها اهمیتی نداده بودند.
نه تنها عراقی ها مفاد قراردادهای بین المللی در خصوص جنگ و اسرا را رعایت نمی کردند بلکه آنهایی نیز که داعیه نظارت بر اجرای این قوانین را داشتند، زیاد بی طرف نبودند و آگاهانه آب به آسیاب دشمن می ریختند.
شرایط زندان رفته رفته غیر قابل تحمل می شد. وضع بهداشت، هوای گرم، غذای نامناسب...
مدتی بعد بیماری گال به سراغ او و فلاحی آمد، البته قبل ازآن که وضعشان وخیم شوند با داروی دکتر بهبود یافتند.
پس از چند روز نگهبانان آنها را به بند دیگری بردند. جای نسبتا ًبدی نبود. از جای قبلی کمی بزرگ تر بود و امکانات بهتری هم داشت. حمام و دستشویی داشت و این خود عامل مهمی در بهبود وضعیت بهداشتشان شد.
بهترین حسن اتاق جدید اوقات هواخوری بود که تا آن روز از آنها دریغ کرده بودند. پس از مدتی تصمیم گرفتند که دست به شورش بزنند تا شاید آنها را به صلیب سرخ معرفی کنند. پس از مشورت به این نتیجه رسیدند که فلاحی و نجفی اقدا م به اعتصاب غذا کنند. این حربه نه تنها کارگر نبود بلکه پس از 48 ساعت فلاحی و نجفی را بردند و سخت تنبیه کردند.
انتقال به زندان دیگر
مدتی گذشت روزی دست ها و چشم هایشان را بستند و سوار ماشین کردند. پس از نیم ساعت حرکت، ماشین را متوقف کردند. سرهنگ کیانی، علمی، نجفی و فلاحی را وارد ساختمان کردند و چشم هایشان را باز کردند. وارد حیاط کوچکی شدند، تعدادی اسیر که قیافه هایشان برای آنها آشنا بود به آنها زل زده بودند. خوب که دقت کردند تعدادی از دوستان خلبانشان را دیدند که تا آن روز تصور می کردند شهید شده اند. محمودی، رضا احمدی، سلمان، حدادی...
کمی به همدیگر زل زده بودند . آنها نیز به استقبالشان آمدند. هر چند انتقال آنها از قفس به قفس دیگری بود ولی لااقل این حسن را داشت که تعداد زیادی از دوستانشان را یک جا دیدند و از سلامتی آنها باخبر شدند.
پذیرش قطعنامه
آتش بس اعلام و قطعنامه 598 از سوی ایران نیز پذیرفته شده بود. خبرش را از رادیویی که به صورت مخفی در آسایشگاه نگهداری می کردند و از نگهبانان عراقی کش رفته بودند، شنیدند.
با پذیرش این قطعنامه رفتار عراقی ها تغییر کرده بود. روزی مسئول زندان آمد و گفت:
- اگر تلویزیون می خواهید برایتان بیاوریم.
با مشورت بچه ها به این نتیجه رسیدند که در آن اوضاع تلویزیون فقط فیلم های مبتذل پخش می کند و با اخبار سراسر دروغین روحیه بچه ها را تخریب می کند بنابراین گفتند:
- اگر ممکن است یک یخچال یا کولر به ما بدهند.
آنها نیز پذیرفتند.
آزادی نزدیک است
نزدیک به دو سال از پذیرش قطعنامه گذشته بود هر چند اوضاع بهتر از قبل شده بود ولی بی خبری وناامیدی از آزادی رنجشان می داد. روزی بلندگوهای زندان پشت سر هم اطلاعیه می دادند و مرتب از صدام تمجید می کردند . سرودهای عربی پخش می شد و آنها نمی دانستند علت این شادی چیست؟
تا این که یکی از مسئولان زندان داخل آسایشگاه شد و خیالشان را راحت کرد. او گفت علت این شادی توافق مبادله اسرا از سوی دو کشور است. باور کردنی نبود.
دو دستگاه اتومبیل وارد محوطه زندان شد. همه آنها را سوار کردند و به سمت پادگان بعقوبه حرکت دادند. آن جا محل تجمع اسرایی بود که قرار بود مبادله شوند. شب، ماموران صلیب سرخ آمدند و آنها را ثبت نام کردند . صبح زود به طرف مرز حرکتشان دادند.
به مرز خسروی رسیدند. بوی عطر وطن مشامشان را نوازش می داد. نا خودآگاه اشک روی گونه هایشان جاری شد. به پادگان اسلام آباد و از آن جا به کرمانشاه انتقالشان دادند. هموطنان انتظارشان را می کشیدند . احساس خستگی چندین ساله با دیدن این همه شور و شعف یکباره از تنشان خارج شد.
دیدار پس از سال ها
با هواپیمای " سی- 130" نیروی هوایی آنها را از کرمانشاه به تهران منتقل کردند. بین زمین و آسمان از طریق بی سیم هواپیما او را صدا کردند. همسرش با برج مراقبت تماس گرفته بود و آنها نیز به درون هواپیما انتقال داده بودند. از طریق بی سیم با همسرش صحبت کرد و خبر سلامتی اش را به او داد.
وارد فرودگاه مهرآباد شدند. جمعیت استقبال کننده جلوی در ازدحام کرده بودند. اتوبوس ها آماده بودند تا آنها را سوار کنند. که یک دفعه صدایی او را متوجه جمعیت کرد:
- محمد... محمد...
وقتی نگاه کرد همسرش وبرادر همسرش را دید. دختر کوچکی را روی دستشان بلند کرده بودند و به او نشان می دادند . فهمید که حورا دخترش است.
باید چند روزی در قرنطینه می ماندیم. پس از دو روز به طرف ستاد نیروی هوایی حرکتشان دادند. استقبال با شکوهی از آنها به عمل آمد.
با اسپند و گل و گلاب او را به منزلش بردند. دور تا دور اتاق بستگان و دوستانش نشسته بودند . از گوشه اتاق یکی صدا زد:
- برای سلامتی آزادگان سرافرازمان صلوات!
پس از فروکش طنین صلوات جمع، یکی دیگر صدا زد:
- برای شادی روح بلند امام(ره) و ارواح طیبه شهدا بخوانید فاتحه مع الصلواه!
برداشتی آزاد از عقابان دربند
هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان
حمله به تاسیسات دریایی دشمن
خاطره ای از: سرتیپ خلبان "علی بختیاری"
روزهای اول جنگ بود. لازم بود که تاسیسات دریایی دشمن و ناوهای موشک انداز آن مورد تهاجم قرار گیرند. ما ماموریت داشتیم مانع از حرکت شناورهای دشمن در شمال غرب خلیج فارس بشویم و بدین گونه سیادت دریایی ایران را بر منطقه حکم فرما کنیم. باید شناورهای دشمن گوشه نشین می شدند و در هر نقطه از صحنه پهناور شمال خلیج فارس مورد هدف قرار می گرفتند و از جولان آنان در منطقه جلوگیری می شد.
وقتی به ما ماموریت بمباران این تاسیسات عظیم با سیستم دفاع هوایی پیچیده را دادند، لازم بود که نهایت دقت را در طرح ریزی ماموریت به عمل آوریم. به همراه سایر خلبانان دسته پروازی توجیهات لازم را انجام دادیم. عکس های گویایی از منطقه هدف در اختیار داشتیم. سایر اطلاعات نیز بسیار مفید بود و نحوه آرایش دشمن، خصوصاً در بخش دفاع هوایی را در منطقه به خوبی نشان می داد. مدتی برای طراحی مسیر حرکت به سوی هدف، وقت صرف کردیم و با خلبان هواپیمای دوم بحث زیادی برای هر چه بهتر پیش رفتن به سمت هدف نمودیم. مسیر پرواز را طوری انتخاب کردیم تا احتمال آگاهی دشمن از پروازمان به حداقل برسد.
به سوی هدف پرواز کردیم
موتورها را روشن کردیم و به سر باند پروازی رفتیم و یکی پس از دیگری به پرواز در آمدیم. مسیر را در ارتفاع کم و سرعت زیاد پیمودیم و غافلگیرانه بر سر دشمن هجوم بردیم و حالا شاهد اجرای موفقیت آمیز ماموریت هواپیمایمان بودیم.
پایگاه عظیم دریایی ام القصر عراق در آماج حملات ما قرار داشت. لیدر یک دسته پروازی دو فروندی بودم. هر یک از هواپیماهای ما با 6 تیر بمب 750 پوندی و مقدار قابل توجهی فشنگ مجهز شده بود و به سرعت و در ارتفاع پایین برای بمباران هدف پیش می رفتیم. محل تعیین شده را همان گونه یافتم که در عکس ها و توجیهات قبل از پرواز دیده بودم.
پهنه ای وسیع از تاسیسات و امکانات مختلف در کنار ساحل به همراه لنگرگاه های متعدد برای استقرار انواع شناورهای جنگی دشمن کنار اسکله ها قرار داشتند. برای بمباران آماده شدیم و به دستور من، از هم جدا شده و به سمت هدف های خود یورش بردیم. باید حداکثر ضربه ممکن را به توان رزمی نیروی دریایی عراق وارد می کردیم. برابر طرح از پیش تعیین شده برای حمله به هدف اوج گرفته و به سمت آن شیرجه رفتم. هدف های مورد نظر خود را یافتم. هدف گیری به دقت انجام گرفت و بمب ها را به سمت آنها رها کردم. همراه با رها سازی بمب ها با مسلسل نیز شلیک می کردم. یک شاخه از اسکله نظامی بندر ام القصر هدف اصلی من بود و باید علاوه بر اسکله، ناوچه های اوزای مستقر در کنار اسکله را نیز هدف قرار می دادم. فرود بمب ها را بر روی هدف ها به خوبی مشاهده کردم. هواپیمای دوم نیز بمبارانش را انجام داده بود. به نظر می رسید که توانسته ایم با غافلگیری کامل به منطقه هدف برسیم و بمباران هدف را به دقت انجام دهیم .
بخش های وسیعی از اسکله و تاسیسات بندری دچار آتش سوزی شد. به چشم، انفجار شناورهای دشمن را می دیدم. برای آخرین بار به صحنه بمباران نگاه کردم. هجومی موفقیت آمیز را انجام داده بودیم و باید راهی پایگاه خود می شدیم. هواپیمای اکتشاف هوایی ما باید طبق برنامه بیست دقیقه پس از بمباران، از هدف عکس می گرفت تا بتوانیم نتیجه بمباران را ببینیم و خسارت های وارد شده بر دشمن را تشخیص دهیم.
آتش از بال راست زبانه می کشید
حدود 20 مایل با مرز فاصله داشتیم و در حال بازگشت به پایگاه خودی بودیم که ناگهان صدای انفجار شدیدی را در زیر بال راست هواپیما شنیدم. هواپیمایم مورد اصابت موشک ضد هوایی دشمن قرار گرفته بود. هواپیما با فشار زیادی به سمت بالا پرتاب شد. به سرعت هواپیما را کنترل کردم. به بررسی و بازدید از بخش های مختلف هواپیما پرداختم. بال راست هواپیما آسیب دیده بود و آتش از آن زبانه می کشید. هواپیمای قدرتمند ما در مقابل این آسیب از خود واکنش خوبی نشان می داد. سیستم های مختلف هواپیما آسیب و سطوح و فرامین خسارت دیده بود. کنترل فرامین مشکل شده و تعداد زیادی از نشان دهنده های داخل کابین به ویژه نشان دهنده های سوخت از کار افتاده بودند. با وجود خسارات و ضایعات هواپیما قابل پرواز بود. این هواپیما قدرتمندتر از آن بود که با آسیب های این چنین از پا در آید.
مستقیماً به سمت مرز پرواز کردم. تهدید دیگری در منطقه مشاهده نمی شد. پس از طی مسافتی تدریجاً آتش بال سمت راست فروکش کرد و به خاموشی گرایید. اشکال در سیستم کنترل فرامین برای من مشکل بزرگی بود. از آن بیم داشتم که نتوانم راه دور تا پایگاه خود را طی کنم در نتیجه تصمیم گرفتم که به محض عبور از مرز و ورود به ایران به سمت نزدیک ترین پایگاه هوایی در منطقه تغییر مسیر دهم.
از مرز عبور کردیم و در فرودگاه فرود آمدم
با گذشت زمان به سلامت مرز را پشت سر گذاشتم. کلیه پیش بینی ها را برای رفتن به نزدیک ترین پایگاه کرده بودم و به سمت این پایگاه تغییر مسیر دادم. هر لحظه در انتظار وقوع حادثه جدیدی ناشی از برخورد موشک دشمن بودم. این امکان وجود داشت که انفجار مجددی در داخل هواپیما به وقوع بپیوندد و هر لحظه ممکن بود که هواپیما از کنترل خارج شود. نشان دهنده های سوخت هواپیما کار نمی کردند. با توجه به آتش سوزی وسیعی که در بال راست اتفاق افتاده بود این احتمال وجود داشت که با تمام شدن سوخت، موتورهای هواپیما از کار بیفتد. راهی جز رفتن به نزدیک ترین پایگاه هوایی نداشتم. هواپیما هنوز با وجود مشکلات در کنترل کامل من بود.
فاصله مرز تا پایگاه خودی را به خوبی طی کردم. سرانجام از فاصله دور باندهای پروازی را مشاهده کردم. بر فراز پایگاه چرخی زدم تا وضعیت آن را بررسی کنم. باندهای پروازی بر اثر یورش اولیه هواپیماهای دشمن آسیب کلی دیده بودند. هنوز آثار بمباران آنها بر سطح باندها دیده می شد. بخش مناسبی از باند را برای فرود انتخاب کردم. چرخ ها را پایین زدم و هواپیما را با نهایت دقت در این منطقه از باند فرود آوردم.
هواپیما در هنگام فرود، غیر قابل کنترل بود. در نتیجه مجبور شدم عمل فرود را با سرعتی بیشتر از سرعت معمول انجام دهم. با توجه به شرایط باند، این اضافه سرعت مانع بزرگی برای کنترل هواپیما بود. به محض فرود احساس کردم که لاستیک چرخ سمت راست بر اثر آتش سوزی و انفجار موشک از بین رفته است. پس از فرود، لاستیک چرخ اصلی سمت چپ نیز بر اثر برخورد با آسفالت و چاله های ایجاد شده بر روی باند به دلیل بمباران دشمن ترکید. با ترکیدن لاستیک سمت چپ در حرکت کنترل هواپیما در چنین شرایطی مقدور نبود. برای توقف هر چه سریع تر هواپیما از سیستم ترمز های اضطراری استفاده کردم. سرعت به مقدار زیادی کاهش یافته بود ولی هنوز حدود پنجاه مایل در ساعت سرعت داشتم. وجود پستی و بلندی ها و حرکت روی رینگ باعث انحراف هواپیما از وسط باند پروازی شد.
هواپیما از حرکت باز ایستاد
به تدریج هواپیما به سمت راست باند کشیده می شد. با وجود کلیه حرکاتی که برای جلوگیری از انحراف آن نمودم ولی هواپیما نهایتاً از سمت راست از باند فرود خارج شد و چرخ اصلی سمت راست به دلیل فرو رفتن در شانه خاکی باند شکست و بال راست به زمین بخورد کرد و پس از کشیده شدن مسافتی بر روی زمین، هواپیما متوقف شد. بی درنگ موتورها را خاموش کردم و از کابین عقب خواستم تا هر چه سریع تر هواپیما را ترک کند. خود نیز بلافاصله هواپیما را ترک کردم و از آن فاصله گرفتم.
تیم نجات و کنترل آتش بلافاصله در محل حاضر شد ولی هواپیما دچار آتش سوزی مجدد نشد. پس از پانرده دقیقه به وارسی مجدد هواپیما پرداختم. سطوح فرامین بال راست به کلی از بین رفته بود. قسمت زیادی از زیر بال به دلیل برخورد و کشیده شدن بر روی زمین اسیب دیده بود. هواپیما را در همین شرایط باقی گذاشتیم و به سمت پست فرماندهی پایگاه حرکت کردیم. پس از آگاهی پایگاه خودمان از فرود سالم ما بلافاصله هواپیمایی برای مراجعت به پایگاه فرستاده شد.
یک شاخه اسکه منهدم شده بود
پس از ورود به پایگاه خودی اطلاع یافتیم که هواپیمای عکاسی ما، ماموریت خود را با موفقیت انجام داده و عکس های گرفته شده از منطقه هدف پس از بمباران ما در حال آماده شدن است.
به محض دریافت عکس ها به بررسی و تجزیه و تحلیل آنها پرداختیم. منطقه هدف به خوبی در عکس دیده می شد و نشان می داد که یک شاخه از اسکله ناوچه های موشک انداز اوزا به کلی منهدم شده است. به علاوه یک فروند از این ناوچه ها نیز منهدم و غرق شده بود. یک فروند دیگر از ناوهای نیروی دریایی دشمن نیز به دقت مورد اصابت قرار گرفته و در حال سوختن بود. قسمت های زیادی از تاسیسات بندری نیز تخریب شده بود. ماموریت موفقی را انجام داده بودیم. گرچه در برگشت مورد اصابت موشک دشمن قرار گرفتیم ولی به لطف الهی توانستیم به سلامت در پایگاه خودی فرود بیاییم.
نگران وضعیت هواپیمای آسیب دیده بودم. اطلاع یافتم تلاش وسیعی برای انتقال و تعمیر هواپیما در حال انجام است. بعدها آگاه شدم که هواپیما پس از وارسی اولیه و جدا کردن بخش های مختلف با استفاده از تریلر برای تعمیر از محل به فاصله ای بسیار دور انتقال یافته است. با مراجعه به بررسی های تیم فنی مشاهده کردم که بال هواپیما به دلیل اصابت موشک و خسارات ناشی از فرود دیگر قابل استفاده نیست و کاملاً از بین رفته محسوب شده است. بخش های اصلی بدنه و قسمت دماغه هوایما نیز تا حدودی آسیب دیده است .
کار برای تعمیرات اساسی هواپیما آغاز شد
دوماه بعد، تیمی از متعهدترین متخصصان نیروی هوایی، مامور تعمیر این هواپیما شد. این تیم بازسازی و تعمیر اساسی هواپیما را آغاز کرد. بال صدمه دیده هواپیما با بال جدید تعویض شد. هر دو کاناپی هواپیما که آسیب دیده بود تعویض شد. شاسی های صدمه دیده از هواپیما جدا وبا شاسی های نو تعویض شد.
کلیه دریچه های صدمه دیده پیاده و تعویض و نصب و جاسازی شد. مقدار قابل توجهی از کابل ها برای کنترل فرامین و سیم کشی هواپیما در سیستم الکتریکی و تجهیزات الکترونیکی در آتش سوزی وآسیب های کلی از بین رفته بود که کلیه آنها به وسیله تیم متخصص مجدداً ساخته شد. بسیاری از قطعات که بر اثر انفجار موشک دچار آسیب شده بودند ساخته و یا تعویض شدند و نهایتاً موتورهای هواپیما با موتورهای آماده و مناسب تعویض شد. کلیه تدابیر مربوط به وارسی های عملیاتی هواپیما در روی زمین به دقت و حوصله فراوان صورت گرفت. با توجه به طی زمان طولانی برای انجام تعمیرات لازم بود که علاوه بر انجام این گونه امور، کلیه ی بازرسی های دوره ای هواپیما نیز صورت پذیرد. این بازرسی ها زمانی طولانی را در برگرفت ولی برای آماده شدن کامل هواپیما لازم به نظر می رسید.
تیم تعمیراتی توانسته بود برای اولین بار در کشور بال این هواپیما را تعویض کند. پیش از این هیچ گونه سابقه ای از انجام این کار در نیروی هوایی وجود نداشت. کلیه تعمیرات دقیقاً مبتنی بر روش ها، دستورالعمل ها و کتاب های فنی مربوطه صورت می گرفت. پس از خاتمه هر مرحله ای از تعمیرات، تیم های بازرسی فنی و ایمنی پرواز با وسواس نتایج تعمیرات را مورد بازرسی و بازدید دقیق قرار می دادند. پس از انجام کلیه امور که خود موفقیت بزرگی به شمار می رفت هواپیما از هر نظر برای انجام مراحل پرواز آزمایشی آماده شد و بدین ترتیب قدمی بلند و آینده ساز توسط متخصصان نیروی هوایی برداشته شد و به همت پرسنل متخصص نیروی هوایی کار بازسازی این هواپیما با موفقیت به پایان رسید.
هواپیما پس از 16 ماه کار مداوم و انجام حدود 15000 ساعت کار مفید از هر نظر برای انجام پرواز ازمایشی آماده شد و نهایتاً در اواخر سال 1360 پرواز آزمایشی خود را با موفقیت به انجام رسانید.
منبع : بربلندی سپهر
هرگونه برداشت و استفاده از این مطلب منوط به ذکر منبع و نام نویسنده می باشد
پایان


